-سر و گردن حساس ترین نقاط بدنن. گردن، سیب گلو، پل و زیر بینی، گیجگاه و روی سر؛ اگه یه ضربه ی درست به هر کدوم از این قسمتا وارد بشه، خیلی راحت می تونی نتیجه رو به نفع خودت تغییر بدی.

با بی حوصلگی گفتم:

-اینکه یه مسابقه نیست. من بیشتر وقتا نمی تونم به دو متری اون جنا برسم. بعدم مگه مثلا من یه ضربه بزنم به گیجگاه یه جن، اون بیهوش میشه؟

-اینا مال وقتیه که یه انسان تسخیر شده رو دیدی. اون شاید قدرت داشته باشه اما نقطه ضعفای یه آدمو داره.

-اگه اینا رو قبلا می دونستم، خیلی بیشتر کمکم می کرد.

خیلی راحت حرفمو نشنیده گرفت و گفت:

-برگردیم سر کارمون.

یه سری حرکت بهم نشون داد که برام فرقی با جنگولک بازی نداشت. اما به قول الکس همین جنگولک بازیا تو آزمون کمکم می کرد. تاکیدش روی اینکه بهم یاد بده چطوری از پس آدمای تسخیر شده بر بیام، خیلی مشکوک بود. اون طوری که من می دونستم، تسخیر کردن یه انسان برای هر دو طرف سخت بود؛ بیشتر برای اون آدم. برای همینم خیلی کم پیش می اومد یه جن بخواد آدمو تسخیر کنه. شاید در موقع عادی می رفتن تو بدن انسان و بعضی از کاراشو کنترل می کردن اما تسخیر کامل و کنترل تمام حرکات اون آدم تا جایی که الکس می گفت، خیلی سخت بود. منم تا به حال جز نیما و خانوده اش، آدم تسخیر شده ی دیگه ای ندیده بودم.

بعد از اینکه الکس تمام اون حرکاتو برام توضیح داد، نشستیم رو زمین و الکس گفت:

-بهت یاد داده بودم چطور قدرتتو لمس کنی. الان می خوام همون کارو بکنی.

ناخودآگاه یه لبخند احمقانه زدم. این یکی رو برخلاف تاکیدای الکس خیلی کم تمرین کرده بودم. الکس می گفت اگه بتونم کامل قدرتمو لمس کنم، می تونم خیلی راحت و تو هر شرایطی ازش استفاده کنم.

چشمامو بستم و سعی کردم تمرکز کنم. بلافاصله ذهنم رفت سمت اینکه یه بار باید این حرکتایی که یاد گرفته بودمو رو هیوا پیاده می کردم تا دلم خنک شه.

الکس محکم زد پس کله ام و توپید:

-تمرکز کن.

پوف کلافه ای کشیدم و نالیدم:

-دارم سعی می کنم اما تا می خوام تمرکز کنم، یه عالمه فکر می ریزه تو سرم.

-یه تصویر ذهنی بساز. به تمرکز کردنت کمک می کنه. یه چیزی که برات خوشاینده رو تصور کن. طوری که انگار داری تو ذهنت اونو می بینی. بعد تمام افکار مزاحمو بیرون بریز.

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و چشمامو بستم. ناخودآگاه اون پلاکی که نیروم توش حبس شده بود رو تصور کردم. تو ذهنم می تونستم اون پلاکو ببینم که تو پس زمینه سفید قرار داره. یه رشته ی صاعقه مانند سیاه، دورش می چرخید. کم کم طول رشته زیادتر شد و تمام اون پس زمینه سفید رو پوشوند. یه آرامش وجودمو گرفت. حس می کردم هر چی بیشتر می گذره، بیشتر تو عمق اون تاریکی فرو میرم.

-عالیه. همین طور ادامه بده.

با این حرف الکس، تمام تمرکزم بهم خورد و تصویر پلاک و حس آرامش از بین رفت. چشمامو باز کردم و با خوشحالی گفتم:

-تونستم.

-اما هنوز خیلی زود تمرکزتو از دست میدی. باید اونقدر فرو بری که چیزی نتونه حواستو پرت کنه.

مکثی کرد و شونه بالا انداخت:

-اما باز اینکه بعد از دو هفته تونستی بالاخره انجامش بدی، دلگرم کننده س.

دستامو تو هم گره زدم. بعد از دو هفته تمرین مبارزه با الکس، که البته بیشتر میدون کتک زدن من بود تا آموزش، تمام بدنم کبود بود. کلی مخمو به کار انداخته بودم که هر دفعه یه دروغی بابت زخما به مامان اینا تحویل بدم. تو آخرین تمرینمون، تونسته بودم وسط اون کتک خوردنا، یه ضربه ی درست و حسابی به سر الکس بزنم. هر دفعه چشمم به اون زخم بزرگ روی پیشونیش می افتاد، کلی با خودم حال می کردم.

سرفه ای کردم تا حواس الکس جمع بشه و گفتم:

-الان کلاس تمومه؟

-آره. یه استراحت کن و بعدش میریم ببینیم می تونی از پس آزمون بر بیای یا نه.

وقتی کنار الکس ایستادم، تازه تونستم آپارتمانی که جلوش بودیم رو تشخیص بدم. با بهت برگشتم سمت الکس و گفتم:

-این آزمونه؟

-منم بهت کمک می کنم. از بین بردن تهدید، از وظایف توئه.

با گیجی پشت سرش راه افتادم. یکم با قفل ور رفت و وارد پارکینگ شد. دم در مکثی کردم و نگاهی به اطراف انداختم. تاریک و روشن بود و چند تا ماشین توش پارک شده بودن. از پله ها بالا رفتیم. الکس روی پله ی آخری موند و بالاتر نیومد. در خونه باز بود. دستمو ذاشتم رو دستگیره و برگشتم سمت الکس که با دست علامت داد ادامه بده. نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم.

خیلی دلگرم کننده تر بود اگه چاقوم تو دستم بود اما الکس خیلی جدی گفته بود حق ندارم ازش استفاده کنم. به محض ورود، متوجه شدم تمام چراغای خونه روشنه. با بیخیالی سرمو چرخوندم که متوجه پسربچه ای شدم که با فاصله ی چند متر ازم ایستاده بود و با ترس بهم نگاه می کرد. همه چیزیش کاملا عادی بود و مطمئن بودم اون پسره، آدمه. رفتم سمتش و سعی کردم لحنمو یکم مهربون کنم و گفتم:

-چطوری عمو؟

تا صدامو شنید، جیغ بلندی کشید که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد. سریع از کنارم رد شد و رفت سمت در. از بابت بچه خیالم راحت بود و می دونستم الکس حواسش بهش هست.

اونقدر همه چی عادی بود که دیگه داشتم شک می کردم خانواده ی نیما هنوزم اینجا باشن. صدای گریه ی یه نفر، از تو اتاق بلند شد. رفتم سمت در و بازش کردم اما هر چی تو اتاقو نگاه کردم، بچه ای ندیدم. تو فکر بودم که صدای بلندی تو کل سالن پیچید. مثه این می موند که یه دیگ مسی رو پرت کرده باشن رو زمین. انعکاس صداش تا چند ثانیه تو فضا پیچید. همون لحظه الکس سراسیمه اومد تو سالن و پرسید:

-خوبی؟

-آره. بچه کجاست؟

-کدوم بچه؟

-همون پسره که داشت گریه می کرد.

یکم خیره خیره نگام کرد و گفت:

-آها. اون بچه رو میگی. گذاشتم تو راه پله بمونه.

لحنش یه جوری بود انگار بازم متوجه نشده کدوم بچه رو میگم و همین طوری یه چیزی پرونده! خواستم چیزی بگم که صدای دادی رو شنیدم. صدا، مال یه مرد بود اما نفهمیدم از کدوم طرف میاد. الکس به در انتهای سالن اشاره کرد و گفت:

-از اونجا بود.

رفتم سمت در که متوجه شدم الکس همون جا ایستاده. درو باز کردم و پرسیدم:

-تو نمیای؟

-ها؟ آهان... نه تو برو.

گیج می زد بدجور! اما وقت نداشتم زیاد بهش فک کنم. می خواستم هر چه زودتر کارمو تموم کنم و از اینجا بزنم بیرون. پشت در، یه راهروی بلند بو که یه چراغ کوچیک وسطش قرار داشت. چراغ خراب بود و هی قطع و وصل می شد. در پشت سرو بستم و آروم جلو رفتم. صدای کوبیدن در از پشت سرم بلند شد و ثانیه ی بعد، چراغ راهرو خاموش شد. با هول گوشیمو از تو جیبم در آوردم و چراغ قوه اشو روشن کردم. نورو انداختم جلوی خودم. تو چند سانتی متری صورتم، صورت متلاشی شده ی یه مردو دیدم. اونقدر از دیدن یهوییش یکه خوردم که از جا پرید و گوشی از دستم افتاد. سریع خم شدم و نورو انداختم جلوم اما دیگه خبری از اون مرد نبود. دستمو گرفتم به دیوار با احتیاط جلو رفتم.

ترسیده بودم. نفسم بالا نمی اومد و تیشرتم از عرق خیس شده بود و چسبیده بود به تنم. خیلی دلم می خواست همون لحظه رامو بگیرم و برگردم اما می دونستم الکس دوباره پرتم می کنه همین جا تا کارمو تموم کنم.

با یه تصمیم ناگهانی، شروع به دویدن کردم. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که پام به چیزی گیر کرد و نزدیک بود بیوفتم. تعادلمو با دیوار حفظ کردم و نور گوشی رو انداختم زیر پام. شوکه شده به جنازه ی زیر پام نگاه کردم. کاسه ی چشماش کاملا خالی شده بود و صورتشو انگار با چاقو زخمی کرده بودن. نگاهم که به بدنش افتاد، به زور حالت تهوع ام رو پس زدم. تقریبا تمام دل و روده ی اون بدبخت کف راهرو ریخته شده بود.

رومو برگردوندم و سریع خودمو به انتهایی ترین در راهرو رسوندم. در گیر کرده بود و هر چی زور می زدم، باز نمی شد. پامو بالا آوردم و با لگد به در کوبیدم و در با صدای بدی باز شد. هنوز یه قدمم بر نداشته بودم که با دیدن صحنه ی رو به روم تمام توانمو از دست دادم. یه اتاق کوچیک رو به روم بود که وسطش یه مرد و یه زن ایستاده بودن. چهره های هر دوشون متلاشی شده بود و گوشه ی چشم اون زن، خون می اومد.

جفتشون به من نگاه می کردن. آب دهنمو قورت دادم اما خشکی گلوم برطرف نشد. چند ثانیه طول کشید تا اون شوک اولیه ام برطرف بشه و سریع تمام حرکتایی که الکس بهم یاد داده بود رو تو ذهنم مرور کردم اما برای همه اشون نیاز بود نزدیکشون بشم که علاقه ای بهش نداشتم.

این سکون زیاد دووم نیاورد و دیدم اون دو تا دارن به سمتم میان. حرکتشون خیلی کند بود. سرمو چرخوندم اطراف که یه راهی پیدا کنم که چشمم افتاد به در شیشه ای که پشتش پله بود. نور گوشیمو انداختم جلو پام و دویدم سمت اون در. بدون هیچ فکری، بی معطلی به پا شیشه رو شکوندم و از پله ها دویدم بالا. از پشت سرم می تونستم صدای پاهای اون دو نفرمو بشنوم. خیلی نزدیکم شده بودن و تو اون گیر و دار، پاشنه ی کفشم از پام در اومد. یکیشون از فرصت استفاده کرد و مچ پامو چسبید. افتادم رو پله ها و گوشی از دستم ول شد و همه جا تو تاریکی فرو رفت.

با پای آزادم ضربه ای به مچ دست اون یارو زدم و به محض اینکه پامو ول کرد، از جا پریدم. بدون اینکه دنبال گوشی بگردم، پله ها رو با بیشترین سرعتی که داشتم دویدم بالا. بالاخره به بالای پله ها رسیدم. درو جلومو باز کردم و پریدم بیرون.

روی پشت بوم ایستاده بودم. هوا کاملا تاریک شده بود و فقط نور مهتاب اونجا رو روشن می کرد. وقتی من داشتم می اومدم داخل ساختمون، آفتاب داشت غروب می کرد. باورم نمی شد این همه مدت اون تو مونده باشم.

صدای پای اون دو نفرو که شنیدم، سریع از در فاصله گرفتم. خدا خدا می کردم با اون چیزایی که الکس بهم یاد داده بود، بتونم از پسشون بر بیام. وگرنه خودم الکشو می کشتم.

اول از همه مرده اومد رو پشت بوم و با فریاد به سمتم هجوم اورد. مشتمو که آماده کرده بودم، کوبیدم تو صورتش و افتاد جلو پام. قبل از اینکه خوشحال بشم، زیر پامو خالی کرد و افتادم زمین. بلافاصله غلت زدم و نشستم رو سینه ی اون مرد و خیلی بی اراده، کف دست راستمو گذاشتم رو پیشونی اون مرد و زیر لب سوره های فلق، ناس و چند آیه از بقره رو خوندم. بلافاصله بدن اون مرد شروع به لرزیدن کرد. هر چی بیشتر پیش می رفتم، لرزشش بیشتر می شد تا جایی که به حالت تشنج می لرزید. صدای دادش بلند شده بود. صداش خیلی بم و غیرانسانی بود. مرتب ازم می خواست تمومش کنم. با صدای بلندی، داد زدم:

-از جسم این مرد بیا بیرون وگرنه می کشمت.

 با ضربه ی شدیدی، پرت شدم عقب. صدای اون مردم قطع شد و بی جون افتاد روی زمین. چهار دست و پا بهش نزدیک شدم و نبضشو گرفتم که دیدم نمی زنه.

ضربه ای به پشت سرم خورد و کنار جنازه ی اون مرد افتادم. چند لحظه گیج بودم اما وقتی دستی پامو گرفت، پامو محکم کشیدم که باعث شد اون فرد بیوفته زمین. با یه نگاه فهمیدم همون زنه س که دنبالم بود. بالافاصله پریدم سمتش و کف دستمو گذاشتم رو پیشونیش. حالا دیگه می دونستم چیکار باید بکنم. تند تند سوره های فلس و ناس و بقره رو خوندم. بدن اون زن زیر دستم لرزید و صدای جیغش بلند شد. با تهدید گفتم:

-از جسم این زن خارج شو وگرنه می کشمت.

جیغ بلند دیگه ای کشید اما حالتش فرقی نکرد. چند تا مشت محکم به شکم زن زدن و با فریاد گفتم:

-از جسمش بیا بیرون.

بلافاصله لرزش و جیغش قطع شد و ثابت شد. نبضشو که گرفتم، فهمیدم خیلی ضعیف می زنه. با قطع شدن صدای زن، همه جا ساکت شد. بی حال کنار زن افتادم و تو دلم دعا کردم که بیشتر از این نباشن.

هنوز تو ذهنم جمله رو تموم نکرده بودم که در پشت بوم با صدای بدی باز شد. سرمو بلند کردم و با دیدن الکس، راحت سرجام نشستم. الکس نگاهی به زن و مردی که دو طرف افتاده بود انداخت و گفت:

-جفتشون مردن؟

-زنه زنده س... همین دو تا بودن؟

-نه. سه نفر بودن. بقیه رو محافظا حسابشونو رسیدن. اون یکی رو پیدا کردی؟

-من هیچ کس دیگه ای رو ندیدم.

با نگرانی گفت:

-اونو باید تو سالن می دیدی!

-جز من و تو که کسی اونجا نبود.

الکس ابرو هاشو بالا انداخت و گفت:

-من تو سالن نبودم.

همون لحظه الکس از در پشت بوم اومد و با داد گفت:

-بکشش حسام.

مونده بودم کدوم الکسو باور کنم که یه لحظه حواسم جمع شد و فهمیدم اون الکسی که تازه اومده بود، چی گفته. فقط اجنه می دونستن من حسامم.

نمی دونم حالت صورتم چطوری بود که اون الکس اخماشو درهم کرد و پرید سمت الکس واقعی و از لبه ی پشت بوم پرتش کرد پایین. بی معطلی دویدم سمتش و یه ضربه به گیجگاهش زدم و با دست دیگه ام، نگه اش داشتم و شروع کردم به خوندن سوره های ناس و فلق و آیه الکرسی. بعد از اینکه کارم تموم شد، رفتم لب پشت بوم و نگاهی به پایین انداختم. الکس تو پیاده رو افتاده بود و از لای شکاف بزرگی که رو سرش بود، خون می اومد. لب پایینمو گاز گرفتم. اشک تو چشمم حلقه زد. برگشتم و دویدم سمت پله ها. از آپارتمان بیرون اومدم و رفتم بالا سر الکس. وضعش خیلی بدتر از اون چیزی بود که از بالا دیده بودم. سرش کاملا ترکیده بود.

دیگه نتونستم حالت تهوع امو کنترل کنم و لب جوب نشستم و عق زدم. دستی رو شونه ام نسشت و سینا با ناراحتی گفت:

-کاری از دستمون بر نمی اومد. هر کسی از اون ارتفاع می افتاد، این بلا سرش می اومد. فرقی نداره دورگه باشه یا آدم.

دستشو پس زدم. متنفر بودم تو این لحظه اومده بود خودشونو واسه من توجیه کنه... من ناراحت و عصبی بودم. الکس رو زیاد نمی شناختم اما دو هفته ی کامل استادم بود و خیلی چیزا بهم یاد داده بود. حقش نبود اون طور بمیره. تقصیر منم بود. اگه همون موقع که دیدم رفتارای الکس مشکوکه، یکم مخمو به کار می انداختم، یادم می اومد که الکس گفته بود اونا می تونن خودشونو شبیه هر کسی کنن. فقط من احمق زیادی درگیر این بودم که فقط آزمونمو تموم کنم.

سپهر از اون طرف صدا زد:

-سینا یه دقیقه بیا.

هم زمان با سینا، سر منم به سمت سپهر چرخید. بالا سر جنازه ی الکس نشسته بود و با اخم سرشو بررسی می کرد. سینا کنارش که ایستاد، سرشو بالا گرفت و چیزی گفت که چون دور بودن، صداشو نشنیدم اما تونستم لب خونی کنم:

"این الکس نیست."

حالت تهوع امو پس زدم و رفتم سمتشون و با تعجب گفتم:

-یعنی چی که این الکس نیست؟

سر جفتشون برگشت سمتم. سپهر اشاره ای به جنازه ی کنار دستش انداخت و گفت:

-این یکیه که خودشو شبیه الکس کرده تا ما رو به اشتباه بندازه اما بوش کاملا با الکس فرق می کنه. خود الکس باید هنوز یه جایی تو اون خونه باشه.

سینا دست منو گرفت و داد به سپهر و گفت:

-اینو ببر خونشون. من میرم دنبال الکس.

قبل از اینکه سپهر موافقت کنه، معترض گفتم:

-چی چیو اینو ببر خونه. منم باهات میام.

سینا نگاهی به سپهر انداخت. سپهر با لبخند گفت:

-سه نفر بهتر از یه نفره.

*********  

پارسا و پوریا و پایا دور میز ناهار خوری نشسته بودن و جلوش پر از کاغذ و رسید بود و داشتن با صدای بلند با هم بحث می کردن. سر و صدای مامانم از تو اشپزخونه می اومد. انگار داشت کل ظرفا رو از تو کابینت در می آورد، بهم می کوبید و دوباره می ذاشت سر جاش!
کنار بابا روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودم و با بی حوصلگی به ادا اطوار مجری که در مورد خرید عید از مردم سوال می پرسید نگاه می کردم. مجریش بیش از اندازه جفنگ بازی در می اورد. صد در صد پیش خودش فک می کنه خیلی باحاله!
فقط منتظر بودم عقربه ی بزرگ ساعت جون بکنه و بره رو پنج تا بقیه از خونه برن بیرون . از صبح تا به حال با سینا مشغول چک کردن خونه ی نیما بودم اما نتونستیم اثری از الکس پیدا کنیم. سینا می گفت باید این احتمالم در نظر بگیریم که شاید الکس واقعی هم مرده اما من تا جنازه اشو نمی دیدم، باورم نمی شد که مرده باشه. بیش از حد خسته بودم و لحظه شماری می کردم خونه خالی شه و برم بخوابم.
بالاخره عقربه نشست رو پنج. مامانیا با سر و صدا حاضر شدن و من و پارسا برای بدرقه اشون رفتیم. بابا رو به ما پرسید:
-مطمئنین نمی خواین بیاین؟
پارسا لبخندی زد و گفت:
-نه. جفتمون می خوایم بخوابیم.
بابا سری تکون داد و سوئیچ ماشین پایا رو جاکلیدی اویزون کرد و گفت:
-این بمونه خونه. جایی اگه خواستین برین با این برین.
من که بیشتر وقتا ترجیه می دادم پیاده برم اما جدیدا یه تنبلی خاصی گریبان گیرم شده بود. مانی می گفت داری تبدیل به کوآلا می شی!
خونه که خالی شد، پارسا شب به خیری گفت و رفت تو اتاقش. منم رفتم تو اتاقم و درو پشت سرم بستم. با خستگی خودمو پرت کردم رو تخت که صداش بلند شد. یکم سر جام، جا به جا شدم و چشمامو بستم. خونه تو سکوت مطلق فرو رفته بود و هیچ صدایی رو نمی شنیدم. از طرفی خیلی خسته بودم و فقط می خواستم بخوابم و از طرفی سکوت خونه اذیتم می کرد. دستمو دراز کردم و گوشیمو از کنار تخت برداشتم و یه اهنگ پخش کردم. صدای اهنگ تا حدودی سکوتو می شکست.
یکم غلت زدم و دیدم هر کاری می کنم، نمی تونم بخوابم. با کلافگی سرجام نشستم و گوشی رو خفه کردم. با قطع شدن صدای اهنگ، صدای داد و جر و بحث به گوشم خورد. با فکر اینکه مامان اینان و پایا و پوریا دارن با هم بحث می کنن، از جام بلند نشدم. اما یکم که گذشت دیدم هنوز ضدای داد و فریاد می شنوم و انگار دعوا بالا گرفته بود.
از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. با قدمای بلند خودمو رسوندم به در ورودی و بازش کردم. به محض باز شدن در، صداها قطع شد. با تعجب نگاهی به حیاط خالی انداختم. جای ماشین بابا هم خالی بود و این یعنی صدایی که شنیدم مربوط به اونا نبوده. زیر لب به خودم گفتم:
-بیخیالش.
درو بستم و بلافاصله دوباره صدای جر و بحث بلند شد. نفسمو با حرص بیرون فرستادم. درو که باز کردم، صداها قطع شد. مونده بودم این دیگه چه مسخره بازییِ!
درو باز گذاشتم و چند قدم عقب رفتم. زیاد از در فاصله نگرفته بودم که در خود به خود بسته شد و صدای جیغ بلندی تو خونه پیچید. صدا طوری بود که انگار یکی در گوشم جیغ کشید و حسابی شوکه شدم. سر و صدای توی حیاطم بلندتر شده بود. مثه این می موند که دارن یکی رو تو حیاط شکنجه میدن.
سرجام ایستاده بودم و نمی دونستم چی کار کنم که یهویی همه جا ساکت شد. یه جورایی این سکوت خیلی بدتر بود.
چند ثانیه همون جا موندم و بعد دویدم سمت اتاق و گوشیمو برداشتم. سریع شماره ی مانی رو گرفتم. تا جواب داد، تند تند همه چی رو تعریف کردم و تهشم گفتم:
-چی کار کنم؟
خمیازه ای کشید و بی حوصله گفت:
-وقتی میگی فقط صدا شنیدی و کاریت نداشتن، یعنی اینکه فقط خواستن اذیتت کنن. بی خیالشون!
-اگه دوباره تکرار شد چی؟
-چه بدونم اخه! برو تو حیاط شستتو نشون بده!
-بی تربیت.
-منظورم اینه که کارشونو لایک کن فک کنن خیلی باحالن و برن!
-خسته نباشی با این راهکارت!
-اهمیت نده بابا. یکم بهت می خندن و میرن.
با حرفای مانی یکم اروم شدم و گفتم:
-غلط کردن.
-دیگه غلط کردن یا نکردن رو نمی دونم! برو راحت بگیر بخواب بذار منم کپه ی مرگمو بذارم!
مانی یکم دیگه حرف زد و مطمئنم کرد که دیگه کاری به کارم ندارن. گوشی رو قطع کردم و رفتم سمت تخت. تشک و پتو و بالشمو برداشتم و خرکش کنم تا سالن و جامو جلپی تلویزیون انداختم. تو تو فضا و سکوت اتاق خوابم نمی برد. ترجیه می دادم اطرافم سر و صدا باشه.
تلویزیونو روشن کردم و یکم شبکه ها رو بالا و پایین کردم و روی شبکه خبر ایستادم. یه گزارشگر جوون با نیش باز داشت در مورد برف سنگین اردبیل و بسته شدن جاده ها حرف می زد. صدای تلویزیونو بیشتر کردم و کنترلو کنار گذاشتم.
هنوز می ترسیدم اتفاقی بیوفته و مدام اطرافمو نگاه می کردم. پتو رو تا گردنم بالا کشیدم و سرمو به مبل پشتم تکیه دادم.چشمام هر چند ثانیه می افتاد رو هم و به زور بازشون می کردم. از خستگی همه جا رو تار می دیدم. 

کلی خودمو فحش دادم که همراه مامان اینا نرفتم و موندم خونه. یه لحظه به سرم زد برم تو اتاق پارسا و پیش اون بخوابم اما با فکر اینکه بعدا ترسمو چماق می کنه و می کوبه تو سرم، همون جا تو سالن موندم. اینکه از تو اتاقشم بیرون نیومده بود، نشون می داد بیدار نشده و چیزی نفهمیده.

یهو حواسم به حرفای گزارشگر جلب شد. داشت با سرخوشی به دوربین لبخندی می زد و می گفت:
-همچنین خاطر نشان کرد که هدف اصلی کشتن ولید است! در طی بیانیه ای به تمام نیروها گفت پس از باز شدن گذرگاه، ولید باید کشته شود! تا زمانی که او زنده است، باز پس گیری گذرگاه غیرممکن است. ما به دنبال کشتن ولید هستیم!
مات مونده بودم. گزارشگره همین طور یه ریز داشت حرف می زد اما دیگه نمی فهمیدم چی میگه. سرمو تکون دادم و سریع کانالو عوض کردم. روی یه کانال ایستادم که مسابقه ی تلویزیونی پخش می کرد و مجری داشت می گفت:
-خب الان شما باید یه گزینه رو انتخاب کنید... نجات جون سیاوش یا نجات جون خودتون!
مرد شرکت کننده خیلی جدی جواب داد:
-نجات جون سیاوش.
-تبریک میگن. شما در این راه منفجر میشید و می میرید... اما نگران نباشید! دوباره تو جسم دیگه ای به ادامه ی کارهاتون می پردازید!
آب دهنم پرید تو حلقم و سرفه ام گرفت. در حالی که سرفه می کردم، دوباره کانال رو عوض کردم و روی کانالی که فیلم پخش می کرد ایستادم. صحنه ی حرف زدن دو مرد که صورتشونو پوشونده بودن رو نشون می داد. این فیلمو قبلا دیده بودم و دیالوگاشو حفظ بودم. اما برخلاف چیزی که قبلا تو فیلم دیده بودم، مرد قد بلندتر گفت:
-خیلی زود دست به کار میشه. ما فقط باید منتظر بمونیم.
مرد دیگه گفت:
-بعد از اینکه ورودی گذرگاه رو باز کردن، می کشیمشون!
دستم می لرزید. چند بار دکمه ی خاموش کردنو فشار دادم تا بالاخره تلویزیون خاموش شد. صد در صد توهم زدم. امکان نداشت این واقعی باشه. شایدم داشتم خل می شدم!
آب دهنمو قورت دادم و نگاهمو از تلویزیون گرفتم و پتو رو تا بینیم بالا کشیدم.
یه لحظه بدنم مور مور شد و قشنگ سیخ شدن موهای پشت گردنمو حس کردم. حس می کردم چند نفر بهم خیره شدن اما کسی رو نمی تونستم ببینم و در عین حال سنگینی نگاهشونو حس می کردم. پتو رو روی سرم کشیدم و چشمامو رو هم فشار دادم. قلبم داشت از جا کنده می شد... تنم خیس عرق بود... گلوم خشک شده بود... هر لحظه که می گذشت، ترسم بیشتر می شد و قلبم تندتر می زد. حس کردم کسی کنارم نشست اما جرئت نداشتم پتو رو کنار بزنم. زیرلب تند تند صلوات می فرستادم اما هنوز حضور اون یارو رو حس می کردم. دستی از روی پتو نشست رو دستم... با فریاد کوتاهی از جا پریدم و پتو رو کنار زدم. کسی اطرافم نبود. دیگه داشت اشکم در می اومد.
بدجور ترسیده بودم و نمی تونستم همون جا بشینم. از جا بلند شدم و سریع به طرف اتاق پارسا رفتم. همش اطرافمو نگاه می کردم که کسی از پشت بهم حمله نکنه. تصمیم امو گرفته بودم. دیگه برامم مهم نبود که پارسا چه واکنشی نشون میده. همین که تنها نباشم، خودش خیلیه!
در اتاقشو بی اجازه باز کردم. پارسا رو تخت خوابیده بود و نصف بدنش پایین تخت بود! کنارش زانو زدم. قبل از اینکهصداش بزنم، صدای قدم های یه نفرو شنیدم. صدا از تو تراس می اومد. یکی داشت اونجا قدم می زد. اروم از کنار پارسا بلند شدم و از پشت پرده تراسو نگاه کردم. کسی رو نمی دیدم اما هنوز صدای راه رفتن اون فردو می شنیدم. برای اینکه خیال خودمو راحت کنم، در تراسو باز کردم که صدای قدم ها قطع شد. نگاه سرسری به اطراف انداختم و برگشتم و دوباره کنار پارسا زانو زدم.
در حالی که شونه هاشو تکون می دادم، با ترس گفتم:
-پارسا پاشو. جون من پاشو. پارسا.
با خواب الودگی هومی گفت و دستشو تو هوا تکون داد. دوباره صداش زدم:
-پارسا تو رو خدا پاشو.
یه پلکشو باز کرد و با خمیازه گفت:
-چته؟
-ببین؛ یه سر و صدایی میاد. یکی تو خونه س.
تو اون وضعیت اونقدر مغزم کار می کرد که می دونستم اگه بهش بگم یه جن تو خونه س، با اردنگی پرتم می کنه بیرون و اهمیتی به حرفام نمیده. اما در کمال ناباوری من، نیشخندی زد و گفت:
-می دونم! یه جنه و می خواد بکشتت. دیگه زندگیت داره تموم میشه!
بهت زده ازش دور شدم. با صدای بلندی زد زیر خنده. جلوم ایستاد و صدای خنده اش بلندتر شد. آروم آروم می اومد سمتم و دیوانه وار می خندید. سرعت قدماش که بیشتر شد، سریع از تو اتاق اومدم بیرون و درو پشت سرم بستم. از پشت درم هنوز می تونستم صداشو بشنوم. به در می کوبید و با صدای غیرعادی می خندید. واقعا مونده بودم چه مرگشه!
تنها فکری که تو سرم بود، این بود که زنگ بزنم به مانی. به هر حال اون بیشتر از من در مورد دعاها می دونست.تو آموزشای الکس هم هیچ وقت یاد نگرفته بودم وقتی اطرافیانم زده به سرشون، چی کار کنم!

تا زمانی که مانی جواب بده، تنها صدایی که می شنیدم، صدای خنده ی اعصاب خرد کن پارسا بود. اعصبمو بهم ریخته بود. می شد، دستمو می کردم تو حلقش و تمام تارهای صوتیشو پاره می کردم که دیگه نتونه بخنده!

گوشی چند تا بوق خورد اما مانی جواب نداد و صدای مشترک مورد نظر قادر به پاسخ گویی نیست، پیچید تو گوشم. گوشی رو انداختم تو جیبم. تنها فکری که تو ذهنم بود، این بود که از خونه بزنم بیرون. سوئیچ ماشین پایا رو برداشتم و با همون شلوار و تیشرت راحتی رفتم تو حیاط. هوا بیش از حد سرد بود و تا مغز استخون آدم یخ می زد. 

سریع یه کتونی پام کردم و پله ها رو دو تا یکی رفتم پایین و با بیشترین سرعتی که داشتم، دویدم سمت ماشین و پریدم توش. به محض اینکه درو بستم، چیزی به شیشه ی کنارم کوبیده شد. از جا پریدم و سوئیچ از دستم افتاد. کسی که کنار ماشین ایستاده بود و واضح نمی دیدم. فقط مشت اون یارو رو می دیدم که پشت سر هم به شیشه کوبیده میشه. قصدش شکستن شیشه نبود چون ضربه هاش خیلی اروم بودن. احتمالا فقط می خواست منو بترسونه. ترجیه می دادم به جای اینکه پیاده شم و مبارزه کتم، ماشینو روشن کنم و هر چه زودتر از خونه دور شم.

هول شده بودم و دستم می لرزید. یه دو باری سوییچو انداختم تا بالاخره تونستم ماشینو روشن کنم. با ریموت درو باز کردم و بدون اینکه صبر کنم کاملا باز شه، از خونه زدم بیرون.

اصلا تمرکز نداشتم و نمی تونستم ماشینو کنترل کنم. کنار خیابون پارک کردم و سعی کردم خودمو اروم کنم. حضور چند تا عابر و ماشین تو اطرافم، بهم دلگرمی می داد. آدم وقتی تنها نباشه، کمتر می ترسه!

وقتی تونستم افکارمو جمع و جور کنم، به این فک کردم که خب الان کجا برم؟ خونه ی خودمون که نمی تونستم برگردم؛ مخصوصا با وجود پارسا که معلوم نبود چشه! مانی هم فردا مرخص می شد و الان خونه اشون خالی بود. آدرس جای دیگه ای هم نداشتم.

تو یه تصمیم احمقانه، ماشینو روشن کردم و روندم سمت خونه ی سیا. می دونستم الان خواب نیست و خیالم از این بابت راحت بود. اصولا سیا وقتی افتاب طلوع می کرد، خوابش می برد! فقط اونجا به فکرم می رسید و حداقل می تونستم بهونه بیارم بابت اون سنگ رفتم پیشش!

اونقدر به در و دیوار و چرت و پرت فک کردم که خودمم نفهمیدم چطور رسیدم. جلوی در پارک کردم و پیاده شدم. از روی عادت دستمو گذاشتم رو زنگ و برنداشتم که در یهو باز شد و سیا شاکی گفت:
-بردار اون لامصبو سوخت!
نگاه چپکی به من انداخت و گفت:
-تو اینجا چی کار می کنی این وقت شب؟
-امم... چیزه... واسه همون سنگه اومدم دیگه... اخه... نه هیچی.
ابروهاش با تعجب بالا رفت. چند بار پلک زد و گفت:
-واجب بود این وقت شب بیای؟ فردا رو ازت گرفتن؟
-خب اگه مزاحمم؛ برم.
بی حرف هلم داد تو خونه و درو پشت سرم بست. نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
-تنهایی؟
خیلی جدی گفت:
-نه. بقیه دارن به کاراشون میرسن.
-بقیه؟
-خدمه ی خونمو می گم دیگه. یکی شون داره غذا می ذاره، یکی داره تمیزکاری می کنه، اون یکی هم داره کارای دانشگاهمو انجام میده. عاشق این آخریه ام.
جاش بود یه فحش نثارش می کردم که دیگه دستم ننداره. نسشتم رو مبل تک نفره و سیا هم دست به سینه جلوم نشست. یکم با چشمای ریز شده بهم نگاه کرد و گفت:
-من شبیه احمقام؟
موندم چی جواب بدم. فک کردم سکوت کنم اما حالت جدی سیا نشون می داد منتظر جوابه. لبخند گیجی زدم و گفتم:
-خب... نه.
-پس بگو این وقت شب چرا اومدی خونه ی من؟ الان هر ادم عادی خوابه بعد می خوای من باور کنم که تو اومدی فقط اون سنگو ببینی؟
-باشه، قبول. تو خونه امون یه سر و صدایی شنیدم و زدم بیزون. تنها جاییم که سراغ داشتم اینجا بود.
یهو حالتش دوستانه شد و گفت:
-می میری از اول همینو بگی؟
چیزی نگفتم. دستامو تو هم قفل کردم و گفتم:
-بریم سر اصل مطلب.
سیا یه لبخند خجالتی تحویلم داد و اروم گفت:
-من که فعلا قصد ادامه تحصیل دارم. البته چند صفحه بیشتر نمونده ها.
واقعا جای دلگرمی بود که شوخی می کرد. البته من سیا رو خیلی خوب می شناختم. این شوخی کردناش و ادعای صمیمی کردناشم بیشتر ظاهر سازی بود و از نگاهش می فهمیدم فعلا به من شک داره. شوخی می کرد و صمیمی می شد که طرف مقابلش فک کنه دیگه همه چی حله و اعتماد سیا رو بدست آورده. تجربه نشون می داد وقتی این فکرو می کنن، اگه ریگی به کفششون باشه، خیلی زود خودشونو لو میدن.
سیا به قیافه ی من خندید و بلند شد و رفت تو اتاق. چند دقیقه بعد با یه سنگ سیاه برگشت و نشست کنارم. سنگو گرفت جلوم و گفت:
-منم یه حس خاصی نسبت به این سنگه دارم. نمی دونم چرا.
دستمو دراز کردم و گفتم:
-اگه این...
بقیه حرفمو خوردم و دستمو عقب کشیدم. دستمو که گذاشتم روی سنگ، خیلی یهویی حس کردم تمام نیروم رو به سمت خودش کشید اما وقتی سنگو ول کردم، دوباره همه چی عادی شد. سیا هم سنگو ول کرد و با تعجب بهم نگاه می کرد. نمی دونستم اونم چیزی حس کرده یا نه. دست هر دومون روی سنگ بود و بعید نبود اگه چیزی حس کرده باشه و نگاهش طوری بود انگار اونم چیزی حس کرده.
یه دفعه از جاش بلند شد و گفت:
-چای می خوری یا نسکافه؟
-نسکافه.
-پس برات چای میریزم. نسکافه تموم شده.
یکی نیست بده خب پس پرسیدنت دیگه چیه. سنگو که سیا انداخته بود رو عسلی برداشتم و از نزدیک نگاهش کردم. الکس بهم یاد داده بود چطور بفهمم وسیله ای غیرعادیه یا نه. اما بدون هیچ کاری هم می تونستم حس کنم که این سنگ یه چیز معمولی نیست. شاید این کلید باشه اما با نیرویی که درونش حس می کردم، حدس زدم کارایی بیشتری نسبت به یه کلید معمولی داشته باشه.
سیا با یه سینی چای اومد و گذاشتش رو عسلی. مستقیم رفت سمت اتاقش و خطاب به من گفت:
-الان میام.
چند دقیقه ی برگشت و نشست رو به روم. نفس عمیقی کشید و گفت:
-من باید یه چیزی رو بگم.
مستقیم ذهنم رفت سمت صحبتاش با سحر و با کنجکاوی گفتم:
-چیو؟
مکثی کرد و گفت:
-اصلا هیچی... ولش کن.
با اینکه یکم خورد تو ذوقم اما شونه بالا انداختم:
-هر طور راحتی.
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و رفت تو آشپزخونه. زیاد فکرمو مشغول نکردم و مشغول دیدن اطرافم شدم. از گوشه ی چشم حرکت سایه ای رو تو دیدم که خیلی سریع رفت تو اشپزخونه. بلند گفتم:
-سیاوش خوبی؟
صداش با مکث اومد:
-اره. چطور؟
-هیچی.
لحن عادی سیا نشون می داد چیزی ندیده. این بار حرکت در اتاق توجه امو جلب کرد. اروم آروم داشت باز می شد. نگاهمو دوختم بهش و منتظر بودم ببینم چی میشه که یهو در کامل باز شد و با صدای بلدی به دیوار پشت سرش خورد.
با صداش سیا سریع اومد بیرون و پرسید:
-چی بود؟
-در اتاقت باز شد.
انکار این یه اتفاق عادی بود که خیلی خونسرد آهانی گفت و دوباره برگشت تو اشپزخونه. نمی دونم داشت اون تو چه غلطی می کرد که در نمی اومد.
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق تا خیال خودمو راحت کنم. چراغ اتاقو روشن کردم. با دیدن وضعیت اتاق ابروهام بالا رفت. انگار اونجا بمب ترکونده باشن. رو زمین پر از لباس بود و یه عالمه کتاب رو تخت به چشم می خورد. در کمد باز و نصف محتویاتش رو زمین ریخته بود.

چیز خاصی تو اتاق ندیدم و برگشتم سمت هال که با سیا چشم تو چشم شدم. ناخوداگاه هینی کشیدم و شاکی گفتم:

 

-میای پشت سرم یه اِهنی اونی چیزی بکن.
-توام وقتی سرک می کشی تو اتاق من، قبلش یه خبر بده.
چشم غره ای بهم رفت و از کنارم رد شد. حق داشت. گاهی وقتا یادم می رفت برای سیاوش یه غریبه ام و حق ندارم هر جایی سرک بکشم. سیا رفت سمت عسلی و چند ثانیه بالا سرش ایستاد. یکم عسلی رو نگاه کرد و سرشو بالا گرفت:
-سنگه دست توئه؟
-نه گذاشتمش...
خواستم بگم گذاشتمش رو میز که دیدم میز خالیه. حس کردم یه دست نامرئی پیچید دور گلوم. با هول گفتم:
-پس سنگه کو؟

سیاوش یه تیکه کاغذ رو گرفت سمتم و گفت:

-این مال توئه؟

نگاهی به کاغذ کردم. روش نوشته شده بود «Hypnos.M.A» هر کاری کردم نتونستم درست تلفظش کنم! اخم کردم و گفتم:

-نه. کجا بود؟

-زیر عسلی.

یه نفر از پشت سرم گفت:

-اونو جای کلید گذاشتن.

سر من و سیا هم زمان برگشت سمت سحر. لبخند ژکوندی زد و خیلی عادی گفت:

-سلام. چطورید؟

انگار نه انگار یهویی وسط خونه سبز شده! سیا نشست رو مبل و با کلافگی گفت:

-صد بار بهت گفتم وقتی می خوای بیای تو، از در بیا.

-بیخیال. اون کاغذو بده من.

کاغذو از سیا گرفت و نگاهی بهش انداخت:

- هیپناس...

سریع پرسیدم:

-چی هست اصلا؟ یه جور هشداری چیزیه و جای اون سنگه برامون گذاشتن؟

برگشت سمتم و با لبخند گفت:

-هیپناس خدای خواب یونان باستانه. اما اون «M» و «A» جلوش رو نمی تونم بفهمم چه مفهومی داره.

-این یارو، خدای خواب، چه جور تهدیدی می تونه باشه؟

-این تهدید نیست. اینو اونایی که سنگو برداشتن، نذاشتن. می تونم حسشون کنم که اجنه سنگو برداشتن... اما اینو یه دورگه اینجا گذاشته.

-از کجا فهمیدی دورگه س؟ شما که حضور هم دیگه رو نمی تونین حس کنین.

-اینو خودش نیاورده بذاره. با استفاده از قدرتش فرستاده. خیلی کار سختیه که بخوای یه چیزی رو با قدرت جا به جا کنی اما میشه انجامش داد. از رو همین فهمیدم یه دروگه س.

-کی فرستادتش؟

کاغذ رو داد دستم و شونه بالا انداخت:

-اینو دیگه نمی دونم. سپهر معمولا تشخیص میده.

بعد شاکی برگشت سمت سیا و گفت:

-کلیدو پیدا کردی، نباید یه خبر به من بدی؟

-وقت نشد... ببینم تو از اولش اینجا بودی؟ یه تلاشی واسه نگه داشتن کلید می کردی، بد نبودا.

سحر بی خیال نشست رو مبل و گفت:

-به هر حال کلید بدون وجود شما دو تا بی استفاده س. منم که دیدم با خودتون کاری ندارن، ترجیه دادم خودمو قاطی نکنم.

سیا لبخند مسخره ای زد و با حرص گفت:

-لطف می کنی.

کاغذو گرفتم جلوی چشمام و دقیق بهش خیره شدم. هیپناس چه ربطی به این ماجراها داشت؟ سحر می گفت یه دورگه اینو گذاشته اینجا. صدای ویبره ی گوشم که بلند شد، نگاهی بهش انداختم و دیدم چند تا میس از مانی دارم و یه اس برام فرستاده:

«کدوم گوری رفتی نصفه شبی؟»

براش فرستادم:

-تو از کجا می دونی جایی رفتم؟

«کلاغه بهم خبر رسوند. پارسا رو ول کردی رفتی ددر دودور؟»

-میام پیشت با هم حرف می زنیم.

گوشی و کاغذ رو انداختم تو جیبم و از جا بلند شدم. نگاه سحر و سیاوش برگشت سمتم و سیا پرسید:

-داری میری؟

-آره دیگه.

چند قدم رفتم سمت در که صدام زد. برگشتم سمتش که با یه لبخند گفت:

-مردشور قدم نحستو ببرن. خدافظ.

جوابشو داشتم که بدم اما دیدم اگه جواب بدم زیادی تیریپ رفاقت برمی دارم. کلا بیخیالش شدم و با یه خدافظی کوتاه از خونه رفتم بیرون. قصد داشتم برم پیش مانی. از اولم به خاطر اینکه فک می کردم خوابه، نرفتم پیشش اما الان فهمیده بودم بیداره! نمی خواستم امشبو برگردم خونه. مطمئن بودم اونجا خوابم نمی بره. صندلی سفت و سخت بیمارستانو به تخت خودم ترجیه می دادم.

ماشینو تو یکی از کوچه های نزدیک بیمارستان پارک کردم و رفتم تو. از جلوی بابای مانی که رو صندلی های جلوی اتاق خوابش برده بود، رد شدم و در اتاقو باز کردم. به محض ورودم به اتاق مانی، چیزی محکم خورد تو سرم و صدای شاکی مانی بلند شد:

-الهی تیکه تیکه شی پدرام. چرا جوابمو نمی دادی؟

سرمو مالیدم و بالش بیمارستانو از زیر پام برداشتم و پرت کردم سمت خودش:

-اینو من باید ازت بپرسم. چیزی که گفتی رو انجام دادم اما وضع بدتر شد. توام که گوشیتو جواب نمی دادی.

نیشش باز شد و با خنده گفت:

-جدی رفتی تو حیاط شستتو نشون دادی؟ بابا من فقط شوخی کردم.

-زهرمار. منظورم به اون حرفت که گفتی بیخیالشون، بود.

خیلی خلاصه براش همه چی رو تعریف کردم و کاغذی که تو خونه ی سیا پیدا کرده بودیم رو دستش دادم. همون حرفای سحرو در مورد خدای خواب تکرار کرد. این وسط سر در نمی آوردم خدای خواب چه ربطی به کلید داره و چرا یه دورگه باید اسم خدای خواب رو برای ما بفرسته اونم با روشی که به قول سحر خیلی سخت بود!

از خستگی تقریبا داشتم بیهوش می شدم. کاغذو گذاشتم تو جیبم و تصمیم گرفتم فردا بهش فک کنم. ذهنم فعلا نمی کشید.

یه صندلی گذاشتم کنار تخت مانی و روش ولو شدم. بین چرت و پرت گفتنای مانی، چشمام بسته شد و خوابم برد.

*******

با درد توی دستم از خواب بیدار شدم. چشمامو که باز کردم، از پنجره دیدم هوا هنوز تاریکه. دستمو که بدجور مونده بود و خواب رفته بود رو درست کردم و سعی کردم دوباره بخوابم. یکم بیشتر نگذشته بود که حس کردم یکی وارد اتاق شد. صدای قدماشو می شنیدم که به سمت من و مانی میاد. دقیقا کنار تخت مانی متوقف شد. بدون اینکه اهمیتی بدم، چشمامو بستم. با خودم گفتم حتما یه پرستاره و اومده وضعیت مانی رو چک کنه.

به محض اینکه این فکر از ذهنم گذشت، یاد حرف مانی افتادم که می گفت پرستاره نذاشته دیشب باباش تو اتاق بخوابه و انداختتش بیرون. حالا اگه منو تو اتاق مانی می دیدن... خب حقیقتش نمی دونستم به جز اینکه پرتم می کنن بیرون، کار دیگه ای هم می کنن یا نه.

سریع چشمامو باز کردم و صاف نشستم. نیم خیز شده بودم که بپرم سمت در اتاق و در برم که یهو متوجه شدم جز من و مانی کسی تو اتاق نیست. با اینکه صدای قدمای یکی رو شنیده بودم، اما کسی رو نمی دیدم. فکر کنم تو خواب و بیداری بودم و احتمالا داشتم خواب می دیدم... البته دوست داشتم این طوری فکر کنم تا احتمال یه چیز دیگه رو بدم. راحت نشستم رو صندلی و چشمامو بستم.

چشمام داشت گرم می شد که شنیدم در اتاق آروم باز شد. صدای جیر جیر تو فضای تقریبا خالی اتاق پیچید. اونقدر واضح بود که دیگه نمی شد به خواب دیدن ربطش داد.

چشمامو وا کردم و یه لحظه دیدم مرد قد بلندی دستگیره ی درو گرفت و محکم بست. با دیدن اون مرد شوکه شدم و فورا سرجام نشستم. انقدر سریع درو بسته بود که دقیق چهره اشو ندیدم. تنها چیزی که ازش به یاد داشتم، چشمای یه دست سیاهش بود که مستقیم منو نگاه می کرد. حتی یه درصدم احتمال نمی دادم که چیزی که دیدم خواب بوده. کاملا هشیار بودم که اون مردو دیدم.

با دیدن اون صحنه، به کلی خواب از سرم پرید. مانی هنوز خواب بود و انگار صدای کوبیده شدن درو نشنیده بود. یه لحظه از اینکه تو یه اتاق در بسته بودم، حس بدی پیدا کردم. اگه درو قفل کرده بودن، تو این اتاق گیر می افتادم. از جام بلند شدم و آروم به سمت در رفتم. سعی کردم با نفسای عمیق، تپش قلبمو آروم کنم. دستمو به دستگیره گرفتم و راحت بازش کردم.

چند تا چراغ توی راهرو روشن بود و تو نور چراغا می تونستم ببینم جز بابای مانی که خروپف می کرد، کس دیگه ای نیست. سر و ته راهرو رو نگاه کردم و درو نیمه باز گذاشتم و رفتم تو.

قبل از اینکه به صندلی برسم، چشمم افتاد به پیچ تنظیم سرم مانی که داشت آروم می چرخید. شدت قطره هایی که تو لوله ی سرم بود، با هر یه ذره چرخش اون پیچ بیشتر می شد.

یکی کنار تخت مانی ایستاده بود و داشت اون پیچو می چرخوند. اصلا علاقه ای نداشتم جلو برم اما اگه شدت ریختن سرم تو رگ مانی بیشتر می شد، خطرناک بود.

آروم رفتم سمت مانی. سعی کردم نترسم و دستمو به سمت پیچ بردم. به محض اینکه دستم بهش نزدیک شد، چرخشش قطع شد. بعد یه دفعه ای کاملا چرخید. شدت قطره به بیشترین حد خودش رسید. سریع پیچو به حالت اولش برگردوندم. نگاهم به مانی افتاد که حتی از جاشم تکون نخورده بود. در حالت عادی باید یه واکنشی نشون می داد.

اخمام درهم رفت و دستمو گذاشتم روشونه اش و آروم صدا زدم:

-مانی.

وقتی دیدم هیچ واکنشی نشون نمیده، بلندتر صداش زدم:

-مانی.

هر چی تکونش می دادم انگار نه انگار. محکم تکونش می دادم اما هیچی... نبضشو گرفتم اما هر چی صبر کردم، هیچی حس نکردم. از فکر اینکه اونی که تو سرم بود، اتفاق بیوفته، وحشت کرده بودم. برگشتم سمت در تا پرستارو صدا کنم که دست مانی مچمو گرفت.

برگشتم سمتش. سرشو بالا آورده بود و چشماش باز بود اما مردمک چشماش به بالا چرخیده بود. با دیدن قیافه ی مانی شوکه شدم. دهنش خیلی غیرطبیعی باز شد و یه صدای بم و آشنا که مال خودش نبود، ازش بیرون اومد:

-منو پیدا کن... نجاتم بده...

سعی کردم مچ دستمو آزاد کنم اما خیلی محکم گرفته بود. کم کم دستم داشت کبود می شد اما مانی ول کن نبود. با صدای بلندی جیغ کشید:

-بیا گذرگاه...

صداش طوری بود که انگار هم زمان مانی و یه نفر دیگه داشتن با هم حرف می زدن! به محض اینکه صدای جیغش خاموش شد، چشمای مانی بسته شد و سرش افتاد روی تخت. دستش دور مچم شل شد و راحت جداش کردم.

نبض مانی رو چک کردم و با خیال راحت متوجه شدم می تونم یه کوبش ضعیفی رو حس کنم. همه چی اونقدر سریع اتفاق افتاده بود که کاملا هنگ کرده بودم. اصلا سر در نمی آوردم چه خبره!

بی حال نشستم رو صندلی و چشمامو بستم. یکم که آروم تر شدف چشمامو باز کردم. نگاهم روی در باز اتاق موند. یادم نمی اومد که درو بستم یا نه. نگاهم روی در بود که یه لحظه حس کردم یه نفر خیلی سریع از جلوی در رد شد. اما به خاطرر تاریک و روشن بودن راهرو نمی شد درست تشخیص داد.

چند ثانیه به همون نقطه خیره شدم. دوباره عبور سریع یه نفر دیگه رو دیدم. شایدم همون نفر قبلی بود. اونقدر سریع حرکت می کرد که اگه مار گزیده نبودم و حس بدی نداشتم، ربطش می دادم به خطای دید! فقط تو دلم خدا خدا می کردم همون خطای دید باشه و کسی جلو روم سبز نشه!

صدای حرف زدنی تو راهرو، گوشامو تیز کرد. دقیق متوجه حرفاشون نمی شدم اما تونستم صدای بابای مانی رو تشخیص بدم. می ترسیدم اما صدای حرف زدن ها خیلی عادی بود و امیدوار بودم همه چیز به یه توهم به خاطر خستگی و خواب آلودگی ختم بشه.

از رو صندلی بلند شدم و چند قدم به سمت در رفتم. صدای حرف زدن ها هم چنان ادامه داشت اما جالب این بود که هر چی به در نزدیک می شدم، حس می کردم صداها داره دورتر میشه. تا جایی که وقتی به در رسیدم، در حد یه زمزمه ی خیلی ضعیف می شنیدمشون.

نگاهی به سر و ته راهروی خالی انداختم. خبری از بابای مانی نبود. چند لحظه همون جا موندم که کاملا مطمئن بشم کسی اونجا نیست. حالا دیگه اصلا چیزی نمی شنیدم. راهرو تو سکوت مطلق فرو رفته بود. گوشیمو در آوردم و نورشو انداختم تو راهرو. کارم کاملا بیهوده بود. نور ضعیف گوشی قسمتای تاریک راهرو رو روشن نمی کرد. تک و توک چراغای سالم توی راهرو هم کافی نبود. حتما باید در مورد روشنایی اینجا با مدیرش حرف می زدم.

حس کردم یکی از ته راهرو بهم خیره شده. سرمو برگردوندم اون طرف و تو نور کم چراغا تونستم کسی که ته راهرو ایستاده بود رو ببینم. با دیدن اون صحنه شوکه شدم. دست و پام شل شد و گوشی افتاد رو زمین.

یه مرد قد بلند با یه لباس کهنه ی نخ نما کنار یکی از چراغا بود و آروم به سمت من می اومد. موهای زیاد بلندی نداشت اما طوری تو هوا تکون می خوردن که انگار وسط یه توفان ایستاده! از صورتش چیز واضحی نمی دیدم. انگار صورتش فقط یه لوح سفید و خالی بود. یاد داستان مرد قلمی افتادم. با این فکر تنم یخ زد. عقب عقب، بدون اینکه نگاهمو از مردی که هر لحظه نزدیک تر می شد بگیرم، رفتم تو اتاق. سریع کنار تخت مانی ایستادم و محکم تکونش دادم:

-مانی. پاشو.

چشماشو یکم باز کرد. با دیدن وضعیت من، چشاش کاملا گرد شد و با تعجب گفت:

-تو چرا این ریختی شدی؟ جن دیدی؟

-یکی تو راهروئه.

مانی تا ته قضیه رو خوند. نیم خیز شد و از رو شونه ی من نگاهی به در باز انداخت و گفت:

-چرا درو باز گذاشتی؟

-چه بدونم! واسه اینکه بتونیم فرار کنیم یا حداقل یکی صدای دادمونو بشنوه! یه در که نمی تونه جلوی یه جنو بگیره!

چهره ی مانی خیلی واضح تغییر کرد و رنگش پرید. سرمو برگردوندم سمت در و دیدم اون مرد دقیقا تو چهارچوب در ایستاده! مانی با دیدن اون مرد ناله ی آرومی کرد و زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم. جفتمون خیره شده بودیم بهش و تکون نمی خوردیم. انگار خشکمون زده بود.

اما اون مرد هم تکون نمی خورد. حس کردم یه نیرویی جلوی ورودش به اتاقو گرفته که نمی تونه بیاد تو. مانی محکم دستمو چسبید و زیرلب چیزی رو زمزمه کرد. از بسم الله اولش و عربی بودنش، فهمیدم داره دعا می خونه.

یکم که مانی ادامه داد، اون مرد چند قدم عقب رفت. انگار یه سیخ داغ بهش زده بودن. یکم خیره خیره ما رو نگاه کرد و تو هوا غیب شد. با رفتنش، مانی مشتشو تو هوا تکون داد و گفت:

-اینه! هر کی با مانی در افتاد، ور افتاد! دیگه این ورا نبینمتا!

اصلا درک نمی کرد مانی چطوری می تونه این مدلی رفتار کنه. خود من به شخصه با دیدن اون مرد سکته رو زدم. مانی هم ترسیده بوبد اما زودتر از من به خودش اومد و یه کاری کرد که طرف گورشو گم کنه. یه لحظه بدجور به دل و جرئت مانی حسودیم شد اما بلافاصله به این فک کردم که شخصیت هر کس فرق داره. اگه من مثه مانی بود، اسممو می ذاشتن مانی نه حسام!

سر و کله ی بابای مانی پیدا شد. جفتمون طوری وانمود کردیم که انگار من همین الان اومدم. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود و گرگ و میش بود. بودن من تو این وقت، باعث شک بابای مانی شد اما چیزی نگفت و رفت سراغ کارای ترخیص مانی که زودتر از بیمارستان بریم.

تنها که شدیم، نشستم روی صندلی. یه شب خواب راحت به من نیومده بود! یکم بینمون سکوت شد که من از امنی پرسیدم:

-چرا اون یارو نیومد تو اتاق؟

-یه کپی از همون دعایی که تو جیب فرید بود، گذاشتم تو جیب خودم. چند جا در موردش خودنه بودم اما نمی دونستم انقدر خوب کار می کنه.

-یادت باشه یکی هم به من بدی.

-حتما.