شفق5
سرانجام نور کم سوي یک روز ابريِ دیگر بیدارم کرد. با گیجی و سستی، درحالی که بازویم را روي چشمانم گذاشته بودم، دراز کشیدم. چیزي، یک رویا سعی می کرد به یادم بیاید و براي شکستن هوشیاري ام مبارزه می کرد. ناله اي کردم و به امید ای نکه خواب بروم، در جاي خود غلتیدم. و سپس افکار روز قبل، به مغزم هجوم آوردند.«اوه!»دري تند بلند شدم، که سرم گیج رفت. «موهات مثل یه کوپه علفِ خشک، شده... ولی من خوشم میاد.» صداي آرامش از صندلی تابیِ گوشه ي اتاق می آمد.«ادوارد! تو موندي!؟» ذوق زده شدم و بدون لحظ هاي فکر کردن، خودم را در طول اتاق، به سمتش پرتاب کردم و بغلش کردم. وقتی مغزم متوجه ي حرکاتم شد، خشکم زد، و با دیدن ابراز احساسات غیر قابل کنترلم شوکه شدم. با ترس از آنکه کار اشتباهی از من سر زده باشد، به او زل زدم.اما او خندید.جا خورده بود، جواب داد:«لبته!» اما به نظر می آمد که از واکنشم خوشش آمده. دست هایش پشتم را لمس کردند.از روي احتیاط، سرم را بر شان هاش گذاشتم و بوي پوستش را استشمام کردم.«مطمئن بودم که این یه رویاست.»با تمسخر گفت:«تو او نقدرها هم خلاق نیستی.»«چارلی!»ناگهان یادم آمد و بدون حتی لحظ هاي فکر کردن باز هم از جایم پریدم و به سمت در رفتم.«یه ساعت پیش رفت و باید بگم بعد از جدا کردن سیم باتر يها رفت. باید اعتراف کنم که ناامید شدم. اگه می خواستی بري، واقعاً این تمام چیزي بود که جلوتو می گرفت»همان جایی که ایستاده بودم، ماندم. به شدت میخواستم دوباره نزدیکش بروم اما نگران بودم دهانم بوي بدي بدهد.یادآوري کرد:«معمولاً صبح ها گیج نمی زدي!» آغوشش را براي بغل کردن من باز کرد. دعوتی تقریباً غیر قابل مقاومت.اقرار کردم:«یه دقیقه دیگه وقت میخوام آدم باشم.»«صبر می کنم.»به سرعت به حمام رفتم. احساساتم غیر قابل تشخیص بود. خودم را نه از درون و نه در ظاهر نمی شناختم.صورت درون آینه، تقریباً یک غریبه بود چشم ها خیلی روشن بودند و روي گون هام لکه هاي قرمز هیجان وجود داشت. بعد از مسواك زدن، به سراغ موهایم رفتم تا پیچ خوردگی هایش را باز کنم. آب سرد را به صورتم پاشیدم و سعی کردم به شکلی طبیعی نفس بکشم. اما موفقیت قابل توج هاي به دست نیاوردم. تقریباً به سمت اتاقم دویدم.برایم مثل یک معجزه بود که هنوز با آغوش باز آنجا منتظرم بود. دست هایش را باز کرد و قلپم به تاپ تاپ افتاد.مرا در آغوش گرفت و زمزمه کرد:«برگشتت رو خوشامد میگم.»مدتی در سکوت تکانم داد تا اینکه متوجه شدم لباسهایش عوض شد هاند و موهایش صاف اند.در حالی که یقه ي لباس تازه اش را لمس می کردم، متهمش کردم:«تو رفتی؟»«به سختی م یتونستم با همون لباس هایی که باهاشون اومدم اینجا، برگردم همسایه ها چه فکري می کنند؟»اخم کردم.«تو عمیقاً خواب بودي. هیچی رو از دست ندادم.» چشمانش برق کوچکی زدند. حرف زد نهات قبلش اومد.نالیدم:«چی شنیدي؟»چشم هاي طلایی اش جان تازه اي گرفتند:«گفتی عاشقمی!»سرم را تکان دادم و به یادش آوردم:«این رو از قبل می دونستی.»«شنیدنش هم به همون اندازه شیرین بود.»صورتم را روي شانه اش پنهان کردم.نجوا کردم:«من عاشقتم»به سادگی جواب داد:«تو الان زندگیِ منی.»در آن لحظه چیز بیشتري براي گفتن نبود. درحالی که اتاق نورانی تر می شد، هردویمان را به عقب و جلو تاب می داد.سرانجام، با حالتی معمولی گفت:«وقت صبحانه ست.» مطمئن ام می خواست ثابت کند که تمام ضعف هاي انسانی ام را به یاد دارد.به همین دلیل، گلویم را با دو دستم فشار دادم و با چشمان باز خیره نگاهش کردم. صورتش را ترسی ناگهانی فرا گرفت.پوزخند زدم:«شوخی کردم. و تو می گفتی که نمی تونم بازیگري کنم.»با بیزاري اخم کرد:«خنده دار نبود.»«خیلی هم خنده دار بود و خودت هم اینو می دونی.» اما با دقت چشمان طلایی اش را بررسی کردم تا مطمئن شوم بخشیده شده ام. ظاهراً، بخشیده شده بودم.پرسید:«باید درستش کنم؟ وقت صبحانه واسه آدم هاست.»«اوه باشه»با ملایمت مرا بر روي شانه هاي سنگی اش انداخت. سرعتش نفسم را بند آورد. درحالی که به سادگی مرا از پله ها پایین می برد، مخالفت می کردم اما او توجهی نمی کرد. دقیق بر روي یک صندلی قرارم داد.جو آشپزخانه روشن و شاد بود. انگار از مودِ من جذب کرده بود.با خوش رویی پرسیدم:«صبحونه چی داریم؟»این باعث شد براي دقیق هاي ساکت شود.ابروان مرمري اش در هم رفت:«امم... مطمئن نیستم. چی دوست داري؟»نیشم را باز کردم و از جا پریدم.«مهم نیست، خودم خوب بلدم از خودم مراقبت کنم. شکارم رو نگاه کن»یک کاسه و یک بسته گندمک پیدا کردم. وقتی درحال ریختن شیر و برداشتن قاشق بودم، میتوانستم.سنگینی نگاهش را حس کنم. غذایم را روي میز گذاشتم و صبر کردم.پرسیدم:«می تونم چیزي واست بیارم؟» نمی خواستم بی ادب باشم.پشت چشمی نازك کرد:«فقط بخور بلا!»کنار میز نشستم و همین طور که اولین قاشقم را می خوردم، نگاهش می کردم. به من خیره شده بود و تمام حرکاتم را زیر نظر داشت. باعث می شد خجالتی شوم. دهانم را پاك کردم تا با صحبت کردن، حواسش را پرت کنم.پرسیدم:«برنامه امروز چیه؟»«هومم» می دیدم که جوابش را به دقت انتخاب می کرد: «نظرت چیه خانواده ام رو ببینیم؟»لقمه در دهانم پرید.«الان ترسیدي؟»امیدوار به نظر میرسید.اعتراف کردم:«آره!» چه طور می توانستم مخالفت کنم؟ م یتوانست چشمانم را ببیند.لبخند مغرورانه اي زد:«نگران نباش. ازت محافظت می کنم.»توضیح دادم:«من ازشون نمی ترسم. می ترسم که اونا از من... خوششون نیاد. غافلگیر نمی شن که تو کسی... مثل من رو... ببري خونه ملاق تشون؟ می دونن که من راجع بهشون میدونم؟»«اوه، اونا کاملاً از همه چیز خبر دارن. می دونی دیروز داشتن شر طبندي میکردن...» لبخند زد اما صدایش خشن بود:«رو این که من تو رو برمی گردونم یا نه، اما نم یتونم تصور کنم چرا کسی باید خلاف آلیس شرط بندي کنه؟ در هر صورت ما تو خانواده رازي نداریم. واقعاً با وجود ذهن خونیِ من و آینده بینیِ آلیس و این چیزا،امکان پذیر نیست»«و ای نکه جسپر کاري می کنه که احساس گرم و نرمی کنی و دل و رود هي خودت رو بریزي بیرون، اینو فراموش نکن.»«تو توجه کردي.» لبخند مشوقانه اي زد.شکلکی در آوردم:«به ای نکه کمابیش این کارو میکنم، معروفم. خب، آلیس دیده که من برمی گردم؟»عکس العملش عجیب بود. با ناراحتی جواب داد:«یه چیزي تو این مایه ها» رویش را برگرداند تا نتوانم چشمانش را ببینم. با کنجکاوي به او خیره شدم.«این اصلاً خوبه؟»درحالی که به تندي برمی گشت تا به صبحان هام نگاه کند، با نگاه موذیانه اي، این را پرسید.«حقیقتاً زیاد اشتها آور به نظر نمیاد»زمزمه کردم:«خب، به پاي گریزلیِ عصبانی نمی رسه...» و چهر هي خشمگینش را نادیده گرفتم. هنوز از این که چرا وقتی اسم آلیس را آوردم، چنین عک سالعملی نشان داد، متعجب بودم. درحالی که فکر می کردم،با عجله بقیه ي گندمکم را خوردم..دوباره مثل مجسمه ي ادونیس، وسط آشپزخانه ایستاد. با حواس پرتی از پنجره ي عقبی به بیرون زل زده بود. سپس چشمانش دوباره روي من بودند و همان لبخند نفسگیرش، بر روي صورتش بود.«و فکر کنم تو هم باید من رو به بابات معرفی کنی.»یاد اوری کردم:«اون همین الان هم تو رو میشناسه.»«منظورم به عنوان دوست پسرت هست.»با سوءظن به او خیره شدم:«چرا؟»مظلومانه پرسید:«مگه رسم نیست؟»اعتراف کردم:«نمیدونم.» تاریخچ هي دوست پسرهایم منابع کمی در این باره، در اختیارم میگذاشتند. نه این که قوانین معمول دوستی، در اینجا صادق هستند «می دونی، اصلاً لازم نیست. من ازت انتظار ندارم که... منظورم اینه که مجبور نیستی واس هم نقش بازي کنی.»لبخندش صبورانه بود:«من نقش بازي نمی کنم.»باقی مانده ي گندمکم را به سمت لبه ي کاسه هل دادم و لبم را گزیدم.تقاضا کرد:«می خواي به چارلی بگی که من دوست پسرتم یا نه.»«این چیزیه که هستی؟»جلوي انقباض ماهیچه هایم را که از فکر ادوارد و چارلی و کلمه ي دوست پسر همزمان در یک اتاق ایجاد شده بود، گرفتم.«قبول دارم، استفاده از کلمه ي پسر غلطه.»اقرار کردم:«درواقع، من این احساس رو داشتم که تو چیزي فراتر از اینایی.» نگاهم را به میز دوختم.«خب نمی دونم لازمه تمام جزئیات خونبار رو هم بهش بگیم.»روي میز خم شد تا چان هام را با انگشتِ سرد و لطیفش بلند کند. «ولی یه سري توضیحات لازم داره که چرا من همه ش این دور و اطرافم. نمی خوام رئیس پلیس سوان، حکم جلب من رو بگیره.»پرسیدم:«به طور ناگهانی مشتاق شده بودم«واقعاً قراره اینجا باشی.»به من اطمینان داد:«تا هروقت که دلت بخواد.»هشدار دادم:«من همیشه تو رو میخوام. تا ابد.»به آرامی دور میز قدم زد و در چند قدمی ام مکث کرد. جلو آمد تا بند انگشتش را به گون هام بزند. صورتش غیر قابل خواندن بود.پرسیدم:«این ناراحتت می کنه؟»جوابی نداد. براي مدتِ غیر قابل انداز هگیري اي به چشمانم خیره شد.در آخر پرسید:«تموم کردي؟»از جایم پریدم:«بله.»«برو لباس بپوش من اینجا منتظر می مونم.»تصمیم گیري در مورد ای نکه چه بپوشم، سخت بود. شک داشتم که کتابِ آموش آداب معشرتی داشته باشم که توضیح داده باشد هنگامی که عزیز خون آشامتان شما را به خانه اش می برد تا خانواده ي خون آشامش را ببینید، چه بپوشید. فکر کردن به کلمه ي خون آشام در ذهنم، راحت بود. می دانستم که عمداً از به کار بردنش دوري می کردم.در آخر تنها دامنم را که بلند و خاک یرنگ بود، پوشیدم باز هم معمولی و بلوز آبی تیره ام را که یک بار از آن تعریف کرده بود، به تن کردم. نگاهی سریع به آینه به من فهماند که موهایم کاملاً غیرقابل تحم لاند براي همین آن ها را دم اسبی کردم.«حله.» از پله ها پایین پریدم:«آماده ام.»در پایین پله ها و نزدیک تر از چیزي که تصور میکردم منتظر ایستاده بود و من ی کراست روي او پریدم. مرا گرفت و قبل از این که ناگهان مرا نزدیک تر بکشد، براي چند لحظه، در فاصله ي محتاطانه اي نگه ام داشت.در گوشم زمزمه کرد:«دوباره اشتباه می کنی. تو اصلاً هم آماده نیستی هیچکس نباید انقدر وسوس هبرانگیز به نظر بیاد، عادلانه نیست.»پرسیدم:«وسوسه انگیز به چه صورت؟ من میتونم عوض کنم...»آهی کشید و سرش را تکان داد:«تو خیلی خنگی» با لطافت لب هاي سردش را به پیشانی ام فشرد، و اتاق به گردش در آمد. بوي نفسش فکر کردن را غیر ممکن میکرد.گفت:«باید توضیح بدم چه جوري وسوسه ام می کنی؟»ققطعاً انتظار نداشت جوابی بدهم. انگشتانش به آرامی از روي ستون فقراتم پایین می آمدند؛ نفسش سری عتر به پوستم میرسید. دستان بی جانم روي قفسه ي سینه اش بودند و من دوباره احساس سرگیجه کردم. به آرامی سرش را کج کرد و ل بهاي سردش را براي دومین بار به لبانم رساند و خیلی بادقت، به آرامی آ نها را از هم جدا کرد.و بعد من از حال رفتم.«بلا؟؟؟» همان طور که مرا م یگرفت و می ایستاند، صدایش مضطرب شد.با گیجی او را متهم کردم:«من... رو... از... حال... بردي»با عصبانیت شروع به غرغر کرد:«من با تو چی کار کنم؟ دیروز بوسیدمت، بهم حمله کردي! امروز رو دستم بی هوش شدی.»به سستی خندیدم. وقتی سرم گیج می رفت، گذاشتم بازوانش نگه ام دارند.آه کشید:«عجب مزدي واسه خوب بودن تو همه چیز.»هنوز گیج بودم. «مشکل همینه. تو خیلی خوبی. خیلی خیلی خوب»پرسید:«حالت بده؟»قبلاً هم مرا این طوري دیده بود.«اصلاً این یه نوع از حال رفتن نبود. نمی دونم چی شد.» با پشیمانی سرم را تکان دادم:«فکر کنم، فراموش کردم نفس بکشم.»«اینطوري هیچ جا نمی تونم ببرمت»تاکید کردم:«من خوبم. در هر حال خانواده ات فکر می کنن من احمقم. فرقش چیه؟»براي لحظ هاي بررسی ام کرد و به صورت غیرمنتظره اي، نظر داد:«از ترکیب این رنگ با پوستت خیلی خوشم میاد.»به صورت لذت بخشی سرخ شدم و به سمتِ دیگري نگاه کردم.گفتم:«ببین من واقعاً به سختی سعی می کنم در مورد کاري که چیزي به انجام دادنش نمونده، فکر نکنم. پس میشه دیگه بریم؟»«و تو نگرانی؛ نه به خاطر این که داري می ري یه خونه پر از خو نآشام ببینی، بلکه به این خاطر که فکر می کنی این خون آشام ها تو رو قبول نمیکنن. درسته؟»بلافاصله جواب دادم: «درسته.» تعجبم را در کاربرد معمولی این کلماتش پنهان کردم.سرش را تکان داد:«تو شگفت انگیزي.»همین طور که وانتم را به سمتِ بیرون شهر می راند، متوجه شدم که نمی دانم کجا زندگی می کند. از روي پلِرودخانه ي کالاوا گذشتیم. جاده به سمت شمال می پیچید. خانه هایی که از کنارمان می گذشتند، از هم فاصله می گرفتند و بزرگ تر می شدند. و سپس، تماماً از خانه هاي دیگر گذشتیم و به سمت جنگل م هآلود رفتیم.همین طور که داشتم تصمیم می گرفتم بپرسم یا صبور باشم، ناگهان به سمت یک جاده خاکی که بدون تابلو بود و از بین سرخ سها به سختی دیده می شد، پیچید. جنگل از هر دو طرف به جاده نفوذ کرده بود و جاده با پیچش هاي مارگونه اش به دور درختان باستانی، تنها تا چند متر قابل تشخیص بود.و سپس، پس از چند مایل، درختان از هم فاصله گرفتند و ما ناگهان در یک علف زار بودیم، یا شاید واقعاً یک محوطه ي چمنِ ساخته ي دست انسان؟ اما تیرگی جنگل کم نشد چون شش درخت سدر کهن با شاخه هاي وسیع و پرپیچ و خمشان، بر تمام محوطه سایه انداخته بودند. درختان سایه هاي محافظشان را درست تا دیوار خانه اي که در میانشان روییده بود، گسترش داده بودند که ایوان پیچیده به دور طبقه ي اول آن را بی استفاده می کردند.نمی دانستم انتظار چه چیزي را داشتم اما قطعاً منتظر چنین چیزي نبودم. خانه اي جاویدان، دلنشین و احتمالاً صدساله بود با رنگ سفیدِ ملایم و کم رنگ. سه طبقه با تقسیم بندي هاي مناسب داشت و مستطیل شکل بود.درها و پنجره ها یا ساز هي اصلی بودند و یا خیلی خوب بازسازي شده بودند. وانتِ من تنها ماشین در دیدرس بود. می توانستم صداي رودخانه را که در تیرگی جنگل پنهان بود، در همان نزدیکی بشنوم.«واو!»لبخند زد:«ازش خوشت میاد؟»«این... جذابیتِ خاصی داره»انتهاي موهایم را کشید و بیصدا خندید.پرسید:«حاضري؟»درِ طرفِ من را باز کرد.«حتی یه ذره بزن بریم.» سعی کردم بخندم، اما خنده در گلویم گیر کرد. با نگرانی موهایم را صاف کردم.«خیلی دوست داشتنی شدي.»دستم را به سادگی گرفت؛ بدون این که درباره اش فکر کند.از میان سایه ي غلیظ، قدم زنان به سمتِ ایوان رفتیم. می دانستم می تواند تنشم را حس کند. شستش را به صورت دایره وار و آرامش بخش، پشتِ دستم میکشید.در را برایم باز کرد.داخل خانه که بزرگ و روشن و خیلی بی آلایش بود، باز هم شگفت انگیزتر و از بیرون غیرقابل پیش بینی تر بود. خانه در اصل باید چند اتاق مجزا می بود اما بیشتر دیوارها را از طبقه ي اول برداشته بودند تا یک فضاي بزرگ بسازند. در عقب، دیوارِ رو به جنوب را تماماً با شیشه عوض کرده بودند و در آن سوي سایه ي سدرها، چمن زارِ بدون پوشش تا رودخانه ي پهناور گسترش یافته بود. پلکانی حجیم و دایره اي در قسمتِ غربیِ اتاق حاکم بود.دیوارها، سقف تیردار، زمین چوبی و فر شهاي ضخیم همه در مایه هاي سفید رنگ بودند.در قسمتی که براي یک پیانوي تماشاییِ مجلل، بلندتر از جاهاي دیگر زمین ساخته شده بود، دقیقاً سمتِ چپ در، پدر و مادر ادوارد براي خوشامدگویی به ما ایستاده بودند.دکتر کالن را قبلاً دیده بودم اما باز هم نمی توانستم جلوي شکه شدنم از جوانی و کمال ظالمانه اش را بگیرم. در کنارش ازمی ایستاده بود. حدس می زدم. تنها فرد خانواده که قبلاً ندیده بودم. همان رنگ پریدگی و زیباییِ بقیه را داشت. چیزي در صورتِ قلب مانندش، امواج مهربانی اش و موهاي کاراملی رنگش، مرا به یاد دختران ساده ي زمان فیلم هاي صامت می انداخت. کوچک و قلمی بود اما به نسبتِ دیگران، کمتر زاویه دار و بیشتر گرد بود. هردو لباس هاي معمولیِ رن گروشنی پوشیده بودند که با درون خانه جور بود.براي خوشامد گویی لبخند زدند اما حرکتی براي رسیدن به ما نکردند. حدس زدم سعی میکردند مرا نترسانند.صداي ادوارد سکوت کوتاه را شکست:«کارلایل، ازمی، این بلائه.»«خیلی خوش اومدي بلا.» کارلایل با دقت و اندازه، قدم برداشت تا به من رسید. به طور آزمایشی دستش را بالا آورد و من قدمی به جلو برداشتم تا با او دست بدهم.«خوشحالم که شما رو دوباره می بینم، دکتر کالن»«خواهش می کنم منو کارلایل صدا کن.»«کارلایل.» به او لبخندي زدم. اعتماد به نفسِ ناگهانی ام شگفت زده ام کرد. می توانستم آسودگی خاطر ادوارد را در کنارم حس کنم.ازمی هم لبخند زد و قدمی به جلو برداشت تا دستش به دستم برسد. دست سرد و سنگی اش همان چیزي بود که انتظار داشتم.خالصانه گفت:«خوشحالم که با تو آشنا میشم.»«ممنون. منم از دیدنتون شما خوشحالم.» و واقعاً بودم. مثل ملاقات با یک داستان پریان بود سفیدبرفیِ واقعی.ادوارد پرسید:«آلیس و جسپر کجان؟» اما کسی جواب نداد. چون آن ها در همان لحظه بالاي پلکان عریض پدیدار شدند.آلیس با اشتیاق گفت:«هی، ادوارد!» به پایین پله ها دوید. تضادي از موي سیاه و صورت سفید، که خیلی ناگهانی و دلپذیر جلوي من ایستاد. کارلایل و ازمی نگاه هاي اخطاردهنده اي به او انداختند اما من خوشم آمد. طبیعی بود، حداقل براي او.آلیس گفت:«سلام، بلا» و به جلو خم شد تا گونه ام را ببوسد. اگر ازمی و کارلایل نگاههاي محتاطانه اي داشتند، حالا گیج به نظر می رسیدند. من هم شوکه شده بودم اما خیلی هم خوشحال بودم که به نظر می رسیدتماماً مرا پذیرفته اند. وقتی احساس کردم ادوارد محکم در کنارم ایستاد، جا خوردم. نیم نگاهی به صورتش انداختم اما غیرقابل خواندن بود.پآلیس توضیح داد:«تو واقعاً بوي خوبی میدي، هیچ وقت متوجه نشده بودم.» که واقعاً خجالت زده ام کرد. به نظر نمی رسید هیچکدام شان کاملاً بدانند چه باید بگویند، تا ای نکه جسپر هم آمد. قدبلند و مانند شیر. احساس آسایشی درونم شکل گرفت و من ناگهان، علی رغم جایی که بودم، احساس راحتی کردم. ادوارد به جسپر خیره شد، یک ابرویش را بالا برد و من به یاد آوردم که جسپر چه کاري می تواند انجام دهد.جسپر گفت:«سلام بلا.» فاصله اش را حفظ کرد، بدون اقدامی براي دست دادن. اما غیر ممکن بود که نزدیک او احساس ناراحتی کرد.«سلام جسپر» با خجالت به او و سپس به دیگران لبخند زدم:«از دیدن همتون خوشوقتم شما خونه ي خیلی قشنگی دارید» این را بر طبق آیین و رسوم اضافه کردم.ازمی گفت:«ممنون. ما خیلی خوشحالیم که تو اومدي.» خیلی با احساس صحبت کرد و فهمیدم که فکر می کند من شجاع هستم.و این را هم فهمیدم که امت و رزالی حضور ندارند. به یاد حالت خیلی معصوم ادوارد افتادم که وقتی از اوراجع به این که دیگران از من خوششان نیاید، پرسیدم، به چهر هاش دست داد.حالت کارلایل، رشته ي افکارم را پاره کرد. مشتاقانه به ادوارد زل زده بود. از گوشه ي چشم دیدم که ادوارد یک مرتبه سر تکان داد.به سمتِ دیگري نگاه کردم. سعی کردم مودب باشم. چشمانم دوباره به ساز زیبایی که در گوشه اي نزدیک به در قرار گرفته بود، افتاد. ناگهان به یاد خیالاتِ دوران کودک یام افتادم که دوست داشتم یک بلیط بخت آزمایی ببرم تا براي مادرم یک گراند پیانو بخرم.او واقعاً خوب نبود فقط براي خودش، پیانوي دست دوم مان را می نواخت اما من دوست داشتم نواختنش را تماشا کنم. او خوشحال و مجذوب شده بود و براي من به نظر کسی، غیر از شخصیتِ مامان م یآمد. تمام درس ها را به من یاد می داد. البته مثل بیشتر بچه ها، تا وقتی که مرا به حال خود رها نکرده بود، شکایت میکردم.ازمی متوجه ي شیفتگی ام شد.پرسید:«ساز می زنی؟» سرش را به سمتِ پیانو متمایل کرد. سرم را تکان دادم:«نه اصلاً. ولی این خیلی قشنگه مال شماست؟»خندید:«ادوارد بهت نگفته بود که موسیقی کار میکنه؟»«نه»با چشمانِ باریک شده، به حالتِ معصومانه اي که او به خود گرفته بود، خیره شدم:«حدس می زنم باید می دونستم»ازمی ابروهاي ظریفش را با گیجی بالا برد.روشن کردم:«ادوارد می تونه همه جور کاري بکنه، درسته؟»جسپر پوزخند صداداري زد و ازمی نگاه سرزنش باري به ادوارد انداخت.سرزنش کنان گفت:«امیدوارم خودنمایی نکرده باشی بی ادبیه»«فقط یه خورده» آزادانه خندید. چهره ي ازمی با این صدا نرم شد و آ نها نگاه مختصري رد و بدل کردند که من معنی اش را نفهمیدم؛ هرچند که صورت ازمی تقریباً از خود راضی به نظر می رسید.تصحیح کردم:«در واقع، اون خیلی متواضع بوده»ازمی تشویق کنان گفت:«خب، براش ساز بزن»اعتراض کرد:«خودت همین الان گفتی خودنمایی، ب یادبیه»و او جواب داد:«تو هر قانونی، استثنائی وجود داره»داوطلبانه گفتم:«دوست دارم ساز زدنت رو ببینم»ازمی او را به طرف پیانو هل داد:«پس تصویب شد.» ادوارد مرا به دنبال خودش کشید، و روي صندلیِ کنارش نشاند.قبل از ای نکه کلیدها را بزند، نگاه خشمگین و طولان یاي به من انداخت.و سپس انگشتانش با نرمی بر روي دکمه هاي عاجی رنگ به گردش در آمد و اتاق با ترکیبی از صداها پر شد. خیلی مجلل بود، باور این که فقط یک جفت دست این را می نوازد، غیرممکن بود.چانه ام آویزان شد و دهانم از شگفتی و حیرت باز ماند و صداي خندیدنِ آرامی را از پشت سرم شنیدم که به واکنش من میخندید.ادوارد با لحنی معمولی به من نگاه کرد، هنوز صداي موزیک در اطراف مان بدون قطع شدن یا مکث کردن، پراکنده بود. «ازش خوشت میاد؟»بریده بریده گفتم:«تو این رو نوشتی؟»تازه داشتم می فهمیدم.سر تکان داد:«ازمی اینو دوست داره»چشمانم را بستم و سرم را تکان دادم.«چی شده؟»«شدیداً احساس ناچیزي می کنم.»موسیقی آرام شد و به چیزي ملایم تر تبدیل شد. و در کمال شگفتی ام، از میان امواج انبوه نتها، لالایش را کشف کردم.با ملایمت گفت:«تو الهام بخش این یکی بودي» موسیقی بیش از حد دلنشین شد.نمی توانستم صحبت کنم.با حالت محاور هاي گفت:«می دونی، اونا دوسِت دارن. مخصوصاً ازمی»نگاهی به پشت سرم انداختم، اما حالا آن اتاق بزرگ خالی بود:«کجا رفتن؟»«فکر می کنم، خیلی زیرکانه، کمی فضاي شخصی بهمون دادن»آه کشیدم:«اونا من رو دوست دارن... اما رزالی و اِمِت..»دنبالش حرکت کردم. مطمئن نبودم چطورشک هایم را بیان کنم.اخم کرد و گفت:«نگران رزالی نباش.» . چشمانش گشاد و متقاعدکننده شده بودند:«بالاخره با این مسئله کنار میاد.»با بدبینی لبهایم را جمع کردم:«اِمِت.»«خب، اون فکر می کنه من دیوونه ام. این درسته. ولی مشکلی با تو نداره. داره سعی می کنه رزالی رو سر عقل بیاره»«چی ناراحتش می کنه؟» مطمئن نبودم بخواهم جوابش را بشنوم.آه عمیقی کشید:« رزالی بیشتر از همه مشکل داره با چیزي که... ما هستیم. براش سخته کسی حقیقت رو بدونه و یه مقدار هم حسوده.»ناباورانه پرسیدم:«رزالی به من حسودي می کنه؟»سعی کردم دنیایی را تصور کنم که کسی به خیره کنندگی رزالی، بتواند دلیل قانع کننده اي براي حسادت کردن به کسی مثل من داشته باشد.شانه هایش را بالا انداخت«تو انسانی. و اونم آرزو می کنه که انسان بود.»من من کنان گفتم:«اوه!»هنوز مبهوت بودم«گرچه، حتی جسپر هم...»گفت:«اون واقعاً تقصیر منه. بهت گفتم که آخرین نفریه که روش ما رو واسه زندگی کردن امتحان کرده. بهش هشدار دادم که فاصله ش رو حفظ کنه.»به دلیلش فکر کردم و بدنم لرزید.«ازمی و کارلایل...؟» سریع ادامه دادم تا نگذارم متوجه شود.خوشحالن که من رو خوشحال می بینن. در واقع، ازمی حتی اگه تو یه چشم سوم داشتی، یا پاهاي پره دار،اهمیتی نمی داد. تمام این مدت نگرانم بود. می ترسید چیزي از ذاتم وقتی که درست می شدم، اشتباه شده.وقتی که کارلایل عوضم کرد، خیلی جوون بودم... ازمی الان خیلی خوشحاله. هر وقت که لمست می کنم، اون نزدیکه از احساس رضایت خفه»«آلیس به نظر خیلی... پرشور و حرارت میاد.»با لب هاي به همچسبیده گفت:«آلیس تو دیدن قضایا، دید مخصوص به خودش رو داره.»«و تو نمی خواي اینو توضیح بدي، می خواي؟»لحظه اي سکوت بین مان حکم فرما شد. فهمید که می دانم چیزي را از من پنهان میکند. فهمیدم که حالا نمی خواست چیزي بگوید.«خب، کارلایل چی داشت بهت می گفت؟»ابروانش را در هم کشید:«متوجه شدي، درسته؟»شانه بالا انداختم:«البته.»قبل از این که جوابی بدهد، براي چند ثانیه، متفکرانه به من خیره شد:«می خواست خبرهایی رو بهم بده و نمی دونست چیزیه که من به تو هم میگم یا نه»«میگی؟»«مجبورم. چون می خوام یه ذره... چند روز آینده رو بیش از حد مواظبت باشم یا چند هفته و نمی خوام فکر کنی من طبیعتاً موجود سلطه جویی ام»«چی شده؟»«چیزي نشده. درواقع، آلیس بازدیدکننده هایی رو دیده که به زودي میان. اونا می دونن ما این جاییم، و کنجکاون»«بازدیدکننده ها؟»«آره. خب، البته، اونا مثل ما نیستن. منظورم روش شکارشونه. احتمالاً اصلاً توي شهر نمیان. ولی من به هیچ وجه نمی ذارم تا وقتی که اونا برن، از دیدم خارج شی»لرزه به تنم افتاد.زمزمه کرد:«آخرش یه واکنش معقول! داشتم فکر می کردم که تو هیچ حسی واسه محافظت از خودت نداري.»گذاشتم که بگذرد. اطراف را نگاه م یکردم. چشمانم دوباره دور این اتاق بزرگ سرگردان بودند.نگاه ام را دنبال کرد و گفت:«چیزي نیست که انتظارش رو داشتی. هست؟»حرفش را تایید کردم:«نه»موذیانه ادامه داد:«نه تابوتی و نه یه کپه جمجه تو گوشه اي. حتی فکر نمی کنم که تار عنکبوت هم داشته باشیم... چه یأسیه واسه تو»حرف هاي نیش دارش را نشنیده گرفتم:«خیلی روشنه... و خیلی باز»وقتی جواب داد صدایش جد يتر بود:«اینجا تنها جاییه که ما هرگز مجبور نیستیم توش قایم بشیم»موسیقی اي که هنوز درحال نواختنش بود موسیقیِ من داشت به انتها می رسید. آخرین اکوردها به یک کلید غمگین تغییر م یکردند و آخرین نُت به طرز اندو هباري، در سکوت محو شد.زیرلبی گفتم:«مرسی»متوجه شدم که اشک در چشمانم حلقه زده. خجالت زده پاکشان کردم.گوشه ي چشمم را با دست نوازش کرد و قطره اشکی را که از دست من در رفته بود، برداشت. انگشتش را بالا برد. در فکر فرو رفته بود. قطره اي از اشک هاي روي صورتم را امتحان کرد.بعد، به سرعتی که من نتوانستم مطمئن باشم که واقعاً این کار را کرده یا نه، انگشتش را در دهانش برد تا مزه مزه اش کند.با کنجکاوي نگاهش کردم و او براي لحظ هاي کشدار، به من خیره شد تا اینکه عاقبت، لبخند زد.«می خواي بقیه ي قسم تهاي خونه رو ببینی؟»براي اطمینان پرسیدم:«تابوتی نیست؟» حالت طعنه آمیز صدایم نتوانست دلواپسیِ کوچک اما واقعی ام را به طور کامل پنهان کند.خندید. دستم را گرفت و مرا از جلوي پیانو گذراند.قول داد:«هیچ تابوتی نیست»از پلکان بزرگ بالا رفتیم. دستم روي نرده هاي صاف و براق کشیده میشد. سرسراي بزرگ بالاي پله ها، با چوب هاي عسلی رنگ، قاب بندي شده بود؛ درست مثل تخت ههاي کف اتاق.همین طور که در گذشتن از مقابل درها راهنمایی ام می کرد، اشاره کرد:«اتاق رزالی و امت... دفتر کارلایل... اتاق آلیس..»می خواست ادامه بدهد اما من مثل یک مرده در انتهاي سرسرا ایستادم و ناباورانه به زر و زیوري که بالاي سرم، روي دیوار آویزان شده بودند، زل زدم. ادوارد با دهان بسته، به قیافه ي سردرگمم خندید.گفت:«می تونی بخندي. این به نوعی طعنه آمیزه.»نخندیدم. دستم خود به خود بالا رفت و یکی از انگشتانم طوري دراز شد که انگار می خواست صلیب بزرگ چوبی را لمس کند.رنگ سبز تیره اش با نمون هي روشن تري که روي دیوار بود، در تضاد بود. لمسش نکردم. اگرچه کنجکاو بودم بدانم آن چوب کهنه به انداز هاي که به نظر می رسید، نرم است یا نهحدس زدم:«این باید خیلی قدیمی باشه»شانه بالا انداخت:«اوایل 1630 ، یه کم بیشتر یا کمتر»نگاهم را از صلیب برداشتم تا به او خیره شوم.تعجب کردم:«چرا اینو اینجا نگه میداري؟»«اسه تجدید خاطرات گذشته، این مالِ پدرِ کارلایله.»با تردید اظهار نظر کردم:«اون عتیقه جمع م یکرده؟»«نه اون خودش اینو کند هکاري کرده. این بالاي دیوار میز موعظ هاش باقی مونده، جایی که توش سخنرانی می کرد»مطمئن نبودم که صورتم این شوك ناگهانی را آشکار نکرده باشد، اما براي احتیاط باز هم به صلیب ساده و قدیمی زل زدم. به سرعت مسئله ي ذهنی ام را حل کردم. صلیب بیش از س یصد و هفتاد سال قدمت داشت. همان طور که سعی می کردم مغزم را از مغول هي این همه سال بیرون بکشم، سکوت به درازا کشید.نگران به نظر می رسید:«حالت خوبه؟»سوالش را نادیده گرفتم و به آرامی پرسیدم:«کارلایل چند سالشه؟» هنوز از تعجب به بالا خیره بودم.ادوارد گفت:«اون تولد س یصد و شصت و دومین سالگیش رو جشن گرفت؟» به او نگاه کردم، میلیون ها سوال در چشمانم بود.هم چنان که صحبت میکرد با دقت به من نگاه کرد.«کارلایل اعتقاد داره که در سال 1640 تو لندن به دنیا اومد. به هر حال زمان با این دقت مشخص نشده. حداقل براي مردم عادي. گرچه این دقیقاً مربوط به قبل از قانون کراموِل میشه.»صورتم را خونسرد نگه داشتم و همین طور که به او گوش می دادم، متوجه ي دقتش در بررسی امور شدم. اگر سعی نمی کردم این حرف ها را باور کنم، برایم راحتتر بود«اون تنها پسر پیشواي روحانیِ کلیسا بود. مادرش وقتِ به دنیا اوردن اون فوت کرد. باباش یکی از متعصب هاي افراطی بود. وقتی پروتستان ها به قدرت رسیدند، اون مشتاق شکنج هي کاتولیک هاي رومی و بقیه ي مذهب ها بود. و حقیقت وجود شیطان رو هم باور داشت. اون اجاز هي شکار ساحره ها، گرگینه ها و... خون آشام ها رو صادر کرد»این کلمه باعث شد خشک شوم. مطمئنم این را می دانست اما بدون مکث کردن، خون آشام ها رو صادر کرد ادامه داد.«اونا خیلی از مردم بی گناه رو سوزوندن صدالبته موجودات حقیقی اي که دنبالشون بودند، به راحتی گرفتار نمی شدند.»«وقتی پیشواي روحانی پیر شد، پسر مطیعش رو تو تاخت و تازها، جانشینِ خودش کرد. اوایل کارلایل ناامیدکننده بود؛ اون تو متهم کردن و دیدن شیاطینِ جاهایی که وجود نداشتن، سریع عمل نمیکرد اما در عین حال سمج و با پشتکار بود و از پدرش باهوش تر.در واقع اون گروهی از خون آشام هاي حقیقی رو پیدا کرد که تو مجاري فاضلاب شهر قایم شده بودند و فقط شب ها براي شکار بیرون می اومدن. اون روزا، زمانی که هیولاها فقط تو اسطوره و افسانه نبودن، بیشتر اونا ای نطوري زندگی می کردن»«البته مردم چنگال ها و مشعل هاشون رو یکی کردن»- حالا خنده ي مختصرش تاریک تر بود-«و همون جایی که کارلایل هیولاها رو موقع اومدن تو خیابون دیده بود، منتظر موندن. بالاخره یکی ظاهر شد.»صدایش خیلی آرام بود و باید به خودم فشار م یآوردم تا متوجه ي کلماتش شوم.«اون احتمالاً باستانی بوده و از گرسنگی ضعیف شده. وقتی کارلایل ردپاي انبوده مردم رو گرفت، صداش رو شنید که با زبان لاتین به بقیه اعلام خطر می کرد. اون بین خیابو نها می دوید و کارلایل که بیست و سه ساله و خیلی تند و تیز بود، رهبر این تعقیب بود. اون موجود به راحتی میتونست ازشون پیشی بگیره اما کارلایل فکر می کنه که خیلی گرسنه اش بوده واسه همین برگشت و حمله کرد. اول روي کارلایل افتاد اما بقیه درست پشتش بودن واسه همین برگشت تا از خودش دفاع کنه. دو مرد رو کشت و با سومین نفر فرار کرد و کارلایل رو که خون ریزي داشت، تو خیابون رها کردمکث کرد. می توانستم احساس کنم که چیزي را در ذهنش تغییر می داد و از من پنهان می کرد«کارلایل می دونست پدرش چی کار م یکرد. می خواست جنازه ها رو آتیش بزنه هرچیزي که به وسیل هي هیولا آلودهشده بود، باید نابود می شد. کارلایل به صورت غریزي عمل کرد تا زندگیِ خودش رو نجات بده. وقتی که انبوه مردم، شیطان و قربانی اش رو تعقیب می کردند، چهار دست و پا از کوچه بیرون اومد و تو یه زیرزمین قایم شد. سه روز خودش رو لابه لاي سیب زمینی هایی که داشتن م یپوسیدن، مخفی کرد. یه معجزه ست که تونست ساکت بمونه و کاري کنه که پیداش نکن»«اما دیگه تموم شده بود و اون فهمید تبدیل به چی شده.»مطمئن نبودم که صورتم چه چیزي نشان می داد اما ناگهان، حالتش تغییر کرد.پرسید:«چه احساسی داري؟»به او اطمینان دادم:«خوبم.» بعد با دودلی لبم را گاز گرفتم. مطمئناً کنجکاوي اي را که در نگاهم شعله می کشید، دیده بود.لبخند زد:«انتظار دارم سوا لهاي بیشتري داشته باشی که ازم بپرسی.»«یه کم.»لبخندش بر روي دندان هاي فوق العاده اش پهن شد. شروع به برگشتن به پایین عمارت کرد. مرا با دست می کشید.تشویقم کرد:«پس بیا. نشونت میدم.»
کارلایلمرا به سمت عقب، به طرف اتاقی که قبلاً به عنوان دفترِ کارلایل به آن اشاره کرده بود، هدایت کرد. لحظه اي بیرون در توقف کرد.صداي کارلایل دعوت مان کرد:«بیاین تو.»ادوارد در را به اتاقی با سقف مرتفع و پنجره هایی بلند و مشرف به غرب باز کرد. دیوارهایی که قابل دیدن بودند، با چوبی تیر هتر پوشانده شده بودند.بیشتر فضاي دیوارها با قفسه هاي کتاب بلندي پوشیده شده بود، که به بالاي سر من می رسیدند و کتاب هاي بسیاري را در خود جاي داده بودند، به طوري که تا به حال این همه کتاب در بیرون از کتاب خانه اي ندیده بودم.کارلایل پشت میزي بزرگ از جنس چوب ماهون، روي یک صندلی چرمی نشسته بود و نشانه اي در صفحاتی از کتابِ ضخیمی که در دست داشت، می زد. اتاق مثل تصوراتِ من از دفتر رئیس یک دانشگاه بود. فقط کارلایل جوان تر از آن بود که در این تصور بگنجد.در حالی که از جایش بلند م یشد، با لحن خوشایندي از ما پرسید:«چه کاري می تونم واسه تون بکنم؟»ادوارد گفت:«من می خواستم کمی از تاری خمون رو به بلا نشون بدم... خب، در واقع تاریخ تو رو.»معذرت خواهی کردم:«ما نمی خواستیم مزاحمت بشیم.»«مطلقاً. می خواید از کجا شروع کنید.»ادوارد پاسخ داد:«درشکه چی.»و دستش را به آهستگی و با بی توجهی بر شانه ام گذاشت و مرا به سمت عقب، به طرف دري که تازه از آن گذشته بودیم، برگرداند. هربار تماسِ او با من، حتی در معمولی ترین حالت هم در قلبم واکنش شنیدنی و آشکاري ایجاد می کرد. و این با وجود کارلایل در آنجا خجالت آور تر بود.دیواري که با آن روبه رو شدیم با بقیه متفاوت بود. به جاي قفسه هاي کتاب، دیوار با عکس هاي قاب شده در هر اندازه اي پر شده بود، بعضی پررنگ بودند؛ و بقیه رنگِ گرفته و تیره اي داشتند. به دنبال چیزي منطقی گشتم، عامل مشترکی در بین نقوش این کلکسیون، اما هیچ چیز توجهم را در بررسی شتاب زده ام جلب نکردادوارد مرا به سمت چپ کشید و جلوي نقاشیِ رنگِ روغنی که کوچک و مربعی شکل بود و قابِ چوبیِ ساده اي داشت، متوقفم کرد. نقاشی در برابر دیگر تابلوها که بزرگ تر و روشن تر بودند و رنگ هاي متنوع سیبیا داشتند، چندان به چشم نمی آمد. تابلو، نقاشیِ ظریفی از یک شهر پر از سق فهاي پرشیب بود که میل هاي باریک بالاي مناره هایش، بر فراز بر جهاي پراکنده اي قرار داشتند.ادوارد گفت:«لندن در دهه ي 1650»کارلایل که چند قدم عق بتر از ما بود، اضافه کرد:«لندنِ جوانیِ من.» به خود لرزیدم. نزدیک شدنش را حس نکرده بودم. ادوارد دستم را فشار داد.ادوارد پرسید:«داستان رو می گی؟» کمی چرخیدم تا واکنش کارلایل را ببینم.نیم نگاه ام را دید و لبخند زد. پاسخ داد:«دوست داشتم بگم» همین طور که به ادوارد نیشخند میزد، اضافه کرد:«اما راستش داره یه کم دیرم می شه. امروز صبح از بیمارستان زنگ زدن دکتر اسنو امروز مریضه. به علاوه، تو داستا نها رو به خوبی من میدونی»ترکیب عجیبی براي درك نکردن بود نگرانی هر روز دکتر شهر، گرفتار شدن در بحثی راجع به زندگی در قرن هفدهمِ لندن بود.و دانستن ای نکه او فقط براي استفاده ي من، با صداي بلند حرف میزد هم آشفته کننده بود.کارلایل بعد از این که لبخند گرم دیگري به من تحویل داد، اتاق را ترك کرد.براي مدتی طولانی، به تصویر کوچک زادگاه کارلایل خیره شدم.سرانجام پرسیدم:«بعد چه اتفاقی افتاد؟» به ادوارد که مرا تماشا می کرد، خیره شدم «وقتی متوجه شد، چه اتفاقی براش افتاده؟»نگاهش را به نقاشی ها برگرداند و من نگاه کردم تا ببینم حالا کدام نقاشی توجهش را جلب کرده. یک منظره ي بزرگ تر با رنگ هایی متزلزل بود چمن زار خالی و سایه واري در جنگل، با یک قله ي پرصخره در دوردست.ادوارد به آهستگی گفت:«وقتی فهمید چی شده، باهاش مقابله کرد. سعی کرد خوش رو نابود کنه ولی این به آسونی امکا نپذیر نیست.»«چطور؟» نمی خواستم این را بلند بگویم اما شک هشدنم باعث شد که این کلمه از دهنم در رود.ادوارد با خونسردي گفت:«اون از ارتفاع زیاد پایین پرید. سعی کرد خودش رو تو اقیانوس غرق کنه... ولی تو زندگی جدید جوون بود و خیلی قوي. این عجیبه که م یتونست در مقابل غذا خوردن... مقاومت کنه... در حالی که خیلی جوون بود. غریزه ي اون زمان قدرت زیادي داره، بر همه چیز مسلط میشه. ولی اون به قدري از خودش بیزار بود که بتونه سعی کنه خودش رو از گرسنگی بکشه.»با صداي آهسته اي پرسیدم:«این امکان پذیره؟»«نه، را ههاي خیلی کمی هستند که ما به وسیله ي اونا کشته میشیم»دهانم را باز کردم تا بپرسم اما قبل از ای نکه چیزي بگویم، دوباره شروع به صحبت کرد.«واسه همین گرسنه تر شد و در آخر، ضعیف. تا اونجا که می تونست از آدم ها فاصله می گرفت اما قدرت اراده اش هم داشت کم میشد. چندین ماه تو شب سرگردون بود. دنبال خلوت ترین محل ها می گشت. از خودش متنفر بود.»یه شب یه گله گوزن از پناهگاهش گذشتن. خیلی وحشی بود و تشنگی اش باعث شد بدون هیچ فکري بهشون حمله کنه. قدرتش برگشت و اون فهمید راهی جز تبدیل شدن به هیولاي شر مآور و پستی که ازش می ترسید، وجود نداره.اون تو زندگی سابقش گوشت گوزن نخورده بود؟ تا ماه بعد فلسفه ي جدیدش به وجود اومد. اون می تونست بدون این که یه هیولا باشه، به زندگی ادامه بده. دوباره خودش رو پیدا کرد و شروع کرد به بهتر استفاده کردن از وقتش. اون همیشه باهوش و مشتاق یادگرفتن بود. حالا وقت نامحدودی داشت. شب ها رو به مطالعه و روزها رو به برنامه ریزي می گذروند. به فرانسه شنا کرد....»«به فرانسه شنا کرد؟»با صبوري گفت:«مردم همیشه تو این کانال 2 شنا می کنن، بلا»«حدس می زنم درست باشه. فقط به نظرم اومد تو این زمینه یه نمه خنده داره. ادامه بده»«شنا کردن واسه ما آسونه.»صبر کرد. از ظاهرش معلوم بود که سرگرم شده است.«قول می دم دیگه وسط حرفت نپرم.»مرموزانه خندید و جمله اش را تمام کرد:«به خاطر این که ما عملاً نیازي به نفس کشیدن نداریم.»«شما....»«نه. نه. تو قول دادي»در حالی که انگشت سردش را بر ل بهایم قرار میداد، خندید و گفت:«می خواي داستان رو بشنوي یا نه؟»از زیر انگشتش، به شکل نامفهومی، گفتم:«نمی تونی بعد از دادن ه مچین اطلاعاتی، انتظار داشته باشی چیزي نگم.»دستش را بالا برد و آن را به سمت گردنم حرکت داد. سرعت تپش قلبم به این کار واکنش نشان داد، اما من پافشاري کردم.پرسیدم«تو مجبور نیستی نفس بکشی؟»شانه اش را بالا انداخت و گفت:«نه، نیازي نیست. فقط یه عادته»«چه قدر می تونی بدون نفس کشیدن بمونی؟»«فکر می کنم، تا ابد. یه ذره ناخوشاینده... که بدون حس بویایی باشم»صدایش را منعکس کردم«یه ذره ناخوشایند»به چهره ي خودم توجهی نداشتم، اما چیزي در آن، حس اندوه او را برانگیخت. دستش را به سمت خود رها کرد و ساکت ایستاد، چش مهایش با دقت به صورتم نگاه می کردند. سکوت طولانی شد. چهره اش مثل سنگ بی حرکت بود.صورت یخ زده اش را لمس کردم و گفتم:«چی شده؟»صورتش زیر دستم نرم شد و آهی کشید:«منتظرم تا اتفاق بیفته.»«که چی اتفاق بیفته؟»«می دونم که بالاخره یه روزي، چیزي که من بهت میگم یا چیزي که می بینی، بیش از حد انتظارت میشه. اون وقت تو ازم فرار م یکنی و در حین فرار، جیغ میکشی.»نیم چه لبخندي زد اما چشمانش جدي بودند:«من جلوت رو نمی گیرم. می خوام این اتفاق بیفته چون م یخوام تو در امنیت باشی. اما در عین حال، میخوام با تو«. باشم. این دو تا خواسته غیر ممکنه که با هم منطبق بشن.»قول دادم:«من به هیچ جا فرار نمیکنم»دوباره خندید:«خواهیم دید.»رو به او اخم کردم:«پس ادامه بده کارلایل داشت به سمت فرانسه شنا می کرد.»مکث کرد، دوباره به داستانش برگشت. به طور غیر ارادي، چشم هاش روي عکس دیگري لرزید رنگین ترین شان، عکسی که بهترین قاب را داشت. و بزرگ ترینشان، دو برابر بزر گتر از درِ کناري اش بود. نقاشی پر از شکل و شمای لهایی در رداهاي چرخان بود که در بالکنی مرمري، در صفوف بلند، به دور هم می چرخیدند. نمی توانستم بفهمم که نشانه ي اساطیر یونایی بودند یا شخصی تهاي شناور در ابرها که نمایا نگر کارکتر هاي کتاب مقدس بودند.«کارلایل به فرانسه شنا کرد و تا اواسط اروپا ادامه داد. به دانشگا ههاي اونجا رفت. شب ها موزیک و پزشکی و علم یاد می گرفت. شغل مورد علاقه اش که تنبیهِ خودش بود رو تو اون پیدا کرد. تو نجات دادن آد مها.»چهره اش را ترسی آمیخته با احترام فرا گرفت:«نمی تونم اون طور که مناسبه رنجش رو توصیف کنم. واسه کارلایل، دو قرن پر از تلاش و رنج و عذاب طول کشید تا بتونه خودداریش رو کامل کنه. اون الان کاملاً نسبت به بوي خون مصونه و م یتونه کاري که دوست داره رو بدون عذاب انجام بده. حالا اون تو بیمارستان، به آرامش زیادي دست پیدا کرده»ادوارد براي مدتی طولانی به آسمان خیره شد. ناگهان به نظر آمد هدف و قصدش را به یاد آورد. باانگشت هایش، به آرامی بر روي نقاشی بزرگی که جلویمان بود، ضربه زد.«اون داشت تو ایتالیا درس می خوند، وقتی که بقیه رو اونجا پیدا کرد. اونا خیلی بیشتر از اشباح فاضلاب هاي لندن تحصیل کرده و متمدن بودن.»او، چهار نفرِ نسبتاً موقري را که در بالاترین بالکون کشیده شده بودند و با آرامش هرج و مرج پایی نشان را تماشا می کردند، لمس کرد. گروه را به دقت بررسی کردم و با خنده اي ناگهانی متوجه شدم که مرد مو طلایی را می شناسم.«سولیمنا خیلی از دوستاي کارلایل الهام گرفته بود. اون همیشه اونا رو مثل خدایان می کشید.» ادوارد پیش خودش خندید و در حالی که سه نفر دیگر را که دو نفرشان موسیاه و دیگري زال بود نشان م یداد، گفت:«ارو، مارکوس، کائوس، محافظان شب کار هنر.»با صداي بلندي پرسیدم«چه اتفاقی واسه اونا افتاد؟» نوك انگشت هایم را در فاصله ي یک سانتی متري از اشکال نقاشی نگه داشته بودم.شانه اش را بالا انداخت:«اونا هنوز اونجان. به همون صورت که خدا م یدونه چند هزار سال بودن. کارلایل فقط مدت کوتاهی باهاشون موند، فقط چند دهه. اون خیلی نزاکتشون رو تحسین می کرد، پاکیشون رو؛ ولی اونا پافشاري کردن تا نفرت کارلایل رو به چیزي که خودشون بهش می گفتن منبع طبیعی غذا، درمان کنن.»«اونا سعی کردن کارلایل رو متقاعد کنن و اون سعی کرد اونا رو متقاعد کنه که البته تاثیري نداشت. واسه همین کارلایل تصمیم گرفت دنیاي جدید رو امتحان کنه. آرزو داشت کسایی مثل خودش پیدا کنه. می فهمی که! اون خیلی تنها بود»«مدت زیادي کسی رو پیدا نکرد اما همون طور که هیولاها تبدیل به شخصیت هاي قصه هاي پریان می شدن، اون فهمید م یتونه با مردمی که مشکوك نبودن، ارتباط برقرار کنه، انگار یکی از اوناست. شروع به تمرین پزشکی کرد. اما هم صحبتی که اون آرزوش رو داشت، ازش فرار م یکرد و نمی تونست خطر آشنایی با کسی رو بپذیره»« وقتی آنفولانزا همه گیر شده بود، اون شب ها تو یه بیمارستان تو شیکاگو کار می کرد. چند سال رو یه ایده تو ذهنش کار کرد و تقریباً تصمیم گرفته بود عملیش کنه. وقتی نمی تونه یه همراه پیدا کنه، یکی واسه خودش خلق می کنه. کاملاً مطمئن نبود که تغییرات رو خودش چطوري رخ دادن واسه همینم مردد بود.و از این که زندگیِ کسی رو اون طور که مال خودش ربوده شده بود، بدزده، بیزار بود. تو اون حال و هواي ذهنی بود که من رو پیدا کرد... هیچ امیدي واسه من نبود. من رو با کسایی که دیگه درحال مرگ بودن، یه جا ول کرده بودن. اون از پدر و مادرم پرستاري کرده بود و می دونست که من تنها بودم. تصمیم گرفت امتحان کنه.»صدایش که تقریباً نجواي آرامی شده بود، قطع شد. با حالتی به تزده، به پنجر ههاي غربی خیره شد. از خودم می پرسیدم حالا کدام تصاویر در ذهنش شکل گرفته اند. خاطرات کارلایل یا خاطرات خودش. در سکوت منتظر ماندم.وقتی به سمت من برگشت، لبخند ملایم و مهربان یک فرشته، صورتش را روشن کرد.نتیجه گرفت:«و حالا، بعد از این مدت، برگشتیم همینجا.»از روي کنجکاوي پرسیدم«پس، از اون موقع به بعد، تو همیشه پیش کارلایل موندي؟»«تقریباً همیشه»
دستش را به آرامی به دور کمرم گذاشت و همین طور که از میان درها قدم می زد، مرا همراه خودش کشید. به دیوار تصاویر خیره شدم. از خودم می پرسیدم هیچ وقت بقیه ي داستان ها را می شنوم یا نه.
وقتی در طول سرسرا قدم میزدیم، ادوارد چیز دیگري نگفت. بنابراین، من پرسیدم:«تقریبا؟»آه کشید. به نظر می رسید میلی به جواب دادن ندارد:«خب من هم به نوعی کشمکش ها و سرکشی هاي عاديِ دورانِ نوجوانی رو داشتم؛ حدوداً ده سال بعد از این که من... به دنیا اومدم... خلق شدم، هرچی می خواي اسمش رو بذار. من زندگیِ پر از ریاضت اون رو قبول نداشتم. و به خاطر این که میل هاي من رو محدود کرده بود، ازش ناراحت بودم. بنابراین، منم یه مدت رفتم واسه خودم، به تنهایی زندگی کردم.»او هم فهمید. به طرز مبهمی فهمیدم که به بالاي پلکان دیگري میرفتیم اما به اطرافم توجه چندانی نداشتم.«این تو رو منزجر نمیکنه؟»«نه.»«چرا نه؟»«حس میکنم... به نظر معقول میاد.»به شکل ناهنجاري خندید. این بار بلندتر از قبل. دیگر به بالاي پله ها رسیده بودیم. در یک سرسراي تخته کوب شده ي دیگر.او زمزمه کرد:«از زمان تولد جدیدم، این توانایی رو داشتم که افکار همهي کسایی رو که اطرافم بودن بدونم. چه انسان، چه غیر انسان. این همون دلیلیه که باعث شد ده سال در مقابل کارلایل مقاومت کنم.میتونستم بیریاییِ کاملش رو بخونم. درك میکردم چرا واقعاً همچین روشی رو واسه زندگی انتخاب کرده.»«واسه من فقط چند سال طول کشید تا دوباره برگردم پیش کارلایل و به روش اون زندگی کنم. فکر میکردم از... تنزل و افسردگیِ همراهِ وجدان، راحت میشم. چون افکار قربانیم رو میدونستم، میتونستم بیگناهان رو ول کنم و فقط به تعقیب شیاطین بپردازم. اگه من قاتلی که تو یه کوچه ي تاریک، واسه یه دختر جوون کمین کرده بود رو تعقیب میکردم اگه اون دختر رو نجات میدادم، اونوقت مطمئناً زیاد هم وحشتناك نبودم.»لرزیدم. تمام چیزهایی را که توصیف میکرد، به وضوح تصور میکردم. آن کوچه در شب، دختر وحشتزده و مرد سیاهی که پشت سرش بود. و ادوارد. ادوارد درحالی که شکار میکرد، وحشتناك و باشکوه، درست مثل یک خداي جوان؛ غیرقابل توقف. آیا آن دختر تشکر میکرد یا بیش از قبل وحشتزده میشد؟«اما همونطور که زمان میگذشت، من شروع به دیدن هیولا تو چشمام کردم. نمیتونستم از دِینِ گرفتن جون اون همه آدم فرار کنم، مهم نبود چطور توجیهش کنم. برگشتم پیش کارلایل و ازمی. اونا خیلی عالی ازم استقبال کردن. بیشاز چیزي که شایستگیشرو داشتم.»در مقابل آخرین درِ هال توقف کردیم.مطلعم کرد:«اتاق من.» در را باز کرد و من را به داخل کشید.اتاقش به طرف جنوب بود و مثل اتاق عظیم پایینی یک پنجره ي بزرگ داشت که تمام دیوار را گرفته بود. تمام قسمتِ پشتی خانه باید شیشه اي میبود. منظره ي اتاقش به سمت رودخانه ي مواج سلدوك بود، روبه روي جنگل دست نخوردهاي که در محدوده ي کوههاي المپیک قرار داشت. کوهها خیلی نزدیکتر از چیزي بودند که ممکن بود من تصور کنم.دیوار غربی به طور کامل با قفسه هاي پشت سر هم سیدي ها پوشیده شده بود. موجوديِ اتاقش از یک مغازه ي موسیقی هم بهتر بود. در گوشه ي اتاق، سیستم صوتی قرار داشت که به نظر خیلی پیشرفته میرسید. از همان مدلهایی که من میترسیدم به آن دست بزنم چون اطمینان داشتم چیزي را خراب میکردم. هیچ تختی نبود. فقط یک مبل عریضِ نرم و وسوسه انگیز که از چرم مشکی بود، در اتاق قرار داشت. کف اتاق با قالیِ ضخیمِ طلایی رنگی پوشانده شده بود و آباژورهایی تیره تر با پارچه هایی ضخیم، از دیوارها آویزان شده بودند.حدس زد:«وضعیت صدا تو این اتاق خوبه؟»پیش خود خندید و با سر حرفم را تصدیق کرد.کنترلی برداشت و استریو را روشن کرد. آرام بود اما صداي ملایم جاز طوري بود که انگار گروه ارکسترش در اتاق، پیش ما بودند. برگشتم تا کلکسیون حیرت آور موسیقیاش را نگاه کنم.پرسیدم:«تو چطور اینا رو چیدي؟» نمیتوانستم هیچ قافیه یا دلیلی براي عناوین پیدا کنم. توجهی نمیکرد.با حواسپرتی گفت:«اوممم، بر طبق زمان و بعد بر طبق علاقه ي شخصی توي همون چارچوب من برگشتم. با احساس عجیبی که در چشمانش بود، داشت مرا نگاه میکرد.»«چیه؟»«من آمادگیش رو داشتم که احساس... تسلی خاطر کنم. اینکه تو همه چیز رو بدونی و نیازي نباشه ازت رازي رو پنهان کنم. اما انتظارش رو نداشتم که بیش از اون احساسی داشته باشم. من این رو دوستدارم. من رو... خوشحال میکنه.» شانه بالا انداخت و لبخند کمرنگی زد.گفتم:«خوشحالم.» و در جواب لبخند زدم. نگران بودم که مبادا از گفتن این حقایق به من، پشیمان شود.خیلی خوب بود که بدانم اینطور نیست.اما بعد، وقتی که چشمانش قیافه ام را بررسی کرد، لبخندش محو شد و بر پیشانی اش چینی افتاد.حدس زدم:«تو هنوز منتظر فرار و جیغ کشیدنِ منی، نه؟»لبخند ضعیفی بر لبانش نقش بست و سر تکان داد.«متنفرم از اینکه ناامیدت کنم اما تو اونقدرها هم که فکر میکنی ترسناک نیستی. درواقع به نظر من اصلاً ترسناك نیستی.» با لحنی معمولی دروغ گفتم.ایستاد و با ناباوري آشکاري ابرویش را بالا انداخت. بعد، ناگهان لبخند پهن و موذیانهاي زد.با دهان بسته خندید:«تو واقعا نباید اینو میگفتی.»خرناسی کشید؛ صداي آهستهاي که از انتهاي گلویش می آمد؛ لبهایش را پشت دندانهاي فوق العاده اش حلقه کرد. بدنش به طور ناگهانی تغییر کرد؛ نیمی از آن دولا شده بود، مثل شیري که در حال حمله باشد، عصبی و هیجانزده بود.درحالی که به او چشم غره میرفتم، عقب کشیدم.«تو این کار رو نمیکنی»جست زدنش به طرف خودم را ندیدم. خیلی خیلی سریع بود. فقط این را دیدم که در هوا هستم و بعد به مبل برخورد کردیم و آن را به دیوار کوبیدیم. در تمام این مدت، با بازوانش، یک حلقه ي محافظتی به دورم تشکیل داده بود. چندان تکان نخوردم اما هنوز، همینطور که میخواستم موقعیتم را راست و ریست کنم، نفس نفس میزدم.اجازه ي این کار را به من نمی داد. مرا مثل یک توپ گلوله کرده و به سینه اش چسبانده بود. از زنجیر آهنی هم محکمتر نگهم داشته بود. با حالت هشدارآمیزي به او خیره شدم اما به نظر میرسید، خودش را به طور کامل کنترل میکند. همینطور که نیشخند میزد، آروارهاش آرام شد. چشمانش فقط از حس شوخ طبعی میدرخشیدند.با بازیگوشی خرناس کشید:«داشتی میگفتی؟»گفتم:«که تو یه هیولایی، خیلی خیلی ترسناکی.» صداي بیجانم، کمی طعنه ام را خراب کرد.تایید کرد:«خیلی بهتر شد.»تقلا کردم:«اومم، حالا میتونم پا شم؟»او فقط خندید.«میشه بیایم تو؟» صداي ملایمی بود که به نظر میرسید از سرسرا می آید.براي آزاد کردن خودم، دست و پا زدم. اما ادوارد فقط کمی جا به جا شد. به طوري که انگار، من کمی رسمیتر، بر روي پاهایش نشسته بودم. میتوانستم ببینم که آلیس و در پشت سرش هم جسپر، در راهرو بودند. گونه هایم از خجالت میسوخت اما ادوارد راحت به نظر میرسید.«بفرمایید»هنوز به آهستگی و با دهان بسته میخندید.به نظر میرسید آلیس هیچ چیز غیر معمولی اي در بغل کردن ما ندیده؛ به شکلی که به نظر میرسید تقریباً دارد میرقصد، تا وسط اتاق، قدم زنان آمد. حرکاتش خیلی دلپذیر بودند. به جایی که به طور مارپیچی به طرف کف اتاق خم میشد، رفت و نشست. اما جسپر هنوز پشت در ایستاده بود. به نظر می آمد کمی شوکه شده بود. به صورت ادوارد خیره شد. از خودم پرسیدم آیا او داشت با حساسیت غیرعادي اش، جو اتاق را امتحان میکرد؟آلیس اعلام کرد:«به نظر میومد داري بلا رو واسه ناهار میخوري. اومدیم ببینم میخواي با ما قسمتش کنی.»براي لحظهاي خشکم زد؛ تا اینکه فهمیدم ادوارد دارد نیشخند میزند. نمیدانستم این عکس العملش به خاطر حرف آلیس بود یا واکنش من.پاسخ داد:«متاسفم. اونقدري نیست که بخوام بذل و بخشش کنم.» و با بازوهایش با بی پروایی مرا به خود نزدیکتر کرد.«در واقع.» جسپر در حالی که لبخند میزد، به داخل اتاق قدم گذاشت. «آلیس میگه امشب قراره یه طوفان درست و حسابی بیاد و امت میخواد توپ بازي کنه. پایه اي؟»کلمات به اندازه ي کافی معمولی بودند اما مفهوم آنها مرا گیج کرد. به این نتیجه رسیده بودم که آلیس کمی از هواشناسی قابل اطمینانتر است.چشمان ادوارد برقی زدند اما مکثی کرد.آلیس با صداي زیري گفت:«مطمئناً تو باید بلا رو هم با خودت بیاري.» فکر کردم جسپر را دیدم که نیم نگاه سریعی به آلیس انداخت.«میخواي بري؟» ادوارد با اشتیاقی این را پرسید که نظرش را به وضوح بیان میکرد.«حتماً» نمیتوانستم چنین قیافهاي را ناامید کنم «هوم. کجا میریم؟»قول داد:«ما باید صبر کنیم تا رعد و برق شه که بتونیم توپبازي کنیم میبینی چرا.»«چتر لازمم میشه.»آن سه نفر همگی با صداي بلند خندیدندجسپر از آلیس پرسید :«لازمش میشه؟»مطمئن بود:«نه، طوفان تو شهره. باید به قدر کافی تو محوطه خشک باشه.»«پس خوبه.» اشتیاقِ صداي جسپر طبیعی بود. من به جاي آنکه سختبترسم، خودم را مشتاق یافتم.آلیسبا حالتی به طرف در رفت که قلب هر بالرینی را میشکست: «بریم ببینیم کارلایل میاد؟»جسپر سر به سرش گذاشت:«انگار نمیدونی.» و آنها به سرعت رفتند. جسپر موفق شد که در را پشت سرشان بی صدا ببندد.پرسیدم:«چی بازي میکنیم؟»ادوارد توضیح داد:«تونگاه میکنی. ما بیسبال بازي میکنیم»پشت چشمی نازك کردم:«خون آشامها بیسبال دوست دارن؟»با وقاري ساختگی گفت:«این یه سرگرمی آمریکاییه.»
بازيوقتی ادوارد به داخل خیابان من پیچید، تازه نم نم باران شروع شده بود و تا آن موقع، هیچ شکی نداشتم که او، در این چند ساعت موقتی که در دنیاي واقعی سپري میکردم، کنارم میمانَد. و سپس ماشینِ سیاه فوردِ رنگو رو رفتهاي را که در راه خانه ي چارلی پارك شده بود، دیدم و شنیدم که ادوارد با صدایی خشن، چیز نامفهومی را زیر لبزمزمه کرد.جیکوب پشت ویلچر پدرشو به دور از باران، زیر ایوان وروديِ کم آب ایستاده بود. هنگامی که ادوارد وانتم را در کنار پیاده رو پارك میکرد، چهره ي بیلی به بی احساسی سنگ بود. جیکوب با ظاهري آزرده، به زمین خیره شده بودصداي آرام ادوارد، خشمگین بود:«دیگه پاشو از گلیمش درازتر کرده.»حدس زدم:«اومده به چارلی هشدار بده.» بیشتر ترسیده بودم تا خشمگین ادوارد همینطور که از میان باران، جواب نگاه خیره ي بیلی را با چشمان باریک شده میداد، با سرش تصدیق کرد.احساس آرامش ضعیفی به خاطر اینکه چارلی خانه نبود، به من دست داد.پیشنهاد کردم:«بذار من درستش کنم.» خیره شدن شومِ ادوارد به بیلی، مرا نگران کرده بود.در کمال شگفت زدگی ام، با من موافقت کرد:«احتمالاً این بهترین راهه. اما مراقب باش. بچه از هیچی خبر نداره.»کمی از واژه ي بچه رنجیدم. به او یادآوري کردم:«جیکوب خیلی از من کوچیکتر نیست.»سپس به من نگاه کرد. عصبانیتش به تندي محو شد.«اوه، میدونم» با یک نیشخند به من اطمینان داد.آهی کشیدم و دستم را روي دستگیره ي در گذاشتم.راهنمایی ام کرد:«ببرشون تو که من بتونم برم. دم غروب بر میگردم»پیشنهاد دادم:«وانتم رو میخواي؟» در همین حال فکر میکردم چطور میتوانم نبودش را براي چارلی توضیح دهم.پشت چشمی نازك کرد:«من میتونم سریعتر از چیزي که این ماشین حرکت میکنه تا خونه قدم بزنم»مشتاقانه گفتم:«مجبور نیستی بري»لبخندي به چهره ي افسرده ام زد:«در حقیقت، مجبورم. بعد از اینکه از دست اینا خلاص شدي»نیمنگاه تیرهاي به سمت بلک ها انداخت.«تو بازم باید چارلی رو آماده کنی تا با دوست پسر جدیدت آشنا شه.»لبخند پهنِ غرورآمیزي زد و همهي دندانهایش را به نمایش گذاشت.ناله کنان گفتم:«خیلی ممنون.»لبخند زد. لبخند کجی که عاشقش بودم. قول داد:«زود برمیگردم.»چشمانش دوباره به سمت ایوان لرزید و سپس خم شد که به تندي مرا ببوسد، فقط زیر خط فکم را. ضربان قلبم دیوانه وار می زد. من هم نیمنگاه سریعی به ایوان انداختم. صورت بیلی دیگر بی احساس نبود و دستهایش دسته هاي صندلی اش را محکم گرفته بودند.«زود» همینطور که در ماشین را باز میکردم و در باران، از ماشین بیرون میرفتم، این را گفتم.وقتی در نم نم سبکباران، به آرامی به سمت ایوان میدویدم، میتوانستم نگاه خیرهاش به پشتم را احساس کنم.«سلام بیلی، سلام جیکوب» تا جایی که میتوانستم با بشاشیت، با آنها سلامعلیک کردم. «چارلی امروز رو نیستش، امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشید»بیلی با صداي مطیعی گفت:«نه زیاد.» چشمان سیاهش نافذ بودند. «فقط میخواستم اینو بیارم.» کیسه ي کاغذي قهوه اي رنگی را که روي پایش بود، نشان داد.«ممنون.» با وجود اینکه هیچ ایدهاي نداشتم که آن چه میتوانستباشد، این را گفتم. «چرا یه دقیقه نمیاین تو که خشک بشین.»همینطور که قفل در را باز میکردم، وانمود کردم که به دقت بسیار زیادش بیتوجه ام. پشت سرم با دست اشاره کردم که داخل شوند.پیشنهاد دادم:«جازه بده من بگیرمش» و برگشتم تا در را ببندم. به خود اجازه دادم براي آخرین بار نیمنگاهی به ادوارد بیندازم.
با چشمان جدي بی حرکت ایستاده و منتظر بود....
بیلی درحالی که بسته را به من می داد، گفت:«میخواي بذارش تو فریزر. یه ذره از ماهی سرخکرده هاي خونگیِ هري کلیرواتره. چارلی دوست داره. فریزر خشکتر نگهش میداره» شانه اي بالا انداخت.تکرار کردم:«ممنون.» اما این بار با احساس «دیگه راه جدیدي واسه ماهی درست کردن نداشتم، تازه امشب هم میخواست بیشتر ماهی بیاره خونه.»بیلی با برقِ زیرکی در چشمانش، پرسید:«بازم رفته ماهیگیري؟ همون منطقه ي همیشگی؟ باید برم ببینمش.»به تندي دروغ گفتم:«نه!» چهره ام داشت خشن می شد. «داشت میرفت یه جاي جدید... ولی خبر ندارم کجا» متوجهي تغییر حالتِ صورتم شد و این او را به فکر فرو برد.گفت:«جیک.» هنوز مرا ارزیابی میکرد:«چرا نمیري اون عکس جدید ربکا رو از ماشین در بیاري؟ اون رو هم میذارم واسه چارلی.»جیکوب پرسید:«کجا هست؟» صدایشعبوسبود. نگاهی به او انداختم اما او به زمین خیره شده و ابروهایش در هم گره خرده بودند.بیلی گفت:«فکر میکنم تو صندوق عقب دیدمش. شاید مجبور شی خیلی بگردي.»جیکوب درحالی که شانه هایش را پایین انداخته بود، در باران بیرون رفت.بیلی و من در سکوت با هم روبرو شدیم. بعد از چند ثانیه، سکوت زشت به نظر میرسید بنابراین چرخیدم و به سمت آشپزخانه رفتم. وقتی به دنبالم آمد، میتوانستم جیغ چرخهاي خیسش را در تماس با لینولیوم کف اتاق بشنوم.کیسه را در قفسه ي بالاي شلوغ فریزر چپاندم و چرخیدم تا با او روبرو شوم. صورت پرچین و چروکش غیر قابل خواندن بود.«چارلی به این زودیا نمیاد.» صدایم تقریباً بی ادبانه بود.در تصدیق من سر تکان داد اما چیزي نگفت.اشاره کردم:«بازم بابت ماهی سرخ کرده ممنون»او به سر تکان دادنش ادامه داد. آهی کشیدم و دست به سینه ایستادم.به نظر میرسید احساس کرده از حرفهاي جزئی خسته شده ام. گفت:«بلا» و بعد مکث کرد.صبر کردم.باز هم گفت:«بلا.» ادامه داد:«چارلی یکی از بهترین دوستاي منه.»«بله.»با صداي شکایت آمیزش هر واژه را به دقت میگفت:«متوجه شدم یه مدتیه داري با یکی از کالنها میگردي.»گستاخانه تکرار کردم:«بله»شاید این به من مربوط نباشه اما فکر نمیکنم که ایده ي خیلی خوبی باشهتصدیق کردم:«بله حق با توئه. به شما مربوط نیست»لحنم باعث شد ابروهاي خاکستري اش را بالا ببرد:«احتمالاً اینو نمیدونی اما خانوادهي کالن شهرت شومی تو منطقه ي سرخت پوستها دارن»با صداي خشنی به اطلاعش رساندم:«در حقیقت، اینو میدونستم»این غافلگیرش کرد:«اما اون شهرت واقعا نمیتونه شایسته باشه، مگه نه؟ واسه اینکه کالنها هیچ وقت پاشونو تو منطقه تون نذاشتن، گذاشتن میتوانستم ببینم که یادآوري نه چندان زیرکانها م از توافقی که هم قبیله اش را محافظت میکند و هم ملتزم، او را مقداري به خود آورده.»موافقت کرد:«این درسته» چشمانش حالت محافظه کاري به خود گرفته بودند:«تو به نظر... به خوبی از کالنها خبر داري. خیلی بیشتر از چیزي که من انتظارش رو داشتم مطلعی.»من هم به او خیره شدم:«شاید حتی بیشتر از شما مطلع باشم.»همینطور که در این مورد فکر میکرد، لبهاي کلفتش را به هم فشرد:«شاید.» پذیرفت اما چشمهایش حالت حیله گرانه اي به خود گرفتند.«چارلی هم به همین مطلعی هست»نقطه ضعف دفاعم را پیدا کرده بود.طفره رفتم:«چارلی خیلی از کالنها خوشش میاد» او اشکارا اجتنابم را فهمید. با وجود ناراحتیِ چهرهاش، شگفتزده نشده بود.گفت:«این به من ربطی نداره. ولی شاید به چارلی داشته باشه»«اما این باز هم به من ربط داره، این که فکر کنم به چارلی ربط داره یا نه. درسته.»برایم جالب بود بدانم وقتی تلاش میکردم هیچ چیزي به عنوان توافق نگویم، چیزي از سوال پیچیده ام فهمیده یا نه.اما به نظر میرسید که فهمیده. همینطور که باران روي سقف بیشتر میشد، در این مورد فکر میکرد. صداي باران تنها صدایی بود که سکوت را میشکست.در آخر تسلیم شد:«بله فکر کنم این هم به تو مربوطه.»با آسایش خاطر آهی کشیدم:«ممنون بیلی»اصرار کرد:«فقط راجع به کاري که داري انجام میدي فکر کن، بلا»به سرعت موافقت کردم:«باشه»اخم کرد:«چیزي که میخواستم بگم این بود که کاري که داري انجام میدي رو انجام نده»به چشمانش نگاه کردم. در آنها هیچ چیز جز نگرانی براي من دیده نمیشد و من چیزي براي گفتن نداشتم. همان لحظه در جلویی صداي بلندي کرد و باعث شد از جا پریدم.«هیچ عکسی هیچ جاي اون ماشین نیست» صداي غرولندکنان جیکوب قبل از خود او به ما رسید. وقتی به گوشه رسید شانه هاي لباسش با باران لکشده بود و از موهایش آب چکه میکرد.بیلی با خرخر گفت:«هوم»ناگهان بیا عتنا شده بود. صندلیاش را چرخاند تا با پسرش روبرو شود:«حدس میزنم خونه جا گذاشتمش»جیکوب با حالتی نمایشی چشمانش را چرخاند:«عالیه»«خب بلا، به چارلی بگو» قبل از ادامه مکثی کرد«که ما اومدیم، منظورم این بود.»جویده جویده گفتم:«میگم»جیکوب شگفتزده شده بود:«داریم میریم؟»«چارلی تا دیروقت بیرونه» بیلی در حالی که از کنار جیکوبمیگذشت، توضیح داد.جیکوببه نظر مایوس میرسید:«اوه. خب، پسفکر کنم بعداً میبینمت بلا»موافقت کردم«البته»بیلی هشدار داد:«مراقب خودت باش» جوابی ندادم.جیکوب به پدرش براي بیرون رفتن از در کمک کرد. مختصراً دستی تکان دادم و به سرعت نیمنگاهی به وانتم که حالا خالی بود انداختم و سپس قبل از این که آنها بروند در را بستم.دقیقه اي در راهرو ایستادم و به صداي ماشینشان گوش دادم که عقب آمد و سپس رفت. همان جایی که بودم در انتظار فرو نشستن رنجشو عصبانیتم ایستادم. وقتی سرانجام تنشم کمی آرام شد، به سمت طبقه ي بالا رفتم تا لباسهاي قشنگم را عوض کنم.مطئمن نبودم که آن شب چه چیزي انتظارم را میکشد، چندتا از تاپ هایم را امتحان کردم. وقتی فکرم را بر این موضوع که چه اتفاقاتی خواهد افتاد متمرکز کردم، آنچه بر من گذشته بود در نظرم رنگباخت. حالا که از زیر نفوذ جسپر و ادوارد رها شده بودم، داشتم تاوان نترسیدنم را میدادم. به سرعت از انتخاب لباس دست کشیدم با عجله یک پیراهن فلانل کهنه و شلوار جین پوشیدم میدانستم تمام شب را در بارانی ام میگذرانم.تلفن زنگ زد و با سرعت خودم را به طبقه ي پایین رساندم تا آن را بردارم. فقط یک صدا بود که دلم میخواست بشنوم؛ هر صداي دیگري باعث دلسردي ام میشد. اما میدانستم اگر او بخواهد با من صحبت کند، احتمالاً در اتاقم ظاهر خواهد شد.درحالی که به سختی نفس میکشیدم، پرسیدم:«الو؟»جسیکا گفت:«بلا، منم»«اوه، سلام، جس» لحظهاي طول کشید تا توانستم به دنیاي واقعی برگردم. با اینکه فقط چند روز از آخرین باري که با جسیکا صحبت کرده بودم میگذشت، احساس میکردم ماه هاست او را ندیده ام«رقص چطور بود؟»احساساتش فوران کرد:«خیلی خوش گذشت!!!» نیازي به هیچ سوال دیگري نبود، او شروع به دادن گزارش دقیقه به دقیقه ي شب پیش کرد. من در جاهاي مناسب با امم و آه او را همراهی میکردم، اما تمرکز کردن روي حرفهایش آسان نبود. جسیکا، مایک، رقص، مدرسه در آن لحظه همهي اینها به طرز عجیبی نامربوط به نظر میرسیدند. چشمانم مرتب به سمت پنجره میافتاد، سعی داشتم مقدار نور را از پشت ابرها بسنجم.جس با عصبانیت پرسید:«شنیدي چی گفتم، بلا؟»
«ببخشید. چی گفتی؟»
« گفتم مایک منو بوسید. باورت میشه؟»گفتم:«معرکه اس جس»با کنجکاوي پرسید:«خوب تودیروز چی کار کردي؟» هنوز از حواسپرتیِ من ناراحت بود. یا شاید ناراحت بود که من جزئیات را از او نپرسیده ام.«راستش، هیچی. فقط یکم بیرون گشتم تا از آفتاب لذت ببرم»صداي اتومبیل چارلی را از گاراژ شنیدم.«هیچوقت شده چیز بیشتري از ادوارد کالن بشنوي؟»درِ جلویی با صداي بلندي بسته شد و میتوانستم صداي چارلی را از زیر پله ها بشنوم که وسایل ماهیگیر ش را کنار میگذاشت.با تردید گفتم:«اوم.» دیگر مطمئن نبودم داستانم چه بوده است.چارلی همانطور که وارد آشپزخانه میشد، گفت:«سلام کوچولو!»برایش دست تکان دادم.جس صدایش را شنید:«اوه، بابات اونجاست. بیخیال فردا صحبت میکنیم. تو کلاس مثلثات میبینمت.»«میبینمت، جس» گوشی را گذاشتم.گفتم:«هی، بابا. ماهی کجاس؟» در حال شستن دستهایش در ظرفشویی بود.«گذاشتمش تو فریزر»«قبل از اینکه یخ بزنه میرم چند تیکه بیارم امروز بعد از ظهر، بیلی یکم از ماهی سرخ کرده هاي هري کلیرواتر رو برامون اورد» سعی کردم مشتاق به نظر برسم.چشمانش برقی زدند:«جدي؟ اون ماهی مورد علاقمه»وقتی مشغول آماده کردن شام بودم، چارلی آنجا را مرتب کرد. طولی نکشید که پشت میز نشسته بودیم و در سکوت غذا میخوردیم. چارلی از غذایش لذت میبرد. ناامیدانه به دنبال راهی براي انجام وظیفه ام میگشتم و تلاش میکردم به نحوي موضوع را مطرح کنم.پرسید:«امروز تنهایی چی کار کردي؟» صدایش مرا از افکارم بیرون کشید.«خب این بعد از ظهر یه چرخی دور و ور خونه زدم» در حقیقت فقط قسمت خیلی کمی از بعد از ظهر. سعی کردم صدایم را شادمان نگه دارم، اما شکمم خالی بود «و امروز صبح رفتم پیش کالنها»چارلی چنگالش را انداخت.با شگفتی پرسید:«خونه ي دکتر کالن؟»وانمود کردم واکنشش را ندیدم:«اره»«اونجا چی کار میکردي» چنگالش را برنداشته بود.«خب امشب تقریباً یه قرار ملاقات با ادوارد کالن دارم، و اون میخواست منو به پدر و مادرش معرفی کنه... پدر؟»به نظر میرسید چارلی شوکه شده است«پدر، حالتون خوبه؟»غرید:«داری با ادوارد کالن میری بیرون؟»آه- اوه:«فکر میکردم از کالنها خوشتون میاد»بدون کنترل گفت:«اما اون خیلی واسه تو بزرگه»تصحیح کردم:«ما هر دومون سال سومیم» اما بیش از چیزي که تصورش را میکرد، درست میگفت.«صبر کن»مکث کرد:«ادوین کدومشونه؟»«ادوارد جوونترینشونه، اونی که موهاي قهوهاي قرمز داره» همان که خوشگل و شبیه الهه هاست. =)) :))«اوه، خب این»تلاشی کرد«بهتره، فکر کنم. از نگاه اون بزرگه خوشم نمیاد. مطمئنم که پسر خوبیه و اینا، ولی به نظر... خیلی بزرگتر از سنش میاد. این ادوین دوست پسرته؟»« بابا، اسمش ادوارده.»«هست؟»«به نوعی، فکر کنم.»«دیشب گفتی به هیچکدوم از پسراي شهر علاقه اي نداري؟» اما چنگالش را دوباره برداشت، و من فهمیدم که بدترین قسمت ماجرا گذشته است.«خب، ادوارد تو شهر زندگی نمیکنه، پدر؟»همینطور که میجوید نگاه تحقیرآمیزي به من انداخت.ادامه دادم:«به هر حال، تازه اولشه. نمیخواد منو با پند و اندرزهاي راجع به دوست پسر شرمنده کنی.»«کِی میاد اینجا؟»«تا چند دقیقه ي دیگه اینجاست؟»«کجا میبرتت؟»ناله ي بلندي کردم:«امیدوارم این دادرسی اسپانیایی رو تمومش کنی. داریم میریم بیسبال بازي کنیم، با خانواده اش.»صورتش در هم رفت، در نهایت خندید:«تو بیسبال بازي میکنی؟»«خب، من احتمالاً بیشتر بازي رو نگاه میکنم» با بدگمانی مرا زیر نظر گرفت.آهی کشیدم و براي خوشایندش پشت چشمی نازك کردم.غرش ماشینی را شنیدم که جلوي خانه پارك کرد. از جا پریدم و شروع به تمیز کردن ظرف ها کردم.«ظرفا رو ول کن. من میتونم امشب بشورمشون .تو خیلی لوسم میکنی»زنگ در به صدا در آمد و چارلی به آرامی بلند شد تا جوابش را بدهد. من نیم قدم پشت سرش بودم. متوجه نشده بودم بیرون با چه شدتی باران میبارد. ادوارد در هاله ي نور ایوان ایستاده بود، شبیه یک مرد مدل در تبلیغات کت بارانی.«بیا تو، ادوارد»وقتی چارلی اسمش را درست گفت آهی از روي آرامش کشیدمادوارد با صداي محترمانه اي گفت:«ممنون، رئیس سوان»«راحت باش و منو چارلی صدا کن. بیا، بذار ژاکتت رو بگیرم»«متشکرم، آقا»«بشین، ادوارد»چهره ام را درهم کشیدم.ادوارد با حرکت نرمی روي تنها صندلی نشست و مرا وادار کرد تا کنار رئیس پلیس سوان روي کاناپه بنشینم. به سرعت نگاه غضبناکی به او انداختم. پشت سر چارلی، چشمکی به من زد.«خب، شنیدم که میخواي دختر منو براي تماشاي بیسبال ببري» شاید این موضوع فقط در واشنگتن واقعیت داشت که بارانهاي سیل آسا هم هیچ تاثیري بر بازيهاي فضاي آزاد ندارند.«بله، آقا، برنامه همینه» از اینکه حقیقت را به پدرم گفته بودم، متعجب به نظر نمیرسید. گرچه، ممکن بود شنیده باشد.«خب، حدس میزنم، کارت درسته»چارلی خندید و ادوارد او را همراهی کرداز جا بلند شدم و گفتم:«بسیار خب. به اندازه ي کافی منو مسخره کردید. بیا بریم» به هال برگشتم و ژاکتم را پوشیدم. آنها هم دنبالم آمدند.«خیلی دیر نکنی، بل»ادوارد قول داد:«نگران نباش چارلی، زود برشمیگردونم خونه»تا وقتی که او برگشت و به موهایم دستی کشید، هنوز کاملاً مطمئن نشده بودم که ایستاده ایم«مواظب دخترم باش، باشه؟»من غرولند کردم، اما آنها اعتنا نکردند.«کنار من جاش امنه. قول میدم، آقا»چارلی نمیتوانستبه صداقت ادوارد که انعکاس آن در هر کلمه احساس میشد، شک کندبه بیرون خرامیدم. هر دویشان خندیدند و ادوارد دنبالم آمد. داخل ورودي ناگهان مثل یک مرده بیحرکت شدم. آنجا، پشت وانتم، جیپ بزرگی پارك شده بود. بلندي لاستیک هایش تا بالاي کمرم میرسید. چراغهاي جلو و عقب آن، گارد فلزي داشتند و چهار نورافکن بزرگ به سپرش متصل شده بودند. بالاي سقفش قرمز براق بود.چارلی سوت آرامی زد.با صداي گرفتهاي گفت:«کمربندهاي ایمنیتون رو ببندین»ادوارد دنبالم آمد و در جیپ را برایم باز کرد. فاصله ام را تا صندلی محک زدم و آماده ي پریدن روي آن شدم. او آهی کشید و بعد مرا با یکدست بلند کرد. امیدوار بودم که چارلی ندیده باشد.وقتی او با سرعت انسانی، جلوي اتومبیل را دور زد تا خودش را به صندلی راننده برساند، سعی کردم کمربند ایمنی ام را ببندم. اما آنجا قلابهاي زیادي وجود داشتوقتی در را باز کرد، پرسیدم:«این همه قلاب براي چیه؟»«براي رانندگی خارج از جاده س.»«آه- اوه»سعی کردم جاي مناسب براي بستن همه ي قلاب ها را پیدا کنم، اما با سرعت زیادي پیش نمیرفتم. دوباره آه کشید و دستش را به سویم دراز کرد تا کمکم کند. خوشحال بودم که باران انقدر سنگین بود که نمیتوانستم چارلی را به وضوح روي ایوان ببینم. این به این معنا بود که چارلی نمیتوانست ببیند دست ادوارد نزدیک گردنم مکثی کرد و استخوان ترقوه ام را نوازش کرد. فکر کمک کردن به او را کنار گذاشتم و روي آرام نفس کشیدن تمرکز کردم.ادوارد سوییچ را چرخاند و موتور روشن شد. از خانه دور شدیم.«این یه... اوم... جیپ بزرگی داري»«این مال امته. فکر نمیکردم دوست داشته باشی تمام راهو بدوي»«اینو کجا نگه میدارین؟»«ما یکی از ساختمون هاي خارجی رو به گاراژ تبدیل کردیم»«نمیخواي کمربندتو ببندي؟»نگاه ناباورانه اي به من انداخت.بعد منظورش را گرفتم.«همه ي راهو بدوي؟ این یعنی هنوز باید قسمتی از راهو بدویم؟» صدایم چند اکتاو بالا رفته بود.لبخند کوچکی زد:«تو قرار نیست بدوي»«من حالم بد میشه.»«چشماتو بسته نگه دار. حالت خوب میشه»لبم را گاز گرفتم و سعی کردم بر وحشتم غلبه کنم.به طرفم خم شد تا سرم را ببوسد، و بعد ناله اي کرد. هاج و واج به او نگاه کردم.توضیح داد:«تو بارون بوي خیلی خوبی میدي»با احتیاط پرسیدم:«به نوع بد، یا خوب؟»آهی کشید و گفت:«هر دو، همیشه هر دو»نمیدانم چطور در آن تاریکی و باران شدید راهش را پیدا میکرد، اما هرطور که بود یک جاده ي فرعی پیدا کرد که کوچکتر از یک جاده به نظر میرسید و بیشتر به مسیري کوهستانی شباهت داشت. براي مدتی طولانی گفت و گو غیر ممکن بود، چون من مثل یک مته برقی روي صندلی ام بالا و پایین میپریدم. ادوارد در تمام طول راه لبخند بزرگی بر چهره داشت.بعد ما به انتهاي جاده رسیدیم؛ درختها دیوار سبزي در سه طرف جیپ تشکیل داده بودند. باران نم نم میبارید و هر لحظه از شدتش کاسته میشد، آسمان از میان ابرها روشنی بیشتري مییافت.«ببخشید، بلا، از این جا به بعد رو باید پیاده بریم»«میدونی چیه؟ من همینجا منتظر میمونم»«چه بلایی سر اون همه شجاعتت اومده؟ تو امروز صبح فوق العاده بودي!»«من هنوز آخرین بار رو فراموش نکردم» میتوانست فقط دیروز باشد؟با یک حرکت مه آلود طرف من بود و شروع به باز کردن قلاب هاي من کرداعتراض کردم:«من اینا رو باز میکنم. تو خودت برو»«هوم...» همانطور که سریع تمامش میکرد، به فکر فرو رفت«به نظر میرسه باید توي خاطراتت یه دستی ببرم.»قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، او مرا از جیپ بیرون کشید و پاهایم را روي زمین گذاشت. چندان نمناكنبود. حق با آلیسبود.با نگرانی پرسیدم:«توي خاطراتم دست ببري؟»«یه چیزي تو همین مایهها» با منظور خاصی مرا نگاه میکرد، با دقت، ولی شوخطبعی خاصی در چشمانش بود. دستشرا روي جیپ، در طرف دیگر سر من گذاشت و به جلو خم شد. به من فشار آورد تا به پشت، به در بچسبم. به جلوتر خم شد، صورتشفقط کمی با صورتمن فاصله داشت. هیچ فضایی براي فرار نداشتم.«حالا» تنها بوي او، روند فکري مرا مختل میکرد«تو واقعاً از چی نگرانی»«خب، امم، خوردن به یه درخت» آبدهانم را قورت دادم« و مردن و بعد، اینکه حالم بد شه»لبخندي زد. بعد سرشرا به پایین خم کرد و به نرمی لبهاي سردشرا به فرو رفتگی زیر گلویم چسباند نزدیکپوستم زمزمه کرد :«حالا هنوز نگرانی؟»سعی کردم تمرکز کنم:«بله. در مورد برخورد با درختها و مریض شدن»بینیاش از گلو تا چانهام خطی کشید. نفسسردشپوستم را قلقلکمیداد.لبهایشدر مقابل فکم زمزمه کردند:«و حالا؟»به نفسنفسافتادم:«درختها، موشن سیکنس»صورتش را بالا آورد تا پلکهایم را ببوسد:«بلا تو واقعاً فکر میکنی ممکنه من به یه درخت بخورم؟ نه؟»«نه ولی ممکنه» هیچ اعتماد به نفسی در صدایم نبود. او دستیابی به یک پیروزي زودرسرا حسمیکرد. به آرامی تا گونهام را بوسید و دقیقاً گوشهي لبهایم متوقفشد.«من میذارم یه درختبهت صدمه بزنه» لبهایشبه لبلرزان پایینیام متصل شد.«نه» نفسی کشیدم. میدانستم قسمت دومی هم در دفاع عالی ام وجود دارد اما نمیتوانستم کاملاً آن را به یاد آورم.گفت:«میبینی، هیچ چیزي براي ترسیدن وجود نداره. درسته؟» لبهایش مقابل لبهایم حرکت میکرد. آهی کشیدم«نه»تسلیم شدم.سپس صورتم را، تقریباً با خشونت، در دستانش گرفت با حرارت مرا بوسید. لبهاي سرکشش در مقابل لبهایم حرکت میکردند.واقعاً دلیلی براي این رفتار من وجود نداشت. واضح بود که تا الان دیگر باید میدانستم، اما باز هم نتوانستم جلوي خودم را بگیرم که دقیقاً مثل دفعه ي اول رفتار نکنم. به جاي اینکه به صورت امنی، بیحرکت بایستم، بازوانم بالا آمدند و دور گردنش چفت شدند و ناگهان، من به پیکر سنگیِ او متصل بودم. آهی کشیدم و لبهایم از هم باز شدند.به سادگی گره ي دستانم را باز کرد و به عقب تلو تلو خورد.«لعنت، بلا» از من جدا شد و به تندي نفسی کشید«تو باعث مرگ من میشی. قسم میخورم»درحالی که دستانم را براي حمایت روي زانوهایم گذاشته بودم، خم شدم.من من کردم:«تو فناناپذیري» سعی کردم نفسبکشم.غرید:«ممکن بود قبل از اینکه تو رو ببینم این حرفو باور داشته باشم. حالا بیا قبل از اینکه من کار خیلی احمقانه اي انجام بدم، از اینجا بریم»مثل دفعه ي قبل، من را روي کمرش انداخت و متوجه شدم براي رفتار کردن به همان ملایمت، به تلاش مضاعفی نیاز داشت.پاهایم را به دور کمرش قفل کردم و جاي خودم را با محکم کردن دستهایم به دور گردنش، امن کردم.او با حالتی جدي هشدار داد:«یادت نره چشمهات رو ببندي»به سرعت صورتم را پشت شانه هایپش و زیر بازوي خودم قرار دادم و چشمهایم را محکم به روي هم فشردم و آنها را بسته نگه داشتم.به سختی به نظر میرسید در حال حرکتیم. میتوانستم سر خوردنش را در زیر خود حس کنم اما حرکاتش بسیار نرم و روان بودند به طوري که ممکن بود حتی در حال قدم زدن در پیاده رو باشد.
وسوسه شدم زیر چشمی نگاهی بیندازم تا ببینم مثل سابق داشت از وسط جنگل پرواز میکرد یا نه، اما مقاومت کردم. اصلاً ارزش آن سرگیجه ي وحشتناك را نداشت. خودم را با گوش دادن به تنفس یکنواخت ادوارد، مشغول کردم.
تا وقتی که او برگشت و به موهایم دستی کشید، هنوز کاملاً مطمئن نشده بودم که ایستاده ایم.«تموم شد بلا»جرئت به خرج دادم و چشمانم را باز کردم. مطمئناً ایستاده بودیم.به سختی گرهي خفه کننده ي دستانم را از دورشباز کردم و با پشت به زمین برخورد کردم«اوه.»وقتی به زمین نمناك برخورد کردم با ناراحتی این را گفتم.با ناباوري به من خیره شد. واضح بود که نمیدانست هنوز آنقدر از دستم عصبانی هست که بتواند از این موضوع بخندد یا نه اما حالت گیجم او را تحت تاثیر قرار داد و شروع به قهقهه زدن کرد.خودم را بلند کردم و بی توجه به او، گل و سرخسها را از روي ژاکتم تکاندم. این کار باعث شد بیشتر بخندد. درحالی که ناراحت شده بودم، با قدمهاي بلند شروع به رفتن به سمت جنگل کردم.دستهایش را به دور کمرم حس کردم.«داري کجا میري؟»«تا یه بازي بیسبال تماشا کنم. به نظر نمیرسه تو دیگه علاقه اي به بازي کردن داشته باشی اما من مطمئنم بقیه بدون تو هم بهشون خوش میگذره»«تو داري راه رو اشتباه میري»برگشتم و بدون اینکه به او نگاه کنم قدمزنان به سمت جهت مخالف حرکت کردم. او دوباره مرا گرفت.«عصبانی نباش. نمیتونستم جلوي خودم رو بگیرم؛ تو باید صورت خودت رو میدیدي»و قبل از اینکه جلوي خودش را بگیرد، با دهان بسته خندید.ابروهایم را بالا بردم و پرسیدم:«اوه، تو تنها کسی هستی که اجازه داره عصبانی بشه»«من از دست تو عصبانی نبودم»با بد خلقی نقل قول کردم:«بلا تو باعث مرگ من میشی»«این فقط حقیقت بود»سعی کردم دوباره از او دور شوم، اما به سرعت مانعم شد.پافشاري کردم:«تو عصبانی بودی»«آره»«که از دست توعصبانی نبودم. نمیبینی، بلا؟»ناگهان لحنش جدي شده بود و تمام نشانه هاي شوخ طبعی اش از بین رفته بود.«نمیفهمی؟»پرسیدم:«چی رو بفهمم؟» از تغییر لحنش به همان اندازهي تغییر حرفهایش سر در گم بودم.«من هیچوقت از دست تو عصبانی نیستم چطور میتونم باشم؟ تویی که انقدر شجاع، قابل اعتماد... و صمیمی هستی»زیرلب گفتم:«پس چی؟» بداخلاقی هایش که باعث میشد از من دور شود را به یاد آوردم. همیشه این رفتارهایش را به حساب ناامیدي به حق او میگذاشتم نسبت به ضعف هایم، حرکات کندم، عکس العمل هاي سرکش انسانی ام...به دقت دست هایش را در هر دو طرف صورتم گذاشت. با ملایمت گفت:«از خودم عصبانیم. وقتی نمیتونم از تو خطر انداختنت جلو گیري کنم. حتی وجودم تو رو به خطر میندازه. بعضی وقتا واقعاً از خودم متنفر میشم. باید قوي تر بشم، باید بتونم...»دستم را روي لبهایش گذاشتم:«دیگه نگو.»دستم را گرفت و از روي لبهایش برداشت، اما نزدیک صورتش نگه داشت.گفت:«من عاشقتم. اینا بهونه هاي خوبی واسه کاري که میکنم نیست، اما واقعیت داره»اولین باري بود که به من میگفت دوستت دارم با جملات بسیار. شاید خودش متوجه نبود، اما من بودم.ادامه داد:«حالا خواهش میکنم سعی کن درست رفتار کنی» و لبهاش را به آهستگی کنار لبها یم قرار داد.همانطور ایستادم. بعد آه کشیدم.«تو به رئیس پلیس سوان قول دادي که منو زود برگردونی خونه، یادت که نرفته؟ بهتره راه بیفتیم»«بله، خانوم»مشتاقانه لبخند زد و رهایم کرد. تنها یک دستم را گرفته بود. مرا چند قدم تا سرخس هاي بلند مرطوب و پوشیده از خزه، نزدیکیکشوکران ستبر پیشبرد و ما آنجا بودیم، در حاشیهي زمینی وسیع بر بلنديهاي المپیک. وسعتشدو برابر استادیومهاي معمولی بیسبال بود.میتوانستم دیگران را ببینم؛ ازمی، امت و رزالی، روي صخرهي برآمدهاي نشسته بودند که از همه به ما نزدیکتر بود، شاید صد یارد دورتر. در فاصلهاي بسیار دورتر، حداقل به اندازهي ربع مایل، میتوانستم جسپر و آلیس را ببینم که چیزي را به عقب و جلو پرتاب میکردند، اما هیچ توپی نمیدیدم. به نظر میرسید کارلایل مشغول علامتگذاري زمین باشد، اما واقعاً آنها میتوانستند با چنین فاصلهاي از هم بازي کنند؟وقتی در دیدرسقرار گرفتیم، سه نفري که روي صخره نشسته بودند، بلند شدند.ازمی به سمت ما آمد. امت بعد از نگاهی طولانی به رزالی که پشتشبه او بود، دنبالش آمد. رزالی به زیبایی از جا بلند شده و بی آنکه نگاهی به ما بیندازد با گامهاي بلند به سمت دشت میرفت. در پاسخ به واکنش او، لرزشی ناراحت کننده، معده ام را فرا گرفت.وقتی ازمی به ما نزدیک شد، پرسید:«اون صدایی که شنیدیم صداي شما بود ادوارد»امت توضیح داد:«یه صدایی مثل صداي خفه شدن خرس»با تردید به ازمی لبخند زدم:«خودش بود»توضیح داد:«بدون این که بخواد بامزه شده بود»آلیس جایش را ترك کرده بود و به طرف ما میدوید، یا بهتر بگویم، میرقصید. به نرمی جلوي پاي ما ایستاد.اعلام کرد:«وقتشه.»همین که جمله اش را تمام کرد، صداي غرش شدید صاعقه، جنگل پشت سرمان را لرزاند و بعد در غرب و به سمت شهر رفت.امت به من چشمک زد و با لحن صمیمانه اي گفت:«ترسناکه، نه؟»«بزن بریم» آلیس دستش را به سوي امت دراز کرد و آنها با سرعت به سمت دامنه رفتند؛ او مثل غزال میدوید. امت تقریباً به زیبایی او و با همان سرعت میدوید اما هیچوقت امکان نداشت امت را به غزال تشبیه کرد.ادوارد با چشمانی مشتاق و روشن پرسید:«براي توپ بازي آماده اي؟»سعی کردم تا حد ممکن مشتاق به نظر برسم:«بزن بریم»نیشخندي زد و بعد از اینکه دستی به موهایم کشید و آنها را درهم و برهم کرد، جست و خیز کنان دنبال آن دو رفت. دویدن او بیشتر مثل یک چیتا پر تکاپو بود تا یک غزال. به سرعتبه آنها رسید. ظرافت و قدرت او در راه رفتن نفسم را بند آورد.ازمی با صداي نرم و آهنگینش پرسید:«بریم پایین؟»و من متوجه شدم که با دهان باز به ادوارد خیره شده بودم. به سرعت خودم را جمع و جور کردم و سرم را به نشانه ي موافقت تکان دادم. ازمی چند قدم فاصله اش را با من حفظ کرد و من با خود گفتم شاید هنوز مواظب است که مرا نترساند. بدون این که به نظر برسد از سرعت کم من بیقرار شده است، گام هایش را با من هماهنگ کردبا خجالت پرسیدم:«تو با اونا بازي نمیکنی؟»توضیح داد:«نه، من ترجیح میدم داور مسابقه باشم. دوست دارم اونا رو صادق نگه دارم»«پس اونا دوست دارن تقلب کنن»«اوه... آره. باید بشنوي چه جر و بحثایی میکنن. در واقع، امیدوارم که نشنوي. بحث هاشون طوریه که فکر میکنی یه گله گرگ بزرگشون کرده»من که غافلگیر شده بودم، خندیدم:«شبیه مادرم صحبت می کنی»او هم خندید:«خب، من تو بیشتر موارد به اونا به چشم بچه هام نگاه میکنم. من هیچ وقت نمیتونم از غریزه ي مادري ام بگذرم. ادوارد به تو گفته که من یه بچه رو از دست دادم؟»با حیرت زمزمه کردم:«نه» تلاش میکردم درك کنم که چه دورهاي از زندگیاش را به یاد می آورد.«بله، اولین و تنها بچه ام. اون چند روز بعد از به دنیا اومدن مرد. کوچولوي بیچاره» آهی کشید«این قضیه خیلی قلبم رو شکست. واسه همین من از بالا پریدم روي صخرههاي ساحل» با حالتی که انگار داشت بدیهیات را میگفت، ادامه داد«میدونی که؟»«ادوارد فقط گفتش ما اف... افتادین» لکنت پیدا کردم.لبخند زد:«همیشه یه آقاي محترم»«ادوارد از اولین پسراي جدیدم بود. من همیشه این طوري بهش فکر کردم، گرچه اون از من بزرگ تره، حداقل از یه جهت»لبخند گرمی زد«واسه همین من خیلی خوشحالم که تو رو پیدا کرده، عزیزم» این عزیزم عزیزم گفتن بر لبهایش طبیعی به نظر میرسید «اون مدت خیلی زیادي با بقیه فرق داشت و تنها بوده ناراحت میشم ببینم تنهاست»با تردید پرسیدم:«اون وقت تو ناراحت نمیشی؟ که من براش مناسب نیستم>»«نه»به فکر فرو رفت. گفت«تو همونی هستی که اون میخواد. مشکلات یه جوري حل می شن» با این حال از نگرانی پیشانی اش چین افتاد. صداي رعد دیگري شروع شد.سپس ازمی ایستاد. ظاهراً ما به کناره ي میدان بازي رسیده بودیم. به نظر میرسید که تیمی تشکیل داده بودند. ادوارد با حالتی غیر عادي در میدان چپ بود، کارلایل بین پایگاه هاي اول و دوم ایستاد. آلیس توپ را نگه داشته و در محل پرتاب کننده ي توپ موضع گرفته بود.امت داشت چوب بیسبال آلومینیومی را در دستش میچرخاند. چوب در هوا طوري سوت میکشید که نمیتوانستی پیدایش کنی. صبر کردم تا به جایگاه امتیازگیري بیسبال برسد، اما وقتی دیدم استیل مخصوص را به خود گرفته، متوجه شدم که اکنون آنجاست دورتر از آنکه فکر میکردم ممکن است با جایگاه پرتاب فاصله داشته باشد. جسپر چند قدم عقبتر از او ایستاد و توپگیر تیم دیگر شد. البته، هیچ کدامشان دستکش نداشتند.ازمی با صدایی واضح و رسا که مطمئن بودم ادوارد هم از آن فاصله ي دور میشنید، گفت:«خیله خوب. چوبزن حاضر باشه»آلیس راست ایستاد و با حالتی فریبنده بیحرکت ماند. حالتش بیشتر حیله گرانه بود، تا کسی که میخواهد حرکت ترسناکی کند. توپ را در دو دست و نزدیک کمرش گرفت. بعد مثل حمله ي یک مار کبرا، دست راستش به بیرون تکان خورد و توپ با صداي بلندي در دست جسپر جاي گرفت.با زمزمه به ازمی گفتم:«امتیاز نگرفتین؟»گفت:«اگه توپ رو نزنن امتیاز نمیگیرن»جسپر توپ را به سمت دستان منتظر آلیس پرت کرد. آلیس به خود اجازه ي زدن نیشخندي کوتاه را داد و سپس دوباره دستش را چرخاند.اینبار چوب به نوعی توانست به موقع بچرخد و بر توپ که تقریباً ناپیدا بود بکوبد. صداي برخورد، بسیار شدید و مانند رعد بود. صدا در کوهها انعکاس پیدا کرد. ناگهان متوجه ي لزوم وجود توفان شدم. توپ مثل شهاب سنگی بر فراز میدان بازي رها شد و عمیقاً به سمت جنگل محصور پرواز کرد.به آرامی گفتم:«هوم، ران(1)!»ازمی هشدار داد:«صبر کن.» او با دقت گوش میکرد و یک دستش بالا بود. امت مثل لکه ي نور اطراف پایگاه ها میدوید و کارلایل مثل سایه دنبالش بود. متوجه شدم که ادوارد در دید نبود.ازمی با صدایی شفاف فریاد زد:«بیرون» با ناباوري به ادوارد که از حاشیه ي درختها پدیدار میشد، خیره شدم. دستش را بالا گرفته و توپ در آن بود. نیشخند بزرگش حتی براي من هم پیدا بود.ازمی توضیح داد:«امت از همه محکمتر ضربه میزنه اما ادوارد از همه تندتر میدوه» دوره اي دیگر بازي در مقابل چشمه اي دیر باورم ادامه یافتند. غیر ممکن بود که بتوانید حرکت توپ را با سرعتی که در زمین پرواز میکرد، یا بدنهای شان را با شتابی که در زمین بازي داشتند، دنبال کنید. متوجه ي دلیل دیگر انتظار آنها براي توفان شدم، وقتی که جسپر سعی کرد از توپگیري بینقص ادواردجلوگیري کند و توپ در جریان را به سمت کارلایل پرتاب کرد، کارلایل به سمت توپ دوید و بعد تا پایگاه اول با جسپر دوید. وقتی آنها به هم برخورد کردند، صدایی مثل برخورد دو صخره ي عظیمِ درحال سقوط به گوش رسید. با نگرانی از جایم پریدم، اما آنها به نوعی زخمی هم نشده بودند.ازمی با صداي آرامی گفت:«صدمه ندیدن»وقتی ادوارد سومین تعویض را گرفت، تیم امت با یک امتیاز جلو بود. رزالی توانسته بود بعد از این که یکی از پرشهاي بلند امت را بگیرد، دور چهار زمین نقل مکان کند. ادوارد با ذوق و شوق به سمت من می دوید. پرسید:«نظرت چیه؟»«چیزي که ازش مطمئنم اینه که من دیگه نمیتونم بشینم لیگ خسته کننده و قدیمی بیسبال رو ببینم»خندید:«یه جوري میگی انگار قبلاً خیلی این کارو انجام دادي»خواستم کمی سر به سرش بگذارم«یه کمی ناامید شدم»با سردرگمی پرسید:«چرا؟»«خب، خیلی خوب میشه که بتونم فقط یه کاري رو پیدا کنم که تو بهتر از هر کسی روي زمین انجامش نداده باشی»یکی از آن لبخندهاي مخصوص کجش را نثارم کرد و تنفسم را مختل کرد. در حالی که به سمت زمین میرفت، گفت:«نوبت منه»او با درایت بازي میکرد. توپ را پایین و دور از دسترس دستهاي همیشه آماده ي رزالی در قسمت بیرونی محوطه، نگه میداشت. قبل از این که امت بتواند توپ را به بازي برگرداند دو زمین را به سرعت برق گرفت. کارلایل به توپ کوبید و آن را با صدایی مهیب که گوشم را آزار داد، به بیرون زمین فرستاد؛ به طوري که خودشو ادوارد توانستند به زمین برگردند. آلیس با ظرافت به نشانه ي پیروزي به کف دستانشان کوبید.همچنان که بازي ادامه پیدا میکرد، امتیازات مرتباً تغییر میکردند و مثل همهي بازیکنهاي خیابانی وقتی از همدیگر جلو میافتادند، سر به سر هم میگذاشتند. گهگاه دستورهاي ازمی به آنها نظم میداد. صداي غرش رعد به گوشمیرسید اما همانطور که آلیسپیشبینی کرده بود ما خشکماندیم.وقتی کارلایل چوبزن و ادوارد توپگیر شد، ناگهان آلیس نفسش را حبس کرد.طبق معمول چشمهایم به ادوارد بودند و دیدم که سرش به سرعت چرخید تا او را ببیند. چشم هایشان یکدیگر را دیدند و چیزي در یک آن بینشان جریان یافت. قبل از اینکه بقیه بپرسند براي آلیس چه اتفاقی افتاده است ادوارد کنار من بود.صداي ازمی عصبی و هیجانزده بود:«آلیس»او زمزمه کرد:«من ندیدم... نمیتونستم بگم»در این لحظه همه یکجا جمع شده بودند.کارلایل با صداي آرام اما آمرانه اي پرسید:«چی شده، آلیس؟»زمزمه کرد:«اونا سریعتر از چیزي که فکر میکردم در حال حرکت اند. میتونم ببینم که تصویر قبلی رو غلط دیدم»جسپر با احتیاط به سویش خم شد و پرسید:«چی تغییر کرده؟»با پشیمانی، طوري که انگار براي چیزي که او را ترسانده بود، احساس مسئولیت میکرد، گفت:«اونا شنیدن که داریم بازي میکنیم و مسیرشون رو عوض کردن»هفت جفت چشم تند و تیز به صورتم نشانه رفتند و سپس دور شدند.کارلایل رو به ادوارد گفت:«چه مدت؟»براي لحظه اي، تمرکز شدیدي بر چهره اش نمایان شد.اخم کرد و گفت:«کمتر از پنج دقیقه. اونا دارن به سرعت میان و میخوان بازي کنن»کارلایل پرسید:«میتونی این کارو کنی؟» باز هم چشمهایش به من افتاد.«موقع حمل کردن نمیتونم این کارو بکنم» لحظهاي کوتاه حرفش را قطع کرد «علاوه بر این آخرین چیزي که نیاز داریم اینه که اونا رد بو رو بگیرن و شروع به شکار کنن»امت از آلیس پرسید:«چند تان؟»جوابمختصري داد:«سه تا»امتبا تمسخر گفت:«سه تا!؟ بذار بیان!» بندهاي فولادین ماهیچه ي بزرگش دور بازوانش منقبض شدند.کارلایل براي کسري از ثانیه که طولانیتر از آنچه بود که به نظر رسید، تعمق کرد. تنها امت آشفته احوال نبود. بقیه با چشمان نگران به صورت کارلایل خیره شده بودندسرانجام کارلایل تصمیم گرفت:«بیاید بازيمون رو ادامه بدیم.» صدایش یکدست و آرام بود «آلیس گفت اونا فقط کنجکاون »تمام اینها در توفانی ناگهانی از کلمات گفته شده بود که فقط چند ثانیه طول کشید. من به دقت گوش داده بودم و بیشترش را متوجه شدم اما نتوانستم چیزي که الان، ازمی با لرزش خفیف و بیصداي لبانش از ادوارد پرسید، بشنوم. تنها چیزي که دیدم تکان خوردن آهسته ي سر ادوارد بود و آسودگی خیال در چهره ي ازمی.گفت:«تو برو بگیر، ازمی. من دیگه بازي نمیکنم» و روبروي من قرار گرفت.بقیه به زمین برگشتند، با چشمان تیزبین شان، محتاطانه، این سو و آن سوي جنگل تاریک را جستجو میکردند. به نظر میرسید آلیسو ازمی داشتند خودشان را در اطراف جایی که من ایستاده بودم، آماده میکردندادوارد با صداي آرام و صافی گفت:«موهات رو بیار پایین»مطیعانه نوار لاستیکی را از دور موهایم کشیدم و به اطرافم تکانشان دادم.سوال بدیهی را پرسیدم:«بقیه الآن دارن میان»«بله، خیلی آروم بمون، ساکت باش، و لطفاً از کنار من تکان نخور» به خوبی استرسی را که در صدایش بود پنهان کرد اما من میتوانستم احساسش کنم.موهاي بلندم را به جلو و اطراف صورتم کشیدآلیسبا مهربانی گفت:«این کمکی نمیکنه. میتونم بوش رو حسکنم که توي زمین پخشه»«ناامیدي اندکی صدایش را پوشاند.» کارلایل در زمین بازي باقی ماند و بقیه با بیمیلی به بازي رو آوردند.نجوا کنان گفتم:«ازمی چی ازتپرسید؟»قبل از اینکه جواب دهد، لحظه اي تامل کرد. با بیمیلی غرولند کرد«که تشنه شون هست یا نه»ثانیه ها میگذشتند، حالا بازي با بی علاقگی پیش میرفت. هیچکس جرأت نمیکرد محکمتر از حد معمول به توپ ضربه بزند و امت، رزالی و جسپر نزدیک لبه هاي زمین می پلکیدند. گه گاه، با وجود ترسی که مغزم را بیحس کرده بود، متوجه میشدم که رزالی خیره به من نگاه میکند. چشمانش بی احساس بودند ولی چیزي درباره ي حالت دهانش بود که باعث میشد فکر کنم عصبانی استادوارد به هیچ وجه، هیچ توجهی به بازي نمیکرد، نگاه و هوشو حواسش همه متوجه ي جنگل بود.خشمگینانه غرید:«متاسفم بلا. اینطوري در معرض دید گذاشتنت احماقانه بود و غیر مسئولانه. واقعاً متاسفم»صداي بند آمدن نفسش را شنیدم و دیدم که چشمانش در میدانی مستقیم متمرکز شدند و یک قدم نصفه برداشت و خودش را بین من و چیزي که داشت میآمد، کج کرد. کارلایل، امت و بقیه هم در همان جهت چرخیدند. صداهایی از رفت و آمد چیزي را میشنیدند که براي گوش من بسیار ضعیف بود.
تقلید رو بزارید کنار، نباشید مث هیشکی...