چسبیدم به صخره ی کنارم و سعی کردم دقیق اطرافمو نگاه کنم. صدای شلپ شلپ ها قطع شد. تنها صدایی که شنیده می شد، صدای باد بود که بین صخره ها می پیچید و در کنارش صدای بارون.
دستی نشست روی شونه ام. از ترس فریاد کوتاهی کشیدم و سریع با یه مشت گره شده برگشتم. آرشیدا مشتمو تو دستش گرفت و با اخمای درهم گفت:
-در همین حد بلدی مبارزه کنی؟ تعجبی نداره که از پدرام کتک خوردی!
با دیدنش تا حدودی خیالم راحت شد. لبخندی زدم و گفتم:
-خدا رو شکر. یه لحظه دیدم پدرام با چاقو زدتت...
خیلی ناگهانی منو کنار زد و هجوم برد به پشت سرم. با سر خوردم به صخره اما زود سر پا شدم. برگشتم سمت جایی که آرشیدا حمله کرده بود. با دیدن صحنه ی رو به روم، لبخند عمیقی زدم. آرشیدا بالا سر پدرام بیهوش ایستاده بود و نفس نفس می زد. چاقو تو دست آرشیدا بود و پهلوی پدرام خونی...
********
آرشیدا جلو جلو راه می رفت  با چراغ قوه ی توی دستش راه رو روشن می کرد. وقتی ازش در مورد چراغ قوه پرسیدم، یه سری چرت و پرت در مورد اجسام و حالات مختلفش بهم بافت که هیچی ازش نفهمیدم. تنها نتیجه ای که از حرفاش گرفته بودم، این بود که این چراغ قوه و چاقوی من الان تو حالت تاکیونی خودشون هستن و به خاطر همینه که می تونن تو دنیای اونا وجود داشته باشن. گرچه اصلا منظورشو از این حرف نفهمیده بودم. (تو تئوری جهان های موازی، اشاره شده که دو جهان وجود دارن. جهان تاردیونی و جهان تاکیونی. جهان تاردیونی همون دنیای ماست که همه چیز بر پایه ی قوانین فیزیک پیش میره. جهان تاکیونی یا همون جهان ذرات موهم، برعکسه و در اونجا سرعت نور، همون حالت سکون در نظر گرفته میشه و افزایش انرژی سبب کاهش سرعت میشه.)
بارون بند اومده بود اما هنوز آسمون پر از ابرای سیاه بود. هوا هم کم کم داشت تاریک می شد. واقعا از این بابت خوشحال بودم که هوا یهویی تاریک نمی شد. اون موقع می شد مثه وقتی که یهویی یه نفر چراغ اتاقتو خاموش کنه. خیلی حس مزخرفی تو اون لحظه به آدم دست می ده.
آرشیدا پدرامو انداخته بود رو کولش و جلوتر می رفت. منم مثه یه نره خر دنبالش بودم. تو همون فاصله ای که از صخره ها تا این جنگل اومده بودیم، پاچه شلوارم گِلی شده بود. می چسبید به پوستم و یه حالت چندش بهم دست می داد. تصمیم داشتم وقتی رسیدیم به جایی که داریم میریم، یه چیزی برای تمیز کردم شلوارم پیدا کنم. اون گِل، راه رفتنم برام سخت کرده بود. یه حس بد و دلشوره ی بی دلیل داشتم که هر چقدر جلوتر می رفتیم، بیشتر می شد.
یکم که پیش رفتیم، آرشیدا کنار چند تا درخت ایستاد و نور چراغ قوه رو انداخت به محوطه ی دایره ای بدون درخت رو به رومون و گفت:
-همین جاست. فقط مواظب پشت سرت باش.
با همون یه جمله اش، ترسم بیشتر شد. وسط محوطه، یه کلبه ی چوبی و قدیمی قرار داشت. شکلش درست مثه کلبه هایی بود که بچه ها تو نقاشی هاشون می کشن اما یه حالت خوفناک داشت. جلوی در سه تا پله ی چوبی و پوسیده قرار داشت که به بالکن سر تا سری می رسید. دو تا ستون جلوی در بود که رنگشون با رنگ کل خونه فرق می کرد. یه سری علامت هم روش بود که دقیق نمی شد تو اون تاریکی تشخیصش داد. آرشیدا نور چراغ قوه رو انداخته بود تو مسیری که به سمت خونه می رفتیم و فقط همون مسیر رو می تونستم ببینم. اطرافم اونقدر تاریک شده بود که حس می کردم پرت شدم وسط یه بشکه قیر!
هیچ صدایی جز صدای قدم های خودم و آرشیدا رو نمی شنیدم. اما حس می کردم یکی داره بهم نگاه می کنه. سنگینی نگاهشو به وضوح حس می کردم. جرئت نمی کردم پشت سرمو نگاه کنم. گرچه اگه نگاه هم می کردم، به خاطر تاریکی اطرافم، چیزی نمی تونستم ببینم.
پشت سر آرشیدا از پله ها بالا رفتم. هر لحظه استرس اینو داشتم که چوب فرسوده ی پله ها بشکنه و پام توش گیر کنه. فکر احمقانه ای بود اما برای اینکه به ترسم اجازه ی خودنمایی ندم، با کمال میل به هر چیز چرتی فکر می کردم.
آرشیدا در کلبه رو آروم باز کرد که صدای جیر جیرش بلند شد. با باز شدن در، بوی بدی به سمتم هجوم آورد. مثه این می موند که یه جنازه رو برای مدت طولانی توی اون کلبه نگه داشته باشن. استرس و حس بدم بیشتر شد. یه چیزی تو وجودم بهم هشدار می داد نرم تو کلبه اما اونقدر قوی و پررنگ نبود که بخوام بهش عمل کنم.
داخل کلبه تقریبا خالی بود. یه میز و صندلی چوبی و پوسیده توش بود که در برابر فضای تقریبا بزرگ کلبه، به چشم نمی اومد. آرشیدا نور چراغ رو انداخت گوشه ی کلبه و چشمم افتاد به شیشه های شکسته ای که اونجا ریخته شده بود. بالای اون شیشه خرده ها، یه پنجره بود که درش نیمه باز بود و با وزش باد تکون می خورد.
چند قدم جلوتر رفتم که علاوه بر اون بوی تعفن، یه بوی مزخرف نا و کهنگی هم پیچید تو بینیم. با دست جلوی بینیمو گرفتم و به آرشیدا گفتم:
-جا بهتر از این نبود ما رو بیاری؟ 
شونه بالا انداخت و رفت سمت اون صندلی. تازه متوجه طنابی شدم که زیر صندلی افتاده بود. آرشیدا، پدرامو با اون طناب بست به صندلی و گفت:
-فعلا خطری نداره.
در ورودی پشت سرمون محکم خورد به چهارچوب و دوباره باز شد. از صداش هم من از جا پریدم هم آرشیدا. نور چراغ قوه رو از روی در برداشت و گفت:
-باد بود.
نورو که انداخت روی پدرام، صورتشو دیدم که بالا گرفته بود و چشماش با هشیاری بهمون خیره بود. یه پوزخند موزیانه هم رو لباش بود. توی راه آرشیدا هر چند دقیقه یه بار، با چاقو بهش می زد تا بهوش نیاد. اما نزدیکای کلبه دیگه ولش کرده بود که کم کم بهوش بیاد. نگاهش که به من افتاد، با نفرت غرید:
-حق من نبود اینجا باشم. تو رو هم میارم پیش خودم.
آرشیدا بهش توپید:
-ما در این مورد بحث کرده بودیم پدرام. توام قانع شده بودی.
-من فقط منتظر یه فرصت بودم تا با این خان داداشم رو به رو شم.
آرشیدا جلوتر رفت و خم شد تو صورتش و گفت:
-چطور فهمیدی حسام اینجاست؟
-فهمیدنش سخت نیست. به نظرت کی آوردتش اینجا؟
من که تا اون لحظه به در و دیوار کلبه که تو نور چراغ قوه خیلی مبهم دیده می شدن، خیره بودم؛ برگشتم سمت پدرام و با بهت گفتم:
-تو منو آوردی اینجا؟ چرا؟
یه پوزخند پر از تنفر تحویلم داد و گفت:
-برای اینکه تو رو به جایی که حقته برسونم. بارمان می تونست منو نجات بده اما منو ول کرد و اومد سراغ تو. کلی قانون زیر پا گذاشت تا پسر عزیزشو نجات بده در حالی که می تونست خیلی راحت منو به زندگی که حقم بود برگردونه. تو باید می مردی نه من.
همون طور بهت زده خیره شده بودم تو صورت پدرام. یه جورایی حق داشت به این دلیل ازم عصبانی باشه. آرشیدا خیلی راحت می تونست مثه همون دفعه ای که منو از مرگ نجات داده بود، پدرامو به جسمش برگردونه. رومو کردم سمت آرشیدا تا دلیل این کارشو بپرسم که صدای تقی، باعث شد دهنمو ببندم. صدا مثه این می موند که یکی یه جسم سنگینی رو کوبیده باشه به دیوار کلبه. سر هر سه نفرمون برگشتیم سمت دیواری که صدا رو از شنیده بودیم. همون لحظه، یه صدای مشابه دیگه از دیوار پشت من بلند شد.
آروم رفتم کنار آرشیدا ایستادم. آب دهنمو قورت دادم و پچ پچ وار پرسیدم:
-مگه اینجا هم جن داره؟
-نه اما ارواح خشمگین زیاد داره. دست کمی از جنایی که می شناسی ندارن.
در ورودی محکم کوبیده شد به چهارچوب اما این بار دوباره باز نشد و بسته موند. نگاهم به در بسته بود که آروم آروم باز شد. انگار کسی خیلی آروم داشت درو باز می کرد. صدای جیر جیر در، تنها صدایی بود که سکوت رو می شکست که اونم با باز شدن کامل در، قطع شد.
یه سایه از جلوی در عبور کرد. به سختی جلوی خودمو گرفتم که جلوی آرشیدا و پدرام داد و فریاد راه نندازم. قلبم اونقدر تند می زد که صداهای اطرافمو خیلی محو می شنیدم. پیشونی و شقیقه ام نبض می زد. توجه ام به تقلاهای پدرام جلب شد. با صدای آروم و تقریبا ترسیده گفت:
-اینا رو وا کن. بذار تا وقت هست از اینجا بریم.
آرشیدا مصمم سرشو به نشونه ی نه تکون داد. تو چهره ی خودشم ته مایه های ترس دیده می شد. تا اون لحظه فک می کردم فقط منم که انقدر از فضای اون کلبه ترسیدم.
-تا وقتی به حسام اجازه ندی به جسمش برگرده، از اینجا نمیریم.
-اون جسم منه نه اون.
فریادش اون قدر بلند بود که پرده ی گوشم لرزید. آرشیدا در جوابش چیزی نگفت. صدای فریاد پدرام که خاموش شد، صدای داد بلند یه مرد از بیرون از کلبه اومد. پشت بندش صدای جیغ یه زن هم بلند شد. صداها که قطع شدن، شیشه ی پنجره ی کنار در شکست. خرده شیشه هاش با شتاب پرت شدن سمتمون. قبل از اینکه فرصت کنم صورتمو بپوشونم، خرده شیشه ی تقریبا بزرگی پرید رو گونه ام و نصف صورتمو خراش داد. بی توجه به درد و خونریزی زخم گونه ام، با چشمای گشاد شده از ترس خیره شدم به پنجره.
صدای ترسیده و آروم پدرام بلند شد:
-باشه... باشه... قبوله. فقط بذار برم.
آرشیدا نگاهی به پدرام انداخت و با یه مکث به من خیره شد. وقتی دید من همون طور بر و بر دارم نگاهش می کنم، توپید:
-دِ بخواب دیگه. برو به جسمت تا کار از کار نگذشته.
مطیع چشمامو بستم و این بار خیلی زود سیاهی دورمو گرفت. از اون جهنم دره دور شدم و دیگه نفهمیدم چی شد.
*******
حس می کردم از دو طرف بدنم دارن می کشنم. درد تنها چیزی بود که تو اون لحظه می شناختم. سرم اونقدر سنگین بود و درد می کرد که اگه می شد، از تنم جداش می کردم. بدترین حسی که اون لحظه داشتمف این بود که نمی تونستم تکون بخورم. انگار مغزم فرمان نمی داد. هر چی زور می زدم، حتی پلکمو نمی تونستم تکون بدم. یه جور فلجی بود که اون لحظه به جونم افتاده بود. کل وجودم فلج شده بود.
صدای پچ پچ وار دو نفر رو می شنیدم که با هم بحث می کردن اما نمی تونستم رو معنی واژه ها تمرکز کنم. حس کسی رو داشتم که تازه به دنیا اومده و همه ازش انتظار دارن خیلی خوب محیط اطرافشو درک کنه!
صداها که نزدیک تر شد، یکم هوش و حواسم اومد سرجاش و تو همون حالت سکون، به حرف زدن اون دو تا گوش دادم. صدای یه مرد جوون بلند شد. آهنگ صداش خیلی گرم و رسا بود اما لحجه ی مزخرفی که داشت، باعث می شد صداش بامزه به نظر بیاد:
-تبش قطع شده.
صدای مرد آشنایی در جوابش گفت:
-به نظر من وضعیتش ثابت شده. سینا می تونه نظر قطعی بده.
جفتشون ساکت شدن. بعد از چند ثانیه صدای خوش و بش کردنشون بلند شد و فهمیدم یه نفر دیگه به جمعشون اضافه شده. حدس می زدم سینا باشه که با بلند شدن صداش، مطمئن شدم:
-ای جونم این هنوز زنده س؟ مثه داداشش سرسخته.
صدای نفر دوم اصلاح کرد:
-مثه داداشش سگ جونه.
صدای خنده ی سینا بلند شد و دستش نشست رو پیشونیم. حس می کردم داره چشمامو معاینه می کنه اما جالب بود که چیزی نمی دیدم! فقط می دونستم که اون لحظه سینا مشغول معاینه ی چشمامه.
-حالش زیاد خوب نیست. زخم سطحی نداره و بیشتر مربوط میشه به داخل بدنش. فک می کنم نیروش از کنترلش خارج شده و به خودش صدمه زده.
صدای سینا کم کم داشت محو می شد. مثه این می موند که سینا خیلی سریع داشت ازم دور می شد. سعی کردم تمرکزمو از دست ندم و ببینم در مورد وضعیتم چی میگه. شاید می تونستم از بین حرفاش راه نجاتی از این وضعیت پیدا کنم. اما هشیاریمو از دست دادم و به عقب پرت شدم.
*******
چند بار آروم پلک زدم. خبری از درد نبود. یه آرامش عجیبی کل وجودمو گرفته بود. اولین چیزی که دیدم، سفیدی مطلق بود. چند بار دیگه پلک زدم و نگاهمو از سقف سفید اتاقی که توش بودم گرفتم و به اطراف دوختم.
شوکه از جا پریدم. سرمو به شدت تکون دادم تا اگه توهم زدم، اون تصویر از بین بره اما انگار واقعا اونجا بودم؛ تو اتاق خودم... همون اتاقی که از بچگی توش بزرگ شدم... از روی تخت پایین اومدم و در اتاقو باز کردم. همه جا ساکت و تاریک بود. چند تا دیوار کوبی که تو سالن بود، تنها روشنایی اون قسمت بود. از پله ها که پایین رفتم، متوجه شخصی شدم که روی مبل تک نفره ی سالن نشسته و خیره ی رو به روشه. پشتش به پله ها بود و نفهمیده بود من وارد سالن شدم.
نگاهمو از روی اون فرد کندم و گلددون عتیقیه ای که کنار دستم بود رو برداشتم. تا جایی که یادم می اومد، مهراد این گلدونو خرد و خاکشیر کرده بود اما الان سالم جلو روم بود. این افکارو از سرم بیرون کردم و آروم رفتم سمت اون زن. صدای پام تو سکوت سالن خیلی راحت شنیده می شد اما زن هیچ واکنشی نشون نمی داد. به چند متریش که رسیدم، صداش بلند شد:
-خوشحال میشم اون گلدونو بذاری کنار و با آرامش با هم صحبت کنیم.
شوکه شدم. همون طور گلدون به دست سر جام خشک شدم که از جا بلند شد و برگشت سمتم. لبخندی زد و گفت:
-چرا نمیشینی؟
دیگه بیشتر از اون نمی توستم شوکه بشم. از صداش حس کردم آشناس اما اصلا فک نمی کردم اونی که جلوم ایستاده، همون نسیم باشه. لبخندش از دیدن قیافه ام عمق گرفت و با آرامش گفت:
-بشین.
رو مبل کناریش نشستم و پرسیدم:
-من چطور اومدم اینجا؟
با همون لبخندش نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
-من آوردمت. کار من کشیدن افراد تو یه خلسه س. ذهن فرد بقیه چیزا رو می سازه. فک کنم این خونه خیلی برات عزیزه. نه؟
-اینجا تنها جاییه که تو کل زندگیم به عنوان خونه ی خودم شناختم... چرا من اینجام؟
-باید حرف می زدیم. می دونی تو چه وضعیت خطرناکی قرار داری؟
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و اون گفت:
-پدرت منو فرستاد که بهت کمک کنم. آرشیدا با ردیابی مسیری که روحت طی کرد، کمک کرد جاتو پیدا کنیم. از نظر جسمی مشکلی نداری اما چیزی از درون داره نابودت می کنه. من می تونم بهت کمک کنم تا نابودش کنی.
نسیم کنارم نشست و دستمو گرفت. معذب از موقعیتی که توش بودم، گفتم:
-من کاری نمی خواد بکنم؟
-فقط چشماتو ببند. از اینجا میری. خودت باید قدرتتو پس بگیری. من فقط می تونم اونو از وجودت بیرون کنم
با اینکه دقیق نفهمیدم چی میگه اما لبخندی زدم و سرمو به معنی باشه تکون دادم. نمی دونستم داره چیکار می کنه. یکم که گذشت، دمای سالن یهویی افت کرد. تو خودم جمع شدم که گرم شم و چشمامو باز کردم. حضور نسیمو کنارم حس می کردم اما تمام تنم چشم شده بود و اطرافو نگاه می کردم تا دلیل این افت دما رو پیدا کنم. 
جالب این بود که نمی ترسیدم. بیشتر احساس عصبانیت می کردم. این فرد که تو وجود من جا خوش کرده بود، اونقدر منو بی عرضه می دونسته که اومده و قدرتامو محدود کرده. باید ثابت می کردم که می تونم به وقتش از خودم دفاع کنم. با تذکر نسیم، چشمامو بستم و خیلی زود سیاهی دورمو گرفت.
********
یه صدای تق تق ضعیفی می شنیدم. دو تا ضربه پشت سرهم و یه ضربه ی دیگه با فاصله ی چند ثانیه... بدنم سست بود. انگار چند ماهی رو ثابت یه جا نشسته بودم. به زور سرجام نشستم و چشمامو باز کردم.
شدیدا احساس ضعف می کرد و مرتب پلکام رو هم می افتاد. اتاقی که توش بودم، برام آشنا نبود. فضای تاریک اتاق با نوری که از لای در سرک می کشید، تا حدودی روشن شده بود اما بازم کافی نبود. دستمو به لبه ی تخت گرفتم و خواستم از جام بلند شم که پام گیر کرد به لبه ی تخت و داشتم با صورت می افتادم زمین. اونقدر سریع این اتفاق افتاده بود که فرصت نکردم دستمو جایی بند کنم. خیره شدم به تصویر درهم و برهم فرش که هر لحظه بهم نزدیک تر می شد که دستی دور بازوم حلقه شد و نگه ام داشت.
چند ثانیه بی حرکت هنوز به فرش خیره بود که تازه از هنگی در اومدم و سرمو بالا گرفتم. جلوی نور ایستاده بودم و صورت کسی که نگه ام داشته بود رو نمی دیدم.
رو پاهام ایستادم و زیر لبی تشکر کردم. دستمو کشیدم که ولش کنه اما بدتر محکم تر چسبیدش. یه بار دیگه دستمو کشیدم و گفتم:
-میشه ول کنی؟
واکنشی نشون نداد. نه حرفی زد و نه دستشو از رو بازوم جدا کرد. یکم تقلا کردم اما زورم بهش نرسید. به خاطر حرکتم، از جلوی نور کنار رفته بودم و حالا می شد صورتشو دید.
انگار با دیدنش بهم برق وصل کردن که اون طور خشکم زد. هر فکری که قبل از این در مورد دفاع و گرفتن حق خودم تو سرم بود، بخار شد و رفت تو هوا.
اون مرد قد بلندی داشت. دوتای منو می ذاشتی رو هم شاید هم قدش در می اومد! هیکلشم درشت بود. اون اول که منو گرفت، یه لحظه ذهنم رفت سمت اینکه شاید پرشانه اما این مرد صد برابر پرشان بود. موهاش مشکی و بلندیش تا روی شونه هاش بود که قسمتی ازش تو صورتش ریخته بود. چشماش یه دست سیاه و پوستش برخلاف جن هایی که قبلا دیده بودم، تیره بود.
هنوز با همون حالت بازوی منو گرفته بود و زل زل بهم نگاه می کرد. فشارش که روی بازوم بیشتر شد، به خودم اومدم و سعی کردم خودمو ازش دور کنم.
دست خالی هیچ کاری از دستم برنمی اومد. چاقوم همراهم نبود و با اون مزخرفاتی که ارشیدا در مورد حالت ذرات تحویلم داده بود، نمی دونستم چاقوم دوباره برمی گرده پیشم یا تا اخر همون جا می مونه.
خیلی ناگهانی، بازومو کشید سمت خودش که باعث شد پرت شم و محکم بخورم بهش. بعد با شتاب منو پرت کرد عقب. خوردم به در و شتاب برخوردم باعث شد در با صدای بلندی بسته بشه. امیدوار بودم حداقل یکی تو اون خونه باشه و با شنیدن این صدا بیاد کمکم.
پاهام چند سانتی از زمین فاصله داشت و تقریبا تو هوا معلق بودم فقط از پشت چسبیده بودم به در و نمی تونستم ازش جدا شم. اون لحظه تو اوج درموندگی بودم. مرده خیلی آروم داشت سمتم می اومد. با بسته شدن در، اتاق تاریک تر از قبل شده بود اما هنوز یه روزنه ی کوچیک نور از زیر در، کمکم می کرد حرکت پاهاشو تو اون تاریکی تشخیص بدم.
مثه اتفاقی که تو خونه ی نیما افتاده بود، یه صدا توی سرم پیچید. یه صدای اشنا که به زبون عربی چیزی رو زمزمه می کرد. هر چقدر تمرکز می کردم، نمی تونستم معنای واژه ها رو درک کنم. اما ناخوداگاه هر چی که می شنیدم رو به زبون اوردم. دعای تقریبا کوتاهی بود و با تموم شدنش، از دیوار کنده شدم و افتادم زمین.
به محض اینکه سرپا شدم، اون مرد هجوم اورد سمتم. به نزدیکیم که رسید، دستامو بالا اورد و با ضربه ای که از من بعید بود، کوبیدم به شکمش. فریاد بلندی کشید و تو دود سیاه غلیظی محو شد.
همه چیز اونقدر سریع اتفاق افتاده بود که من مات مونده بودم. مغزم هنگ کرده بود. اون ضربه کاملا غیر ارادی بود اما نمی دونستم عاملش فقط ترسم بوده که باعث شده همچین حرکتی ازم سر بزنه یا چیز دیگه ای بوده.
همون لحظه غرش ارامش بخشی رو درونم حس کردم. نیرویی که از شکمم منشا می رفت و به کل وجودم می رفت. به سمت سرم رسید و یکم وسط پیشونیم چرخید و بعد محو شد. هنوز حضورشو درونم حس می کردم. می غرید و تکون می خورد. انگار اونم خوشحال بود که بعد از این همه مدت دوباره می تونه تو بدنم آزادانه حرکت کنه. با خیال راحت یه لبخند زدم که با کوبیده شدن در به پس کله ام، رو لبم ماسید.
با دست سرمو چسبیدم و با اخم برگشتم سمت اونی که درو باز کرده بود. سینا با چشم کل اتاقو چک کرد و بعد نگاهشو به من دوخت. حالت منو که دید، خندید و گفت:
-تو پشت در بودی؟ شرمنده ندیدمت.
زیر لب غریدم:
-زهرمار.
فک کنم شنید اما به روش نیاورد.
فقط صدای خنده اش بلندتر شد. یه نفر از تو هال داد زد:
-سینا چی شده؟
سینا یکم خنده اشو جمع کرد و بلند گفت:
-هیچی. بهوش اومده  
با طعنه گفتم:
-یکم زود اومدی.
بازم فقط خندید و چیزی نگفت. با سینا رفتم تو هال. ساتیار و سوین و یه پسر دیگه تو هال نشسته بودن. کلی خدا رو شکر کردم که سپهر نیست. حالا که قدرت من برگشته بود، خیلی راحت می تونست بفهمه من حسامم.
به قول پدرام بابا برای برگردوندن من کلی قانون رو زیر پا گذاشته بود. اگه کسی می فهمید که من زنده ام و دلیل این زنده بودنمم باباست؛ برای بابا خیلی بد می شد.
رو یه مبل تکی رو به روی چهار نفر دیگه نشسته بودم. دقیقا حس می کردم تو اتاق بازجویی نشسته ام و ناچارم با جزئیات همه چیزو تعریف کنم. ساتیار یکم در مورد نیما پرسید که خیلی سربسته براش تعریف کردم. همینم مونده بود بهشون بگم منو برای چی گرفته بودن. در مورد زمان بیهوشیمم خیلی کلی گفتم چیزی یادم نمیاد و خودمو خلاص کردم اما اتفاقای توی اتاقو کامل تعریف کردم. فقط از برگشتن دوباره ی قدرتم چیزی نگفتم چون اونا اصلا در مورد نبودنش چیزی نمی دونستن. حتما باید در این مورد با بابا حرف می زدم. بابا می تونست یه راه حل درست و حسابی برای برطرف کردن گندکاری های من پیش روم بذاره.
یکم دیگه ساتیار سوال پیچم کرد و وقتی دید دیگه چیزی نمی تونه ازم بیرون بکشه، بیخیال شد. اون پسر غریبه ای که از اول ورودم تو سکوت بهم نگاه کرده بود، خیلی بی مقدمه گفت:
-مراسم معرفی شما چند روز دیگه س. در اون جلسه شما و خواهرتون همراه یکی از محافظان، به مکان مربوطه میاین. من مسئول تفهیم درجه و اموزش به شما هستم که بعد از مراسم، رسما کارم رو شروع می کنم.
صد رحمت به ساتیار! این یکی همچین خشک و جدی برخورد می کرد که ادم می ترسید. موهاش طلایی بود و پوست و چشمای روشنی داشت. سینا که نگاه منو به اون پسر دید، معرفی کرد:
-الکس، مشاور پدرته.
تازه شناختمش. دو بار تو خوابام اونو همراه بابا دیده بودمش اما زیاد به صورتش دقت نکرده بودم. همون بود که نشناخته بودمش.
سینا اومد و رو دسته ی مبلی که من نشسته بودم نشست و در گوشم گفت:
-دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید. نگاه چه با دیدن هم ذوق مرگ میشن.
اشاره اش به ساتیار و الکس بود که با جدیت مشغول حرف زدن بودن.
-اینا کجا ذوق مرگن اخه؟ نه لبخند می زنن نه چیز دیگه ای.
-نه دیگه تو نمی دونی. من یه عمر با این مونگلا بزرگ شدم. از تو چشاشون میشه فهمید چقدر خوشحالن.
این بار توجهم به چشمای ساتیار و الکس جلب شد. تنها چیزی که تو نگاهشون نمی دیدم، همون ذوق مرگی و خوشحالی بود که سینا ازش حرف می زد.
حرفی در این مورد نزدم چون حوصله نداشتم دوباره سینا بشینه برام یه دلیل مزخرف دیگه بیاره. خسته بودم و تو ذهنم کلی سوال بود. سرمو به سینا نزدیک کردم و با صدی آرومی گفتم:
-میگم سینا.
مثه خودم سرشو اورد نزدیک و یه نگاه به دور و برش انداخت و آروم گفت:
-جونم؟ محاصره امون کردن؟
مات موندم بهش. خندید و گفت:
-همچین مشکوک پرسیدی یه لحظه حس کردم محاصره امو کردن... حالا بیخیال. چی می خواستی بگی؟
-ام... هیچی. ولش کن.
کلا از اینکه سوالی از سینا بپرسم، پشیمون شدم. یا می زد به در شوخی یا چرت و پرت جواب می داد. اما سینا اصرار کرد:
-بگو دیگه. انقدر بدم میاد آدمو کنجکاو می کنی بعد میگی هیچی، ولش کن! یعنی دلم می خواد دهنتو پر خون کنما.
تهدیدشو جدی گرفتم و رفتم سر اصل مطلب:
-تو می دونی کلید چیه؟
یکم خیره خیره نگاهم کرد. گفتم الان می خواد بپرسه اینو از کجا شنیدم و منم نمی تونم براش بگم پدرام همچین کوفتی رو از من می خواسته و آخرش دعوامون می شه. کلی خودمو سرزنش کردم که بدون در نظر گرفتن عاقبت کارم، دهنمو باز کردم. خواستم بگم بیخیااش بشه که با جدیت گفت:
-شنیده بودم حافظه اتو از دست دادی اما نمی دونستم تا این حد! کلید یه وسیله ی فلزیه. اابته بستگی به مقدار محتویات جیبت، جنسش فرق می کنه. برای باز کردن قفل ازش استفاده می کنن و هر کلید فقط مخصوص یه قفله. البته اینم بگم که اگه یه شاه کلید دستت باشه دیگه راحت راحتی؛ همه قفلا رو باز می کنه.
من با دقت به حرفاش گوش می دادم و مشتاق بودم بفهمم کلید چیه اما سینا انگار کلا منظور منو نگرفته بود که چرت و پرت تحویلم می داد. گفتم:
-این کلیدا نه. یه نفر همچین چیزی رو از من می خواست. مطمئنم هستم اون یه نفر کلید خونه اشونو از من نمی خواد!
سینا بی توجه به طعنه ام، با جدیت پرسید:
-کی ازت همچین چیزی رو خواسته؟
بلافاصله گفتم:
-همون جنی که نیما رو تسخیر کرده بود.
سینا اخماش درهم رفت. کاملا از اون فاز شوخی در اومده بود:
-خب تو می دونی کلید کجاست؟
-حالت خوبه سینا؟ من اگه می دونستم این کلیدی که می گی کجاست، می اومدم می گفتم کلید چیه؟!
یه لبخند کمرنگ بهم زد که خیلی زود جمعش کرد. از جاش بلند شد و رفت سمت ساتیار و الکس و چیزی رو اهسته بهشون گفت. سوین که کنارشون نشسته بود، حرفای سینا رو شنید و با تعجب به من خیره شد. سخت نبود فهمیدن اینکه سینا داشت در مورد من باهاشون حرف می زد.
با همراهی ساتیار، به سمت خونه راه افتادم. بعد از حرفای سینا، نگاه ساتیار یه حالت خاصی به خودش گرفته بود که ازش سر در نمی اوردم. جلوی در خونه که ایستادیم، ساتیار برگشت سمتم و با حالت خشکی گفت:-اگه همین طوری بریم تو خونه، خیلی مشکوکه.-پس چی کار کنیم؟-متاسفم.بلافاصله دستشو بالا اورد و قبل از اینکه من فرصتی برای دفاع از خودم داشته باشم، مشت محکمی به وسط پیشونیم کوبید.********-میشه یه دقیقه مثه آدم یه جا بشینی؟ -گشنمه خب.-کوفت بخوری. همین الان ده بیستا ساندویچ بعلیدی. هنوز گشنته؟-اون ته معده امم نگرفت.دستمو رو پیشونیم گذاشتم و یکم جای مشت ساتیار رو مالیدم. صدای شاد مانی از کنار گوشم بلند شد:-بهوش اومد.چشمامو باز کردم و به اون و هومن و هیوایی که گوشه ی اتاق ایستاده بودن، نگاه کردم. مانی دستشو دور گردنم حلقه کرد و گفت:-نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. کلی نگرانت بودم.لبخندی زدم و از خودم جداش کردم. هومنم کلی ابراز نگرانی کرد اما هیوا ساکت فقط به من خیره شده بود. مانی هومن رو دست به سر کرد و فرستادش دنبال نخود سیاه. در اتاقو پشت سر هومن بست و اومد کنار من و پرسید:-کجا بودی این چند وقته؟ یه عالمه اتفاق اینجا افتاده.قبل از اینکه چیز دیگه ای بخواد بگه، پرسیدم:-از وقتی من نبودم چه اتفاقی افتاده؟ تو چطوری از خونه ی نیما بیرون اومدی؟شونه ای بالا انداخت و با بیخیالی گفت:-چیز زیادی یادم نمیاد. اخرین چیزی که یادمه اینه که نیما ما رو انداخت تو یه اتاق. در اتاق یهویی باز شد و یه چیزی پرید روم و دیگه هیچی نفهمیدم. بهوش که اومدم تو بیمارستان بودم. دو نفرم بالا سرم بودن. سپهر و سحر...هیوا پرید وسط حرف مانی و گفت:-در مورد جلسه بهمون گفتن که توش قراره تو به عنوان ولید انتخاب بشی.مانی با هیجان اضافه کرد:-خیلی خفنه که تو ولید میشی. نه؟ اخمام درهم رفت. مانی خیلی عادی در مورد ولید بودن حرف می زد انگار که داره در مورد وضعیت اب و هوا بهم گزارش میده.از حرفاشون متوجه شدم که سپهر و سحر یه توضیح کامل در مورد دورگه ها و ولید و رهبر و شورا بهشون دادن و قول دادن که منو سالم برگردونن.مانی انقدر از دیدن من هیجان زده بود که چیز زیادی در مورد این مدت نبودنم نمی پرسید. هیوا مثه همیشه ساکت یه گوشه ایستاده بود. برای بار هزارم به این نتیجه رسیدم که از دخترای ساکت بدم میاد؛ در راس همه شونم هیوا.با رفتن هیوا و هومن، من و مانی تنها شدیم. مانی نشست روی صندلی میز کامپیوتر و با گوشیش ور می رفت. از سکوتش خسته شده بودم. بالش کنار دستمو پرت کردم سمتش که مستقیم خورد به گوشیش و پرت شد یکم اون طرف تر. چشم غره ای بهم رفت و گفت:-چته؟-اون گوشی فرار نمی کنه. یکم با من حرف بزن. حوصله ام سر رفته... اصلا تو کنجکاو نیستی من چه بلایی سرم اومده؟گوشی رو از رو زمین برداشت و انداخت روی میز و یکم خم شد سمتم و گفت:-چرا اتفاقا. فقط داشتم مثلا مراعات تو رو می کردم. گفتم شاید دلت نخواد چیزی بگی. براش ماجرا رو با کلی سانسور تعریف کردم. به قسمت کتک خوردن من از پدرام که رسیدم، بهش گفتم یه روح بود که چهره اشو نمی دیدم. مانی با تعجب گفت:-چطوری انقدر کتک خوردی؟ -چطوری داره؟ انقدر سریع منو می زد که فرصت نمی کردم کای بکنم.-داری پیر میشیا داداش.اون جوری که پدرام منو می زد، معلوم بود حرفه ایه. مانی حق داشت از شنیدن کتک خوردن من تعجب کنه. اما اگه احتمالا حقیقتو می دونست، به من حق می داد که کتک بخورم!-اینو بیخیال. مامانم اینا کجان؟-نگفتم؟خندید و ادامه داد:-منم دارم پیر میشما. اون روزای اول که گم شده بودی، همه چیزو واسه پارسا تعریف کردم. اونم بهمامانت اینا گفت با تو داره میره سفر و یه جوری مامانتو راضی کرد.من که هنوز سر جمله ی "همه چیزو واسه پارسا تعریف کردم" گیر کردم بود، بدون توجه به بقیه ی حرفش، تقریبا داد زدم:-چی؟-مرض. چه خبرته؟-چیو به پارسا گفتی؟-همین ماجرای جنگیری رو. نترس از دورگه بودنت چیزی بهش نگفتم.لبامو با حرص جمع کردم. همینم کم مونده بود پارسا چیزی در این مورد بدونه. مانی که انگار با حرص دادن من کلی حال می کرد، بلند بلند خندید. سعی کردم جلوی خودمو بگیرم که یه چیزی ول نکنم تو صورتش و پرسیدم:-الان کسی خونه نیست؟-نوچ. همه رفتن مهمونی.-کجا؟-چه بدونم. فک کنم تولد یکی از فامیلاتون رفتن.مانی از تو کمدم یه تخته بیرون کشید و وسط اتاق نشست و گفت:-بیا یادی از قدیما کنیم.تا شب مشغول بودیم. کلا از اون حال و هوای قبل در اومده بودم و حسابی بهم خوش گذشت. اخر شب بود که رو تخت افتادیم و خوابمون برد.********
-این احمقانه ترین کاریه که تا حالا انجام دادم.
چشم غره ای به مانی رفتم. بار هزارم بود که این جمله رو تکرار می کرد. کم کم داشتم عصبانی می شدم. می ترسیدم کنترلمو تز دست بدم و با پشت دست بکوبونم تو صورت مانی. 
از وقتی من پیدا شده بودم! مانی مثه یه بادیگارد بهم چسبیده بود و حاضر نمی شد یه لحظه ام ازم جدا بشه. تنها جایی که یه نفس راحت از دستش می کشیدم، تو سرویس بهداشتی بود که مطمئنم اگه راه داشت، اونجا هم دنبالم می اومد!
مانی خیلی راحت در مورد دورگه بودنم و از همه مهم تر پلید بودنم رفتار می کرد. حتی شاید می شد گفت بیشتر از من در مورد ولید بودن می دونست. دلیل این کار سپهر که به مانی در مورد همه چیز گفته بود رو درک نمی کردم. اونا هیچ وقت حتی به من یه توضیح درست و حسابی نداده بودن. البته خود مانی عقیده داشت چون رفیق منه و یه دستی تو کار اجنه داره، بهش اینا رو گفتن.
حالا به زور و التماس نشونده بودمش تو ماشین و داشتیم می رفتیم سمت خونه ی نیما تا شاید اونحا بشه چیزی پیدا کرد که به دردمون بخوره. مانی بیشتر در مورد تسخیر شدن نیما کنجکاو بود اما من دنبال چیزی می گشتم که بتونه بهم توضیح بده کلید چه کوفتیه! 
جلوی در خونه ی نیما پارک کردم که مانی گفت:
-این احمقانه ترین کاریه که تا حالا انجام دادم. -کوفت. پیاده شو.
-پدرام میریم اون تو و یکی از اون خواهر برادراش می ریزن سرمونا.
-یه سرک می کشیم میایم. انقدر ترس نداره که.
-آره. نه که داریم میریم پیک نیک؛ اصلا ترس نداره. 
در ورودیش قدیمی بود و مانی با غرغر یکم باهاش ور رفت و در باز شد. 
از پله ها که بالا می رفتیم، همون احساس دفعه ی قبلو داشتم. تمام صحنه هایی که تو اون خونه دیده بودم از جلوی چشمام عبور می کرد. به من بود، صد سال سیاه پامو اونجا نمی ذاشتم اما شاید می تونستم چیزی مربوط به کلید رو اونجا پیدا کنم.
در آپارتمان باز بود. مانی درو تا نیمه باز کرد و سرکی داخل آپارتمان کشید. با اخم برگشت سمت من و گفت:
-کسی خونه نیست.
درو کامل باز کردم. داخل خونه، تاریک و ساکت بود. پرده هایی که جلوی پنجره ها بود، باعث می شد نور درست و حسابی داخل خونه نیاد و فضا رو سنگین کنه. مانی کنار یه مبل ایستاد و تشکچه ی مبلو بالا گرفت:
-اینو نگاه کن.
تشکچه با دست پاره شده بود. از روی رد پارگی، حدس زدم یارو ناخونای خیلی بلندی داشته. کنار پارگی یه جای دست خونی بود. چشمام روی تشکچه قفل بودن که از گوشه ی چشم، حرکت چیزی رو پشت سر مانی دیدم. سریع سرمو بالا آوردم و به اون نقطه خیره شدم. هیچی ندیدم. شاید فقط یه توهم ساده بود.
مانی تشکچه رو انداخت و رو مبل و ازش فاصله گرفت. من هنوز نگاهم به اون جایی بود که حس کردم چیزی دیدم و توجهی به کارای مانی نداشتم. جلوی چشمای من، تشکچه از روی مبل افتاد پایین. همزمان با اون، درای سالن با صدای بلندی بهم کوبیده شدن.
سرمو بالا گرفتم و تقریبا داد زدم:
مان...
با دیدن سالن، صدام تو گلوم خفه شد. چند نفر اطرافمو گرفته بودن. حالت ایستادنشون طوری بود که چهره هاشونو نمی تونستم تشخیص بدم. چشمام قفل شده بود به رو به روم. چیزی جز مرد بلند قدی که جلوتر از همه ایستاده بود و مانی رو گرفته بود، نمی دیدم. صدای خرخری از گلوی اون مرد بیرون اومد.
عجیب بود که تقلاهای مانی خیلی بی جون و بی فایده بود. مرد طوری اونو گرفته بود که نمی تونست تکون بخوره اما مانی زیادم سعی نمی کرد خودشو نجات بده. مرد چند قم جلوتر اومد و طوری جلوم ایستاد که نور پشت سرش بود و من ازش فقط یه پیکر سیاه می دیدم. برق چیزی که تو دستش بود، توجه امو جلب کرد. یه چاقو که تو دست آزادش بود. درست نمی تونستم تشخیص بدم اما چاقو خیس بود و چند قطره از اون روی فرش ریخت. قرمزی لکه ی روی فرش، نگاهمو سمت مانی کشوند. فقط اون لحظه خدا خدا می کردم مانی زخمی نشده باشه.
نگاهمو دوباره برگردوندم سمت اون مرد. حالا دقیقا جلوم ایستاده بود. یه سر و گردن بلند تر از من بود. با نفرت بهش خیره شدم. چیزی درونم خروشید و گفتم:
-تاوان این کارتو پس میدی.
جازه دادم اون موج خروشان همه جای بدنم پخش بشه. حس می کردم مثه یه گیاه داره تو تموم تنم رشد می کنه. هلش دادم سمت دستام و ضربه ی محکمی به شکم اون مرد زدم.
به اندازه ی یه نفس کشیدن طول کشید تا مشت اون مرد بخوابه تو صورتم. گیج بودم و اون ضربه گیج ترم کرد. سرمو بلند کردم و نیم خیز شدم. از لای پلکم می تونستم ببینم که اون مرد هنوز سرجاش ایستاده. حتی یه سانتی مترم از جاش تکون نخورده بود. از اینکه ضربه ی من هیچ نتیجه ای نداشت، دهنم باز مونده بود. این باید جواب می داد.
مرد مانی رو پرت کرد سمت من و با یه صدای خش دار گفت:
-انتقام.
صداش طوری بود که انگار قبل از اینکه حرف بزنه، تمام گلوش بریده شده. مانی محکم دستمو چسبید و خواست چیزی بگه که نفس کم آورد و شروع به سرفه کرد. چند ثانیه بعد از حرف اون مرد، درای سالن بهم کوبیده شدن و همزمان با اون متوجه شدم کسی تو سالن نیست.
چند لحظه تو همون حالت نشستم. نمی خواستم صدایی ایجاد کنم و نتونم به خاطرش صدای اطرافمو بشنوم. وقتی دیدم خبری نیست، بالا سر مانی نشستم که پهلوشو چسبیده بود و به خودش می پیچید. دستشو از روی زخم برداشتم و لباسشو بالا دادم. زخمش عمیق بود و خونریزیش زیاد. دست خونیمو مالیدم به لباسم و به مانی گفتم:
-الان میام.
دویدم سمت اتاقی که دفعه ی پیش من و مانی توش بودیم. یه کمد تو اتاق بود که درشو قفل زده بودن. سعی کردم تمرکز کنم و فکرمو به کار انداختم. چشمم افتاد به اتوی دستی که بالای کمد بود. سریع برداشتمش و باهاش چند ضربه به قفل زدم. قفلش از این الکیا بود و خیلی زود شکست. از توی کمد یه بالش کشیدم بیرون و رو بالشیش رو برداشتم. بی معطلی دویدم سمت مانی که هنوز داشتم از درد به خودش می پیچید. رو بالشی رو گذاشتم رو زخمش و دست مانی رو هم گذاشتم روش و گفتم:
-فشارش بده تا بیام. خوب؟
دویدم سمت در ورودی. هیچ کس تو راه پله نبود. چراغا خاموش بودن و هیچ صدایی هم شنیده نمی شد. یکم دم در مکث کردم و با ترس به اطرافم خیره شدم اما سریعا با یادآوری وضعیت مانیف نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم. تاریکی باعث می شد پله ها رو اصلا نبینم. از روی شانس باید می رفتم پایین! آروم زیر لب نالیدم:
-چیزی اونجا نباشه... فقط چیزی اونجا نباشه.
دستمو به دیوار گرفتم و با بالاترین سرعتی که می تونستم از پله ها رفتم پایین. پله ها سر بود و چند بار نزدیک بود پخش زمین بشم که با کمک نرده ها، خودمو نگه داشتم.
از دور که روشنایی در ورودی آپارتمان رو دیدم، انگار بهم دنیا رو دادن. با خوشحالی قدم بلندی به سمتش برداشتم که با دیدن مردی که کنارش ایستاده بود، سرجام خشک شدم.
قد بلند و هیکلی بود. نور بیرون نصف پایی بدن اونو روشن کرده بود. یه شلوار جین تنش بود. هر دو دستشو بالا گرفته بود. نمی شد فهمید داره چیکار می کنه. تصویر مانی اومد جلوی چشمم و مجبورم کرد جلو برم. اون پسرو من توی این دردسر انداخته بودم.
کتونیام جیر جیر می کردن و مبور بودم برای اینکه توجه اون مرد رو جلب نکنم، روی نوک پا راه برم. با کلی بدبختی خودمو تا نزدیکی در رسوندم. کاملا پشت سر اون مرد ایستاده بودم. یه حسی در موردش داشتم. مثه اینکه قد و هیکلش خیلی برام آشنا بود. برق مارک شلوارمش، یه صدا و تصویر مبهم تو ذهنم ایجاد کرد. چند قدم رفتم جلوتر. بدبختانه حواسم کاملا از جیرجیر کتونیام پرت شده بود. صداش تو کل پارکینگ پیچید.
تو یه حرکت سریع، مرد روی پاشنه ی پا چرخید و با لگد کوبید تو بینیم. شدت ضربه اونقدر زیاد بود که پرت شدم عقب و افتادم زمین. دقیقا افتادم توی محدوده ی روشن و از پشت پلکای بسته ام می تونستم نور خورشید رو روی صورتم حس کنم. چند ثانیه همه جا ساکت بود. صدای هول علی رو از کنار گوشم شنیدم:
-خوبی؟ چیزیت نشد؟
یه پلکمو باز کردم و نگاهی به صورتش انداختم. خودش بود. از این مطمئن بودم. لبخند کمرنگی بهش زدم و گفتم:
-می میری قبل اینکه لگد بپرونی، طرفتو نگاه کنی؟
ابروهاش از تعجب بالا رفت:
-بله؟!
فهمیدم لحنم بیش از حد صمیمی بوده. این لحن حسام بود نه پدرام... سرفه ی مصلحتی کردم و گفتم:
-منظورم اینه که... چیزه... اصلا ولش کن. تو اینجا چیکار می کنی؟
-منم می خوام همینو ازت بپرسم. تو اینجا چیکار می کنی؟
نگاهش رفت سمت تیشرتم و انگار تازه متوجه خونی بودن لباسم شد که نگران گفت:
-زخمی شدی؟ من زدمت این طوری شدی؟
تازه یاد مانی افتادم و از جا پریدم:
-مانی بالاست. چاقو خورده. من اومدم پایین که کمک ببرم براش.
علی با قدم های بلند پشت سرم اومد. با نگرانی در مورد وضعیت مانی سوال می پرسید و جواب من فقط یه کلمه بود: نمی دونم!
رد کردن راه پله ی تاریک با حضور علی، راحت تر بود اما هنوز نمی تونستم خودمو قانع کنم که آروم تر حرکت کنم. می ترسیدم هر لحظه یه چیزی کنارم سبز بشه.
جلوی در واحد نیما که ایستادیم، علی با چشمای گرد شده نگاهی به 10 براق روی در انداخت و گفت:
-شما اینجا چیکار می کنید؟
دلیلی نمی دیدم جواب این سوالشو بدم. پس فقط در نیمه بازو تا اخر باز کرد و گفتم:
-مانی این توئه.
رفتم تو. علی یکم مکث کرد و با تردید پشت سرم اومد. اول از همه چک کردم که سالن خالی باشه. تا جایی که می شد تشخیص داد، جز مانی هیچ کس دیگه ای تو سالن نبود. دویدم سمتش و بالا سرش نشستم. رنگش پریده بود. لباشو انقدر بهم فشار داده بود که ازش فقط یه خط کبود دیده می شد. چشماشم مثه لباش از بس بهم فشارشون داده بود، یه خط ازشون دیده می شد.
علی کنارم نشست و رو بالشی و لباس مانی رو کنار زد و با دیدن زخم اخماشو درهم کشید. دوباره روبالشی رو گذاشت روی زخم و رو به من گفت:
-ماشین من پایینه. باید ببریمش بیمارستان.
کلی خدا رو شکر کردم که علی به پستم خورده بود. من با اون قد و قواره از پس بلند کردن مانی بر نمی اومدم و اگه با یکی مثه فرید به جای علی رو به رو می شدم، خودم باید مانی رو می بردم پایین.
علی یه دستشو انداخت زیر پاهای مانی و یه دستشو انداخت زیر کتفش و بلندش کرد. هم زمان صدای ناله ی مانی هم بلند شد. دستشو گرفتم و گفتم:
-چیزی نیست. الان می ریم بیمارستان خوب میشی.
موقع پایین رفتن از پله ها، پیراهن علی رو چسبیده بودم زیر لب از صد تا هزارو واسه خودم می شمردم. شمردن باعث می شد ذهنم منحرف بشه. نمی دونم یه صیغه ای بود که اون راه پله انقدر ترس تو دلم می انداخت.
از دور، سیاوش و فریدو تشخیص دادم که رو صندلی پشت ماشین علی نشسته بودن و تو سر و کله ی هم می زدن. در پشتو که برای علی باز کردم، تازه متوجه حضور ما شدن و با تعجب به من نگاه کردن. علی از بین دندونای بهم فشرده شده اش غرید:
-بریزید پایین این بچه رو بذارم.
نگاهشون رفت سمت مانی و سریع پیاده شدن. علی با احتیاط خم شد و مانی رو آروم گذاشت رو صندلی. سیاوش رو به من پرسید:
-تو اینجا چیکار می کنی؟
حرف علی رو تکرار کردم:
-منم می خوام همینو ازت بپرسم. شما اینجا چیکار می کنید؟
لبخند مسخره ای بهم زد و گفت:
-میگم می خوای هم زمان با هم بگیم اینجا چیکار می کنیم. ها؟
فرید شکلکی در آورد:
-مثه بچه ها.
سیا چشم غره ای بهش رفت و زیرلبی چیزی بهش گفت که نفهمیدم. بعد رو به من با انگشتش شمرد و به شماره ی سه که رسید، هم زمان دهنمونو باز کردیم:
-ما دنبال یه چیزی به اسم کلیدیم.
-به تو چه!
با حرف سیا، ماتم برد. فرید و علی خندیدن. خودمو سرزنش کردم که گول سیا رو خوردم و خیلی راحت دلیل اینجا بودنمون رو گفتم. با وجود اینکه اون خیلی ساده خودشونو با گفتن یه به تو چه، راحت کرده بود.
کنار مانی نشستم و سرشو رو زانوهام گذاشتم. علی نشست پشت فرمون و سیا و فرید هم رو صندلی جلو خودشونو به زور جا دادن. یکم که گذشت، سیا برگشت پشت و گفت:
-گفتی دنبال کلیدی؟ چرا دنبالش می گردی؟ اه... انقدر وول نخور دیگه نکبت.
هم زمان با این حرفش یه پس گردنی به فرید زد. با تعجب پرسیدم:
-تو می دونی کلید چیه؟
-پ ن پ. فقط تو می دونی.
بلافاصله یاد صحنه ای که از سیا و سحر دیده بودم افتادم و بی فکر گفتم:
-سحر بهت گفته؟
ابروهای سیا پرید بالا. فریدو هل داد جلوتر و کملا برگشت سمتم:
-تو سحرو می شناسی؟
شونه بالا انداختم:
-من همه ی محافظا رو می شناسم.
علی از تو آینه نگاهی بهم انداخت و با اخم پرسید:
-اونوقت چرا؟
-واضحه. چون من ولیدم.
با ترمز ناگهانی که علی کرد، پرت شدم جلو. دستامو جلوی مانی گرفتم که اون نیوفته پایین و چشم غره ای به چهره های متعجب اونا رفتم. بلافاصله صدای بوق ماشنای پشت سری بلند شد و علی مجبور شد راه بیوفته. گوشه ی خیابون پارک کرد و هر سه نفرشون کامل برگشتن به سمتم. سیا اخماشو درهم کشید و گفت:
-چطوریه که تو ولیدی؟
-من برادر حسامم. البته برادر ناتنی.
گوشه ی لب فرید بالا رفت و به سیا گفت:
-حسام نگفته بود داداش داره. فک می کردم فقط اون گند دماغ داداششه.
سیا به فرید توپید:
-یه دقیقه ببند.
بعد برگشت سمت من و گفت:
-تو بچه ی پدر حسامی؟ بچه ی... یه بار حسام اسمشو گفته بودا. الان یادم نمیاد.
-نسیم.
-آها. آره... تو بچه ی نسیمی؟
-آره.
سیا سرشو گذاشت رو داشبورد و با صدای خفه ای گفت:
-از این نسبتای فامیلیتون دارم خسته میشم. فقط خواهشا نگو این پسره هم یه نسبتی باهات داره! مثلا داداشته!
-نه. مانی فقط دوستمه.
تازه متوجه مانی شدم و دیدم که بیهوش شده. با هول به علی گفتم:
-برو بیمارستان. حالش خوب نیست.
********
 چند دقیقه ای می شد که پشت در اتاق عمل نشسته بودم رو زمین و با چشم حرکت یه مورچه رو دنبال می کردم. علی رفته بود حساب داری. سیا و فریدم رو به روی من روی صندلی نشسته بودن. با صدای سیا سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم:
-چیزی گفتی؟
-میگم زنگ زدی به خانواده ی مانی؟
-نه. میشه یکی از شماها زنگ بزنه؟
سیا بدون اینکه سوالی بپرسه قبول کرد و شماره ی بابای مانی رو ازم گرفت. در گوش فرید چیزی گفت و اونو فرستاد اون طرف تا با پدر مانی حرف بزنه. خودشم اومد و مثه من، کنارم نشست. دوباره نگاهمو دوختم به اون مورچه و سیاوش گفت:
-ببین؛ من از همون اول می دونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اته. هنوزم که هنوزه بهت مشکوکم. یه جسی در موردت دارم که نمیشه توضیحش داد... اما الان می خوام باهات صادق باشم. که یعنی در مقابلش تو هم باید باهام صادق باشی وگرنه معامله مون نمی گیره. باشه؟
-باشه.
یکم مکث کرد و گفت:
-خوب اول از همه بریم سراغ مسئله ی این خواهر برادری و اون چیزایی که قبلا می گفتی. من و حسام از روز اول دبستان با هم دوست شدیم. هیچی نبود که بهم نگیم. حسام که کم مونده بود آمار دستشویی رفتناشم بهم بده. حالا یه دفعه ای بعد از... مرگ حسام، یهویی سر و کله ات پیدا شد و گفتی که دوست حسامی و یه سری شر و ور دیگه.
پریدم وسط حرفش و با لبخند گفتم:
-نگو. خودم می دونم چه دروغ ضایعی بود.
-ضایع؟ افتضاح بود. نمی دونم پیش خودت چی فک کردی.
-شاید باید از همون اول حقیقتو می گفتم... حسام منو ندیده بود. دوباری خواهرمو دیده بود اما من همه چیزو در موردش می دونم. حتی آمار دستشویی رفتناشو.
-پس می دونی تو آخرین بازیمون چندبار ازم گل خورده؟
-سه بر دو شکستت داد.
خندید و محکم زد پشتم:
-باشه تو بردی.
یکم مکث کرد و با حالت جدی تری ادامه داد:
-چرا دنبال کلید می گردی؟
-دلایل خودمو دارم. تو می دونی کلید چیه؟
-کلید مربوط به محله ممنوعه س. کسی دقیق نمی دونه چیه اما اگه پیداش کنن، می تونن باهاش هم محله ممنوعه س رو ببندن و هم بازش کنن. دقیقا مثه یه کلید عمل می کنه. می تونی ورودی رو قفل یا باز کنی. من و سحرم دنبال کلید می گردیم.
-چرا فقط تو و سحر؟ چرا بقیه نه؟ اصلا چرا دنبال کلید می گردین؟
-به قول خودت؛ دلایل خودمونو داریم.
حرفاش با سحر تو ذهنم تکرار شد. سیاوش یه کاری کرده بود که به من نگفته بود... یه کاری که باعث شده بود جنا بیان سراغش و با یه تیر دو نشون بزنن... هم از اون زهر چشم بگیرن و هم منو آزار بدن... یه کاری که خانواده اشم تو خطر انداخته بود... هر چی فکر می کردم، به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم که کار سیا چی می تونست باشه. یا چرا از من مخفیش کرده بود. فقط امیدوار بودم این رابطه ی کج و کوله ای که بینمون بود، به مرور صمیمی تر بشه و بفهمم کار سیا چی بوده. هر چی که بود، به خاطر همونم بوده که سحر ازش کمک گرفته. یهو برگشتم سمت سیا و مشکوک پرسیدم:
-ببینم. تو که دورگه نیستی؟
-چرا چرت میگی! من کجام به دورگه ها می خوره؟
-آخه برام عجیبه که سحر با تو همکاری کنه.
خیلی سریع اخماش درهم رفت و گارد گرفت:
-مگه من چشمه؟
-هیچی. فقط منطقی تر این بود که بره با برادراش کار کنه تا تو!
-اونا که شاس می زنن همه شون. مخصوصا اون چوب خشکشون؛ ساتیار.
فرید اومد سمتمون و روی صندلی نشست و با چهره ی جمع شده از من پرسید:
-چطوری میشه که تو برادر حسام باشی. یه کوچولو هم بهش شبیه نیستی.
یه دفعه ای سیا زد زیر خنده. با تعجب بهش خیره شدم که خودشو جمع و جور کرد و گفت:
-ببخشید یاد یه چیزی افتادم.
همون موقع دکتر از اتاق عمل بیرون اومد. سیاوشو ول کردم تا با خودش خوش باشه و رفتم سمت دکتر. اون طور که دکتره می گفت، به قول سیا، شکمشو دوخته بودن و حال مانی خوب بود. پشت سرهم از دکتره سوال می پرسیدم و اونم با بی حوصلگی جواب می داد. صدای گوشیم که بلند شد، اون از حواس پرتیم استفاده کرد و سریع جیم شد. نگاهی به اسم و عکس پایا روی گوشیم انداختم و جواب دادم:
-بله؟
-سلام. خوبی؟ کجایی؟
صداش از یه جای شلوغ می اومد. انگار وسط یه مهمونی بزرگ بود. بیشتر از این که صدای پایا رو واضح بشنوم، صدای جیغ و ویغای اطرافشو می شنیدم.
-سلام. تو کجایی انقدر شلوغه؟
-خونه خودمون.
-یعنی می خوای بگی این صدای جیغم مال پارسا و پوریاست؟!
خندید و صداش تیکه تیکه به گوشم رسید:
-نه مسخره. د...اومده ت...یــــنه.
-یه کلمه هم نفهمیدم. صدات نمیاد.
حرفی نزد. صدای خش خش بلند شد و جاشو عوض کرد. پسره ی خنگ رفته بود یه قسمت شلوغ تر. سر و صداها بیشتر شد و به وضوح می تونستم صدای داد زدن خانومی رو بشنوم که می گفت:
-تو اتاق پدرام نرید. بیاد ببینه، پدرتونو در میاره ها.
با ترس گفتم:
-کی تو اتاقمه پایا؟
-ها؟ هیچکی. هیچکی نیست. همه رو انداختم بیرون.
-همه رو؟ مگه چند نفر رفتن اونجا؟
خیلی راحت و خونسرد بحثو عوض کرد:
-بابا گفت بهت زنگ بزنم برگردی خونه. دایی اینا اومدن تو رو ببینن بعد جنابالی خونه نیستی.
-نمیشه بیخیال من شید؟ من بیام اونجا چیکار کنم آخه؟
-همچین میگی انگار می خوان سلاخیت کنن. یه دورهمیه دیگه. هر جا هستی زودتر بیا خونه. بابا ناراحت میشه.
-باشه. خودمو یه جوری می رسونم.
گوشی رو انداختم تو جیبم و با بدخلقی از فرید پرسیدم:
-بابای مانی نگفت کی میان؟
قبل از اینکه فرید جواب بده، چشمم افتاد به بابای مانی که از ته راهرو با قدمای بلند به سمتمون می اومد. بهمون که رسید با حال خرابی از من در مورد مانی پرسید. یه سری دروغ شاخ دار تحویلش دادم و راهیش کردم سمت اتاق دکتر. اونقدر آشفته بود که متوجه چرت و پرت گفتنای من نشده بود. بیشتر از اون نمی تونستم اونجا بمونم. هم کاری از دستم برای مانی بر نمی اومد هم نمی تونستم به عنوان مراقب پیشش باشم و حالا هم که باباش اومده بود، خیالم راحت بود. از طرفی هم دلم نمی خواست زیاد جلو چشم بابای مانی بمونم. هر چی بیشتر می گذشت، هوش و حواسش جمع تر می شد و در مورد چاقو خوردن مانی سوال می پرسید و با شناختی که از خودم داشتم، می دونستم آخر یه وسط سوالاش سوتی میدم.
کنار سیاوش ایستادم و گفتم:
-من دارم میرم. اما بعدا در مورد کلید بیشتر باهاتون حرف می زنم.
سیا شونه ای بالا انداخت و گفت:
-می خوای بیا خونه من.
-جدی؟!
ادامو در آورد:
-نه شوخی کردم بخندی... مگه من با تو شوخی دارم؟
-خب... پس باشه. بعدا یه سر میام پیشت.
یه چیزی تو رفتار سیا عجیب بود. دقیقا نمی تونستم بگم نکته ی عجیب در موردش چیه اما به نظرم سیاوش با سیاوشی که قبلا می شناختم، فرق داشت. نه تنها از نظر اخلاقی، بلکه وقتی کنارش می ایستادم، یه حس عجیبی داشتم. مثه این می موند که حس می کردم از داخل خالی شدم.
نمی دونستم معنای این احساس جدید چی می تونه باشه اما بالاخره یه جوری کشفش می کردم.
*******
سرم تو گوشیم بود و داشتم عکسامو با مانی می دیدم. تا حالا گالری گوشی رو چک نکرده بودم. برام اصلا مهم نبود. اما حالا که برای اولین بار داشتم عکسای پدرام و مانی رو می دیدم، کلی حس بد تو وجودم جمع شده بود. فکر اینکه بابا بین من و پدرام، منو انتخاب کرده و اجازه داده پدرام بمیره، باعث می شد بخوام بزنم زیر گریه. بعد از بهوش اومدنم، نه ارشیدا و نه بابا رو دیده بودم. باید حتما سر فرصت می رفتم و یقه اشونو می چسبیدم و جواب می گرفتم.
سنگ کوچیکی محکم خورد به شقیقه ام. با این یکی، تا حالا یازده بار سنگ خورده بود تو مخم. با اخم برگشتم سمت مسیحا و غریدم:
-بس کن دیگه. سرم شکست. برو با هم سن خودت شوخی کن.
ابروهاشو بالا انداخت و با حالت تخسی گفت:
-بار آخرت باشه با من اینطوری حرف زدی.
روشو کرد اون طرف و ازم دور شد. پوریا زد رو شونه ام و با خنده گفت:
-ول کن بچه رو. بازی رو نگاه.
مثه پوریا نگاهمو برگردوندم سمت چمن سبزی که تلویزیون نشون می داد. پوریا و محمد حسین، با کلی بدبختی تلویزیونو برداشته بودن و آورده بودن تو تراس وصل کرده بودن. همه پسرا و چند تا از دخترا جلوش ولو بودن و تنها کسی که هیچ توجهی به بازی نداشت، من بودم. کنار سمانه نشستم و دوباره سرمو انداختم پایین و بقیه عکسا رو نگاه کردم. سمانه با هیجان کوبید به پهلوم و گفت:
-پدی نگاه. الان سوراختون می کنیم.
-مگه توام تو زمین بازی؟
-چی؟
نگاهمو از چهره ی گیجش گرفتم و چیزی نگفتم. همچین رو فعل «می کنیم» تاکید داشت، هر کی ندونه فک می کنه اینم جزو تیمه!
یه صدای ضعیف گریه توجه امو جلب کرد. به نرده های تراس تکیه دادم و گوشامو تیز کردم. صدای گریه ی بچه بود. با فکر اینکه احتمالا صدا مال یکی از همسایه هاست، خواستم بشینم که یه جیغ بلند تو کل حیاط پیچید. صدا از پشت ساختمون می اومد. دوباره که صدا تکرار شد، تونستم تشخیص بدم مال کیه. از رو نرده ها پرید تو حیاط و در حالی که به سمت پشت ساختمون می دویدم، داد زدم:
-مسیحا.
پست سرم پارسا و محمد حسین و میلاد دویدن. پشت ساختمون به اندازه ی چند متر فضای خالی وجود داشت که مناسب هیچ کاری نبود و همین طوری بی استفاده مونده بود. یه سری درخت توت دو طرفش قرار داشت که اون فضای خالی رو پنهان می کرد.
هنوز به درختای توت نرسیدم که حس کردم کسی از پشت هلم داد. چند قدم تلو تلو خوردم و صاف ایستادم. کسی اطرافم نبود. صدای گریه ی مسیحا که بلندتر شد، بیخیال شدم و دوباره دویدم. یک دفعه ای، صدای اره برقی به گوشم خورد. چند ثانیه بعد، متوجه درختی شدم که هر لحظه داشت بهم نزدیک تر می شد. با صدای محکمی افتاد زمین و گرد و خاک هوا کرد. اگه جا خالی نداده بود، صد در صد کتلت می شدم!
خط بریدگی روی تنه ی درخت، خیلی صاف بود. دقیقا مثه این می موند که با اره برقی بریده باشنش. اما هر چی اطرافو نگاه کردم، اره برقی ندیدم.
به تنه ی بریده شده تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم. ضربان قلبم تند شده بود و نفسم در نمی اومد. این آرامش چند ثانیه بیشتر دووم نیاورد. تازه متوجه این شدم که صدای مسیحا رو نمی شنوم.
از روی تنه ی درخت پریدم اون طرف و دویدم سمت پشت ساختمون. تا حالا به این دقت نکرده بودم که چقدر درختای ته حیاط زیاده. طوری کاشته شده بودن که نمی شد یه خط مستقیم رو طی کرد و هی باید می پیچیدی. اون قدر مسیرمو عوض کردم که گیج شدم.
چشمم افتاد به تنه ی درختی که روی زمین افتاده بود و با بدبختی زیر لب نالیدم:
-دارم دور خودم می چرخم.
همچین چیزی تو همچین حیاطی، اصلا منطقی نبود. حیاط بزرگ بود و توشم پر از درخت اما صد در صد طوری نبود که راهمو گم کنم. دو بار تا حالا رفته بودم پشت ساختمون و هیچ وقت نشده بود دور خودم بچرخم. فقط ذهنم سمت یه چیز می رفت: این یه تله بود.
چند قدم جلوتر از خودم چشمم افتاد به سایه ی بلندی که روی زمین افتاده بود و از هیچ کجا سبز شده بود. هیچ جسمی نبود که اون سایه رو بهش ربط بدم. فقط خود سایه بود که به سمتم می اومد.
سریع تصویر اولین باری که کتک خوردم تو ذهنم اومد. اون موقع تو خونه ی سیا، داشتم از یه فردی کتک می خوردم که نمی تونستم ببینمش. این سایه که هیچ جسمی نداشت یا من جسمشو نمی دیدم، منو دقیقا یاد اون موقع می اندخت.
هیچ فکری از ذهنم نمی گذشت. همون طور خیره شده بودم به اون سایه که هر لحظه نزدیک تر می شد. به چند قدمیم که رسید انگار تازه متوجه شدم چه خبره. سریع فکرمو به کار انداختم و یاد دعای توی جیب فرید افتادم. مانی می گفت اون دعای محافظته و خوش بختانه چند خطی رو ازش یادم مونده بود.
-بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ بِسْمِ اللَّهِ خَيْرِ الْأَسْمَاءِ بِسْمِ اللَّهِ رَبِّ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي لَا يَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ سَمٌّ وَ لَا دَاءٌ بِسْمِ اللَّهِ أَصْبَحْتُ وَ عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ بِسْمِ اللَّهِ عَلَى قَلْبِي وَ نَفْسِي بِسْمِ اللَّهِ عَلَى دِينِي وَ عَقْلِي بِسْمِ اللَّهِ عَلَى أَهْلِي وَ... وَ...
هر چی زور زدم بقیه اشو نتونستم به یاد بیارم. اما مهم هم نبود. دیگه اون سایه رو نمی دیدم. رفتم سمت تنه ی درخت و این بار راه برعکس دفعه ی قبلو پیش گرفتم. خیلی زود دوباره رسیدم به همون تنه ی درخت. با کلافگی چشمامو بستم. ناخودآگاه شروع به حرکت کردم.
با چشمای بسته راه می رفتم اما طوری بود که انگار راهو تو ذهنم می بینم. می دونستم با کمک نیروی درونیم دارم این کارو می کنم. می تونستم خروشیدنشو حس کنم. چشمامو که باز کردم، جلوی درختای توت بودم.
از کنار درختا که رد شدم، مسیحا رو دیدم که روی زمین نشسته بود و گریه می کرد. جلو روش، یه نفر زانو زده بود و باهاش حرف می زد. بی معطلی دویدم سمتشون. اون فرد با شنیدن صدای قدم هام، برگشت سمتم و بهم خیره شد.
جلوش ایستادم و تازه تونستم جزئیات صورتشو ببینم. پوست رنگ پریده بود و چشمای عسلیش با کلافگی بهم نگاه می کرد. چشماشو تو حدقه چرخوند و گفت:
-تو چرا هر دردسری که می بینی، شیرجه میری سمتش؟
مسیحا رو انداخت تو بغلم و با اخم بهش نگاه کرد:
-به این بچه ی لوسم بفهمون دیگه تنهایی واسه خودش نچرخه.
چند تا ضربه ی آروم به پشت مسیحا زدم و گفتم:
-تو اینجا چیکار می کنی؟
پوزخندی زد و باطعنه گفت:
-اومدم مهمونی... واقعا به نظرت من اینجا چیکار می کنم؟
-اگه برای محافظت از من اینجایی، باید بهت بگم عملکردت افتضاحه.
-ممنون. نظرت خیلی برام مهمه. ما محافظا وظیفه امون اینه نذاریم کسی از اطرافیانت صدمه ببینه. تو خودت باید از پس خودت بر بیای. که البته باید بهت بگم؛ عملکردت افتضاحه.
به دنبال حرفش نیشخند بزرگی تحویلم داد. فقط بهش نگاه کردم. نیشخندش بزرگ تر شد و گفت:
-اومدم ببرمت.
-کجا؟
-ددر! واقعا انقدر خنگی یا داری واسه من ادا در میاری؟ دارم می برم به جلسه.
منظورشو فهمیدم. مسیحا رو که حالا آروم شده بود، تو بغلم جا به جا کردم و گفتم:
-ما الان مهمون داریم. بعدشم، من به خانواده ام بگم نصف شبی دارم کجا میرم؟
-لازم نیست حتما بری بگی «مامان من دارم میرم بیرون» کلی بهونه می تونی بیاری. حالم خوب نیست میرم بخوابم. یکی از دوستام تصادف کرده میرم از زیر لاشه ی ماشین بکشمش بیرون... کلی چیز می تونی سر هم کنی.
-باشه. همین جا صبر کن تا بیام. فقط مواظب باش کسی نبینتت.
تو راه برگشت، پارسا و محمد حسین و میلادو دیدم که کنار تنه ی درخت ایستاده بودن و با بهت بهش نگاه می کردن. پارسا اولین کسی بود که متوجه حضور من شد. خیلی واضح نگرانی توی چهره اش با دیدن مسیحا رفت و از من پرسید:
-کجا بود؟
شونه بالا انداخت و گفتم:
-پشت ساختمون. احتمالا نتونسته برگرده و ترسیده.
از کنارشون رد شدم و رفتم سمت ساختمون. مسیحا رو گذاشتم پیش بقیه بچه ها و با چشم دنبال مامان گشتم. کنار خاله و یه خانوم دیگه نشسته بود که نمی شناختم. اونقدر غرق حرف زدن بودن که تا وقتی دستمو رو شونه ی مامان نذاشتم، متوجه من نشد. برگشت سمتم و گفت:
-چیزی شده؟
خیلی تند گفتم:
-مانی بیمارستانه. باید برم پیشش.
لبخندش محو شد و با نگرانی گفت:
-چی؟ چرا؟
لبخند پوچی زدم و گفتم:
-فردا توضیح میدم. الان برم؟
-آره. آره. برو ببین چی شده. کمکی چیزی هم بود، به ما خبر بده. من به بابات میگم رفتی.
-باشه. پس خدافظ.
یه خدافظی کلی به جمع گفتم و سریع جیم شدم. عجیب بود که استرس نداشتم. برای اولین بار می خواستم با شورایی رو به رو بشم که مخالف بودن من بودن؛ مخالف ازدواج پدرم بودن. از اعضای شورا فقط یه نفرو می شناختم. پادرا، ایلیار و رئیس همه شون که همون پدرم بود.
کنار سحر ایستادم و پرسیدم:
-کار خاصی باید بکنم؟
-فقط دست منو بگیر. چشاتم دوست داری ببند. البته من پیشنهاد می کنم چشماتو حتما ببندی.
دستشو گرفتم. قبل از اینکه فرصت داشته باشم تصمیم بگیرم چشمامو ببندم یا نه، حس کردم از پشت کشیده شدم و از زمین فاصله گرفتم.
با حالت تهوع شدید، روی زمین افتادم. چشمام می سوخت و بی اراده گریه می کردم. از بین پرده ی اشک، سحرو دیدم که کنارم زانو زد. صورتش مچاله شده بود و حالتش طوری بود که مطمئن بودم یه بلایی سرم میاره. با غرغر گفت:
-گفتم که چشاتو ببند. حتما باید لج بازی کنی؟
به زور نشستم و گفتم:
-خوبم.
-آره. دارم می بینم!
سر جام ایستادم و به خاطر سیاهی رفتن چشمام، چند ثانیه مکث کردم. دلم نمی خواست جلوی اون ضعف نشون بدم؛ البته نه بیشتر از این.
تازه توجه ام به اطراف جلب شد. کنار یه خیابون، توی پیاده رو ایستاده بودیم و جلومون یه در مشکی کوچیم و یه در مشکی بزرگ تر بود. نمای ساختمون آجری رنگ و رو رفته ای بود و از تعداد پنجره ها می شد فهمید پنچ طبقه س. رو به سحر پرسیدم:
-اینجا کجاست؟
-اومدیم دنبال هیوا.
زنگ درو فشار داد و کسی که آیفونو جواب داده بود، گفت:
-به هیوا بگو بیاد دم در.
چند دقیقه بعد، در باز شد و هیوا از پشتش پرید بیرون و سحرو محکم بغل کرد. واکنششون طوری بود انگار خیلی خوب همو می شناسن. هیوا که نگاهش به من افتاد، با لبخند گفت:
-سلام پدرام. خوبی؟
یه سلام زیرلبی پروندم و منتظر شدم خوش و بش مسخره شون تموم بشه. آخر سر سحر دستمو گرفت و گفت:
-چشماتو ببند.
مطیعانه چشمامو بستم و وقتی بازشو ن کردم، تو یه محیط کاملا متفاوت بودم. داخل راهروی درازی ایستاده بودیم. جلومون در بزرگ چوبی قرار داشت و پشت سرمون راهرو به سمت چپ پیچ می خورد و انتهاش دیده نمی شد. یه فرش قرمز سطح راهرو رو پوشونده بود. روی هر دیوارا در هر دو سمت، تابلوهای مختلف به چشم می خورد. نزدیک ترین تابلو به من، عکس مردی بود که شباهت خیلی زیادی به پدرام داشت. یه لباس سفید رنگ تنش بود و روی یه صندلی نشسته بود. نگاهش مغرور و موشکافانه بود. اون مرد خود پدرام بود فقط یه چند سالی بزرگ تر. شباهتشون دقیقا مثه شباهت من به بابا بود. از سحر پرسیدم:
-این کیه؟
نگاهشو از در گرفت و به تابلو دوخت و گفت:
-این رهبر قبلی ماست. پدربزرگ تو. اون مرد بزرگی بود.
همون لحظه در باز شد و سپهر با لبخند رو به ما گفت:
-بالاخره اومدین.
نگاهشو از سحر چرخوند روی هیوا و بعد من. نگاهش چند ثانیه روی من مکث کرد. بدون اینکه نگاهشو برداره، بلند گفت:
-بیاین تو. بقیه هم یکم دیگه میرسن.
کف دستشو جلوی سینه ام گرفت و با لحنی که سعی می کرد زیاد خشن نباشه، گفت:
-تو نه. باهات کار دارم.
دلم هوری ریخت پایین. هیوا و سحر درو پشت سرشون بستن و نگاه سپهر خشمگینانه روی من قفل شد. با عصبانیت چند بار هوا رو بو کشید و گفت:
-بوت فرق می کنه. خیلیم فرق می کنه. تازه، به نظر آشنا میاد. می دونی منو یاد کی می اندازه؟
یقه امو چسبید و از پشت کبوندم به دیوار و غرید:
-حسام.
خودم حس کردم که رنگم پرید. حالا که قدرت هام آزاد شده بودن، سپهر خیلی راحت تونسته بود بفهمه من کیم. لبخند عصبی بهم زد و گفت:
-می دونی، بوی هر فرد فرق می کنه. مثه اثرانگشت می مونه. شاید یکم بویی که الان میدی با اون موقع فرق داشته باشه، اما مطمئنم خودتی.
یکم از دیوار جدام کرد و محکم تر کوبیدم و غرید:
-چطوری این کارو کردی؟ پدرام کجاست؟
دست یخ زده امو گذاشتم روی دستاش و سعی کردم یقه امو از تو مشتش در بیارم. در همون حال گفتم:
-ببین. می دونم الان عصبانی اما دو تا نفس عمیق بکش بذار برات توضیح بدیم.
-بدیم؟ بدیم؟! دیگه کی می دونه تو حسامی؟
همچین می گفت «دیگه کی می دونه تو حسامی» انگار حسام بودن، جرمه! با ناراحتی اخمامو درهم کشیدم و گفتم:
-میشه داد نزنی؟ هر کی هم نمی دونست الان دیگه فهمید. اگه یکم صبر کنی، خود بابا برات توضیح میده.
یقه امو ول کرد و نالید:
-پدرت می دونه؟
-صدایی از سمت چپم بلند شد:
-البته. این پیشنهاد من بود.
هر دومون به سمت بابا برگشتیم. سپهر سریع صاف ایستاد و سرفه ی مصلحتی کرد. یقه امو صاف کردم و با لحن ناراحتی گفتم:
-سلام بابا.
بابا لبخندی بهم زد. وقتی نگاهشو به صورت  عصبانی سپهر دوخت، لبخندش محو شد و آروم گفت:
-حقیقتش می دونستم بالاخره مجبورم به تو در این مورد توضیح بدم اما امیدوار بودم این اتفاق انقدرام زود نیوفته.
سپهر لباشو با حرص و عصبانیت جمع کرد و گفت:
-شما از این خبر داشتید؟ همچین چیز مهمی نباید با ما در میون گذاشته می شد؟
-این محرمانه بود. وظیفه ی شما مشخص شدس. حفاظت از شخصی که ولید شناخته میشه. هیجا اشاره نشده که رئیس شورا باید در مورد موضوعات محرمانه با محافظا صحبت کنه.
سپهر سرخ شده بود. نمی شد دقیق گفت سرخیش به خاطر خجالتشه یا عصبانیتش یا شایدم هر دوش! یه لحظه حس کردم اونجا اضافیم. اما خیلی ضایع بازی بود اگه وسط بحث اونا رامو می گرفتم و می رفتم. در سکوت به دیوار تکیه دادم و تصمیم گرفتم هیچ دخالتی تو بحثشون نکنم. سپهر عصبانی و بابا جدی بود. اصلا دوست نداشتم توجه شونو به خودم جلب کنم.
سپهر چند ثانیه چشماشو بست و وقتی بازش کرد، دیگه از اون عصبانیتش خبری نبود. با لحن آرومی گفت:
-می تونم تقاضا کنم که استثنا در این مورد، مطلع بشم؟
بابا با دست ته راهرو رو نشون داد و گفت:
-باشه. دنبالم بیاین.
هنوز از راهرو خارج نشده بودیم که به یه در کوچیک رسیدیم. بابا درو با کلید باز کرد و گفت:
-بیاین تو.
اتاق که توش بودیم، تقریبا کوچیک بود. دیوارای کناری با کتابخونه ی سر تا سری پوشیده شده بودن و دیوار بینشون، کلا شیشه ای بود و منظره ی یه جنگل رو نشون می داد. جلوی اون یه میز چوبی اداری و یه صندلی مشکی قرار داشت. جلوی میز هم چهار تا صندلی مشکی گذاشته بودن که وسطشون یه میز چوبی بود.
بابا مستقیم رفت سمت پنجره و پرده ها رو کشید. نشست روی صندلی مشکی و به ما هم اشاره کرد بشینیم. به محض نشستنمون، بابا گفت:
-ما برای نابود کردن محله ممنوعه به حسام احتیاج داریم.
سپهر اعتراض کرد:
-ما پدرامو داریم. نیازی به حسام نیست.
بابا لبخند غمگینی زد و گفت:
-قبل از اینکه حسام خودشو به کشتن بده، پدرام کشته شد. یه گروه از اجنه دنبال پدرام و هیوا بودن. متاسفانه من دیر رسیدم و فقط تونستم هیوا رو نجات بدم. پس ما اگه حسامو از دست می دادیم، پدرامم نداشتیم. هیوا هم درسته به نوبه ی خودش قدرتمنده اما تنها کسی که از پس نابود کردن گذرگاه بر میاد، حسامه.
این بار من بودم که گفتم:
-پدرامم قوی بود. اون بلد بود از نیروهاش استفاده کنه. چرا فقط خیلی راحت اونو به بدنش برنگردوندی؟
سپهر ظاهرا در مورد این برگردوندن به بدن، چیزی می دونست که سوالی نمی پرسید. از همون اولم اون خیلی ساده فقط پرسیده بود چرا من برگشتم و پدرام کجاست. یه بارم نپرسیده بود که چطوری ممکنه من زنده باشم.
نگاه من و سپهر به سمت بابا برگشت. باورم نمی شد اون مرد همیشه شوخی که دیده بودم، چهره اش انقدر ناراحت به نظر بیاد. یه لبخند تلخ تحویل من داد و گفت:
-تو فک می کنی من حق انتخاب داشتم و تو رو انتخاب کردم؟ واقعا تو تصویری که از من داری، مردیه که اگه می تونست بچه اشو برگردونه، اون ایده رو کنار می زد و جسمشو به یکی دیگه می داد؟ فک کردی من به خاطر اینکه فک می کنم کاری درسته و باید انجام بشه، چشم رو محبت پدرانه ام می بندم؟ من می تونم پسر خودمو با اراده ی خودم بکشم؟
با حرفاش گیج شدم. پدرام دقیقا برعکس همه ی این چیزا رو می گفت. آروم گفتم:
-پس چرا من تو جسم پدرامم؟
-فقط کافیه یکم فکر کنی. آرشیدا بهت گفته بود که دورگه ها روح کاملی ندارن. اونا نمی تونن به کاملی روح انسان باشن. در واقع تو دنیای ارواح، روح هیچ دورگه ای دیده نمیشه. اونا انقدر ضعیف و کوچیکن که میشه گفت اصلا نیستن. دنیای بعد از مرگ ما با انسان ها فرق می کنه. تنها دورگه ای که روح کاملی داره، تویی حسام.
-من نمی فهمم. پس پدرام تو دنیای ارواح چی کار می کرد؟
-توضیحش خیلی پیچیده س. نمی شه تو کلمات خلاصه اش کرد. فقط اینو بدون من تنها کاری که از دستم برای پسرم بر می اومد رو انجام دادم. من و آرشیدا تونستیم روح ضعیف اونو تقویت کنیم. پدرام بیشتر از اینکه یه روح باشه، یه توده ی انرژیه که با روح اون مخلوت شده. من نمی تونستم کاری کنم اون برگرده به جسمش؛ هیچ کس نمی تونست. تنها کاری که می تونستم انجام بدم، این بود که کمک کنم اون مدتی رو در دنیای ارواح بگذرونه. زمان زیادی اونجا نمی مونه و بالاخره میره پیش بقیه دورگه ها.
-اما پدرام از این عصبانی بود که تو هیچ کاری براش نکردی.
-اون الان تقریبا به قدرتمندی آرشیداست. نمی خواد قبول کنه که تمام این قدرت مال خودش نیست و از طرف من و آرشیدا بهش داده شده تا بتونه حضوری مثه بقیه روحا داشته باشه. اون باور داره اگه روحش انقدر قدرتمنده که توی دنیای ارواحه، پس می تونسته برگرده به جسمش اما من اونو ازش گرفتم و دادم به تو. آرشیدا براش توضیح داده اما اون قبول داره تمام این حرفا یه سری دروغه برای اینکه اونو ساکت نگه داریم. من زیاد اهمیت نمیدم اون در موردم چی فک می کنه. همین که دورادور از آرشیدا در موردش می شنوم، برام کافیه.
هیچ چیزی نداشتم که بگم. در واقع از شنیدن این حقیقت ذهنم شوکه شده بود. من اونقدر با حرفای پدرام به گناهکار بودن بابا فک کرده بودم که یادم رفته بود آرشیدا قبلا بهم گفته بود روح دورگه ها به خاطر نیمه ی جنی شون، مثه روح انسان ها نیست.
تقریبا حضور سپهرو فراموش کرده بودم و صداش که بلند شد، شوکه از جام پریدم:
-شما می خواین این موضوع رو مخفی نگه دارم؟
بابا چشمکی بهش زد و با لبخند گفت:
-اگه زخمتت نمیشه.
بعد از جاش بلند شد و با حالت شادی گفت:
-بریم این پسرو به بقیه معرفی کنیم تا خیالم راحت شه.
*******
سالن شورا خیلی بزرگ بود. چند ستون گچ بری شده توش قرار داشت و کنار هر ستون، سه نگهبان ایستاده بود. میز بزرگ شورا که دقیقا وسط سالن قرار داشت، باعث می شد توجه هر کس به میز دوخته بشه و نگاهی به اطرافش نندازه. دور میز صندلی های زیادی قرار داشت که روی همه ی اونا به جز چند تاش، پر بود. از بین افراد دور میز، تونستم محافظا رو تشخیص بدم. تقریبا همه شون اونجا بودن. پنچ صندلی که در صدر میز قرار داشت، با بقیه فرق داشتن. صندلی وسطی از چهار تای دیگه بزرگ تر و مجلل تر بود. خیلی راحت می شد فهمید اون صندلی مال رئیسه. روی دو تا صندلی سمت راستش، پادرا و ایلیار و روی دو تا صندلی سمت چپ، دو زن نشسته بودن. یکی از اونا شباهت زیادی به الکس داشت. اون یکی پوست تیره و موهای قهوه ای تیره ای داشت.
با ورود ما، تمام سرها به سمت ما برگشت. با حالتی معذب، یکم بیشتر به بابا نزدیک شدم و سرمو پایین انداختم. بدون اینکه به کسی نگاهی بندازم، روی صندلی خالی کنار هیوا، نشستم. بابا و سپهرم سرجاشون نشستن اما هنوز از زیر چشم می دیدم که نگاه همه به منه. صندلی من دقیقا کنار صندلی پادرا بود. همین معذب ترم می کرد. بابا خیلی بی مقدمه شروع کرد:
-پدرام دومین فرزند من، بعد از مرگ اولین فرزندم، جانشین اون خواهد بود. پدرام از این به بعد به عنوان ولید شناخته میشه و آموزش اون به عهده ی مشاور من، الکسه. کوچیک ترین فرزند من، هیوا، به خاطر تونایی خاصی که داره، توسط مادرش و یکی از محافظان برادرش، سحر آموزش می بینه. این دو نفر تنها کسایین که همچین توانایی دارن و برای آموزش هیوا، مناسبن.
در گوش هیوا گفتم:
-این «توانایی خاص» چی هست؟
لبخند کمرنگی زد و گفت:
-تلپورت.
تکیه دادم به صندلی و زیر لب غریدم:
-اون وقت نمی دونم چرا به من میگن قوی ترین!
تنها کار خفنی که تا حالا انجام داده بودم، منفجر کردن محله ممنوعه که بود که آخرشم بدنمو زدم پوکوندم! اون وقت هر کی به من می رسید می گفت تو خیلی قوی! کم کم داشتم به این باور می رسیدم که این حرفشون فقط یه طعنه بود!
بقیه جلسه تو یه سری تشریفات و صحبت های مرخرف گذشت که ازش هیچی نفهمیدم. سرمو گذاشته بودم رو پشتی صندلی و با بی توجهی واسه خودم چرت می زدم. زمانی که به خودم اومدم، سالن تقریبا خالی شده بود و الکس با حالت خشکی رو به روم ایستاده بود. چشای بازمو که دید، گفت:
-روزهای فرد از ساعت 5 تا 8 تحت نظر من تعلیم می بینی. خودم میام دنبالت. دو هفته آموزش می بینی و بعد از اون، یه آزمون برات برگزار میشه. اینکه تو جلسات چیزی یاد بگیری یا نه، به عهده ی خودته. من هیچ موضوعی رو دوباره برات تکرار نمی کنم و توجهی به نحوه ی تمرینات ندارم. اگه می خوای از پس آزمون بر بیای، باید سر کلاس من هشیار باشی و مثه الان چرت نزنی.
جمله ی آخرشو اونقدر خشن گفت و که ناخوآگاه صاف تر نشستم. از همین الان می تونستم ببینم کلاسای الکس چقدر برام عذاب آوره!
نشستم کنار مانی و در حالی که ظرف کمپوت آناناس رو می دادم دستش، گفتم:
-تو با این حالت کجا می خوای بری آخه؟
لبخند مضحکی زد و با دهن پر گفت:
-مگه چمه؟ حسودیت میشه در هر شرایطی می تونم مخ بزنم؟
-برو گمشو.
هومن در یخچالو باز کرد و تا کمر رفت توش. صداش از اون تو خیلی خفه به گوشم می رسید:
-وسط کلاس پا شده دختره رو به شام دعوات می کنه.
از تو یخچال بیرون اومد و با اخم از مانی پرسید:
 -بترکی. همه آبمیوه ها رو خوردی؟
مانی با ابرو به من اشاره کرد:
-من تخصصم تو کمپوته. شازده آبمیوه ها رو خورده. میگم توام بشین گلایی که برام آوردنو بخور.
هومن بطری آبو از تو یخچال برداشت و پرت کرد سمت مانی. مانی سرشو دزدید و بطری مستقیم خورد تو سر من. هومن با خنده پس گردنی به مانی زد. با سر و صدای ما، در باز شد و خاله با نگرانی اومد تو. نگاهی به مانی انداخت و با هول گفت:
-تو چرا نشستی؟ الان دوباره خونریزی می کنه زخمت.
آرنجمو گذاشتم رو زانوهام و با دستام سرمو گرفتم. حال و حوصله ی لوس بزای های مانی و قربون صدقه رفتنای مامانش رو نداشتم. به نظرم خیلی چندش بود.
تو دو هفته ای که گذشته بود، زخم مانی عفونت کرده بود. چند روز بعدشم خونریزی داخلی پیدا کرده بود و دوباره راهی اتاق عمل شده بود. به خاطر همینم به جای اینکه بعد از چند روز مرخص شه، دو هفته تو بیمارستان مونده بود.
خاله و هومن با هم از اتاق بیرون رفتن. به محض بسته شدن در، مانی دوباره سرجاش نشست و گفت:
-کلاس بعدیت کیه؟
-فردا. الکس می گفت آخرین جلسه س و بعدش آزمونه.
-خیلی آشغالی پدرام.
با این حرفش خیلی تعجب کردم:
-چرا؟
-همین طوری. حوصله ام سر رفته گفتم به تو فحش بدم.
-واقعا سرگرمی جالبیه!
خندید و گفت:
-آره جون تو. وقتی حرص می خوری اونقدر باحال میشی که حد نداره.
-خفه شو.
یهو در باز شد و در کمال تعجب، فرید پنگوئن وار وارد اتاق شد. نیششو برامون باز کرد و با خوشی گفت:
-سلام.
ابروهام از تعجب لا به لای موهام محو شدن. زیر لبی به مانی گفتم:
-این چرا همچین می کنه؟
قبل از اینکه مانی جواب بده، فرید پرید سمت من و محکم بغلم کرد. تند و تند پشت سرهم داشت حرف می زد و اون قدر سریع می گفت که نمی شد فهمید چی داره بلغور می کنه. همون موقع سیاوش نفس نفس زنان پرید تو اتاق و فریدو که دید، با خیال راحت لبخند زد و اومد سمتمون. بازوشو گرفت و از من جداش کرد و با ملایمت گفت:
-کجا داری میری؟
فرید شونه بالا انداخت و با سرخوشی جواب داد:
-مانی مریضه. اومدم عیادت.
-همه ی ما واسه این کار اومدیم اما مگه قرار نبود تو پیش محمد بمونی؟
فرید چیزی نگفت. علی که تازه اومده بود تو اتاق به فرید توپید:
-اون جوری از خونه زدی بیرون، نمیگی محمد سکته می کنه؟
عملا داشتن ما رو نادیده می گرفتن. من که چیزی از حرفاشون نفهمیده بودم، پرسیدم:
-چه خبره؟
سیا سری به نشونه ی تاسف تکون داد و فریدو نشوند روی صندلی و گفت:
-یه غلطی کردم اینو با خودم بردم مهمونی. کل شبمونو قهوه ای کرد.
علی تکیه داد به دیوار و با حرص توضیح داد:
-مسته.
ابروهام با تعجب بالا رفت. شرایط فرید طوری بود آدم حس می کرد قرص روان گردان خورده تا اینکه مست باشه. سیاوش با خستگی دستی تو موهاش کشید و گفت:
-این چند وقته شرایط خوبی نداشته. از طرفی یه ماه از مرگ حسام می گذره. جدیدا هم با پدرش مشکل پیدا کرده و چند روز پیش یکی از فامیلاشون جلو چشمش مرد. فک کنم به این تخلیه نیاز داشت.
با ناراحتی به فرید نگاهی انداختم. نمی دونستم چطوری یکی از فامیلاشون جلو چشمش مرده اما لحن سیاوش نشون می داد مرگش احتمالا زیادم عادی نبوده. تو این چند وقته اصلا وقت نشده بود برم پیش سیاوش. یه حدسایی در مورد کلید داشتم و می خواستم با سیا در موردش حرف بزنم اما وقتش پیش نیومده بود. چند روزی هم می شد که یکم وقتم خالی شده بود اما سیاوش خونه نبود. احتمالا این غیبتش برمی گرده به حال و روز الان فرید.
سیاوش بی تعارف رفت سمت یخچال و از علی پرسید:
-کمپوت می خوری؟
بعد سه تا کمپوت برداشت و داد دست علی و فرید. مانی همین طور مات مونده بود. من که یکم به این رفتارای سیا عادت داشتم، خندیدم. رفتار سیا صمیمی تر شده بود و این یعنی داره از اون پوسته ی محافظتی که در مورد من و مانی داشت بیرون میاد. فرید پاهاشو دراز کرد و انداخت رو تخت مانی و با لبخند گفت:
-تو چرا مرخص نمیشی؟
مانی با لبخند زوری سعی کرد پاهاشو از روی تخت بندازه پایین:
-خودمم دلم می خواد.
بی توجه به درگیری بین مانی و فرید، برگشتم سمت سیا و پرسیدم:
-چی شده اومدین اینجا؟
-قرار بود بیای و در مورد کلید با هم حرف بزنیم. دیدم نیومدی، خودم اومدم. یه چیزایی فهمیدم.
مشتاقانه خم شدم سمتش و گفتم:
-خب؟
-من و علی داشتیم سر اینکه کلید چی می تونه باشه بحث می کردیم که فرید یه ایده ای داد... بعضی وقتا از اون مخ آکبندش خوب کار می کشه. بیشترم به خاطر اون الان اومدیم وگرنه صبر می کردیم یکم فرید بهتر بشه اما حس کردم موضوع مهمه. فرید گفت که یه چیزی در مورد اون سنگ هست که حاج حیدر بهش گفته. اینکه اون سنگه شبیه هیچ کدوم از سنگای اون منطقه نیست و یه چیزی در مورد خود اون سنگه عجیبه.
-میگی کلید، اون سنگه س؟
-نمی دونم اما منطقیه. اون تو دست حسام بوده و حسامم تو محله ممنوعه بوده. میشه امتحانش کرد.
علی پرید وسط حرفمون و گفت:
-که اگه اون سنگ همون کلید باشه، ما نمی دونیم با امتحان کردنش چه اتفاقی می تونه بیوفته.
سیاوش یه نگاه خنثی به علی انداخت و در جوابش علی اخم کرد. ظاهرا قبلا هم در این مورد بحث کرده بودن و انگار برنده ی اون بحث، سیاوش بوده. خیلی یه دفعه ای، فرید با صدای بلندی به مانی گفت:
-آبی بهت میاد.
سیاوش کوبید تو پیشونیش و بلند شد و رفت سمت اونا تا فرید رو از دسترس مانی دور کنه و مانی نکوبه تو سرش. مانی اعتقاد داشت تو اون لباس آبی و گشاد بیمارستان خیلی مضحک شده. الانم احتمالا حس کرده فرید داره بهش تیکه می اندازه.  
توجه ای بهشون نکردم. ذهنم مشغول این بود که اگه اون سنگ که از محله ممنوعه مونده، کلید باشه، خیلی از چیزا حل می شد. فقط باید خودم امتحانش می کرد تا می فهمیدم. رو به سیاوش گفتم:
-می تونم یه سر بیام خونه ات و سنگه رو ببینم؟
سیا کوبید پس کله ی فرید گفت:
-باشه.
*******