رمان ان دی ای 10
سپهر کنار پندار نشست و یکم هوا رو بو کشید و گفت:
-یه بار تو روستا دیده بودمت. همراه دوستای حسام بودی. حسامو می شناختی؟
هیچی نگفتم. یعنی حرفی نداشتم که بزنم.
-جالبه که قدرت زیادی داری. دفعه ی پیش خیلی واضح حسش می کردم. الان اما اون حسو ندارم. تو می تونی بهم بگی چرا؟
طوری حرف می زد که انگار واقعا توقع داشت بهش جواب بدم. اما حرفاش حداقل اینو بهم فهمونده بود که قدرتمو نمی تونه حس کنه و اینم یعنی اینکه حالا حالا نمی فهمه من حسامم. داشتم بر و بر بهش نگاه می کرد و تصمیم می گرفتم که چی بهش بگم که یهو از کوره در رفت و داد زد:
-برای چی رفتی تو اون قبرستون؟ می دونی این کارت باعث شده چه فاجعه ای به وجود بیاد؟
با دادش از جا پریدم و برای حمایت به ساتیار نگاه کردم. با گوشیش مشغول بود و انگار نه انگار داداشش داره این ور سر من داد می زنه. سینا هم کنارش ایستاده بود و سعی داشت تو گوشیش سرک بکشه. دوباره نگاهمو برگردوندم سمت سپهر. طلبکارانه بهم خیره شده بود. سکوتم رفت رو اعصابش و دوباره داد زد:
-چرا رفتی اونجا؟
کوبید رو میز جلوش و دوباره داد زد:
-چتونه شماها؟ همه تون باید یه گندی بزنین تو زندگی ما؟
خیز برداشت سمتم و یقه امو تو دستش گرفت و تو صورتم غرید:
-خوشی زده زیر دلت؟ می خوای بمیری؟ خب بیا من خودم بکشمت. دیگه چرا ما رو بدبخت می کنی؟
از عصبانیتش شوکه شدم و از جا پریدم. مونده بودم چرا یهو انقدر جنی شده. ساتیار خونسردانه سرشو بالا گرفت و گفت:
-از اولم با این موضوع مخالف بودم. حسام برامون درس عبرت نشد، دوباره این بلا با این سرمون اومد. اگه از اولم به حسام توضیح داده بودیم، پا نمی شد بره تو اون خرابه.
سپهر نفس عمیقی کشید تا خودشو کنترل کنه. از ساتیار پرسید:
-بهشون گفتی بیان؟
-آره.
نگاهم از ساتیار و سینا می رفت سمت سپهر و بعد کشیده می شد سمت پندار. ساتیار خونسرد هنوز با گوشیش ور می رفت. سینا هم بیخیال تر از اون سرش تو گوشی ساتیار بود. پندارم خیره خیره منو نگاه می کرد انگار سعی داشت منو با این نگاها، کشف کنه! سپهرم از عصبانیت داشت می ترکید. تقریبا حدس زده بودم که فهمیدن من رفتم محله ممنوعه و احتمالا یه گندی اونجا بالا آوردم که سپهر این طوری رم کرده! یاد حرف آرشیدا افتادم:
« اینو بدون هر کاری که می کنی، نباید محله ممنوعه رو تحریک کنی. عواقب تحریکش خیلی خطرناک تر از اون چیزیه که فک می کنی.»
با این شانس قشنگ من، خیلی هم بعید نبود محله ممنوعه رو تحریک کرده باشم! آرشیدا لهم می کرد. اما فک کنم قبل از اون خود بابا خفه ام می کرد! فکرم درگیر این شد که یه موقعیتی رو یادم بیاد که بدون خراب کاری، گذرونده باشم. به نتیجه ی خاصی نرسیدم! این حجم از بدشانسی تو زندگی یه نفر، واقعا تامل برانگیزه!
پندار و سینا، سپهرو بردن تو اتاق تا آرومش کنن. موندیم من و ساتیار که هنوز سرجاش ایستاده بود و متفکرانه به گوشیش نگاه می کرد. انگار که داره یه مسئله ی خیلی سخت رو حل می کنه. با شناختی که ازش داشتم، زیادم بعید نبود که واقعا مشغول همین کار باشه. یکم به تماشای در و دیوار گذشت که زنگ درو زدن و ساتیار درو باز کرد.
با دیدن کسی که پشت در بود، حس کردم تمام موهای بدنم سیخ شد. کلی حس مختلف به سمتم هجوم اورد. ترس، اضطراب، دلتنگی، شادی، استرس و همون حس مزخرفی که مثه یه موجود زنده تو دلم پیچ و تاب می خورد.
دلم براش کلی تنگ شده بود. موهاش بهم ریخته و یه لبخند کج رو لبش بود. نگاهش تنها چیزی بود که باعث می شد بفهمم اینی که جلوم ایستاده پدرمه نه خودم!
دو باری که جلوی در خونه خودمون و خونه ی سیا دیده بودمش، وحشت کرده بودم. بیشتر ذهنم رفته بود سمت اینکه اون پدرامه. وقتی من اومده بودم تو جسم پدرام، بعید نبود اونم بره تو جسم من. اما این نظریه ی احمقانه از همه جهت رد شده بود. اول اینکه من خودم تو مراسم دفن خودم شرکت کرده بودم. جلوی چشمای خودم دیدم که جسم نیمه سوختم رو دفن کردن. بعدم اینکه آرشیدا بهم اطمینان داده بود پدرام مرده. نمی دونم چرا اما حرفشو قبول داشتم. می دونستم دروغ نمیگه. از طرفی رفتار ساتیار، مطمئنم می کرد اینی که اومده تو خونه، پدرمه.
با ساتیار دست داد و اومد جلوی من. ناخودآگاه جلوی پاش بلند شدم. بی حرف رو به روی هم ایستاده بودیم و خیره خیره همو نگاه می کردیم. نمی دونستم الان جلوی ساتیار و سپهر و سینا و پنداری که از اتاق بیرون اومدن، چه طوری می خواد واکنش نشون بده. در طی یه حرکت غافلگیرانه، همچین بغلم کرد که هر چی هوا تو ریه هام بود، خالی شد.
واقعا دلم می خواست تو اون لحظه ضدحال نزنم اما نمی شد؛ داشتم خفه می شدم. دستامو گذاشتم رو دستای بابا و سعی کردم از دور خودم بازشون کنم. یکم تقلای بیخودی که کردم، خودش ولم کرد و با ذوق گفت:
-نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
به زور بهش لبخند زدم. همچین ذوق کرده بود انگار یه پسربچه ی دو ساله س! با چشم و ابرو به سپهر و بقیه اشاره کردم اما اندازه ی سرشوزن بهم توجه نکرد. شاید زیادی نامحسوس ادا در آورده بودم!
دستشو انداخت دور گردنم و یکم منو خم کرد و با دست دیگه اش، موهامو بهم ریخت. چیزی به بقیه گفت که چون مشغول نجات دادن خودم از دستش بودم، نفهمیدم. ولم که کرد، متوجه شدم به جز ما دو تا کسی تو هال نیست. صدامو آوردم پایین و با قیافه ی درهم گفتم:
-تو واقعا بابامی؟
یه لحظه شک کردم یکی دیگه جلو روم ایستاده باشه. تا جایی که یادم می اومد، بابا انقدر خرکی ابراز احساسات نمی کرد. نیشخندی به روم زد و بی توجه گفت:
-چطوری پسر؟ شنیدم باز دست گل به آب دادی.
-فک کنم کارم از دست گل گذشته. یه باغو آبیاری کردم.
سرخوش خندید. با اینکه یکم این سرخوشیش رو مخ بود، اما همین که از دستم عصبانی نبود و یه چپ و راست نخوابونده بود تو گوشم، خودش کلی بود! خودشو پرت کرد رو مبل و گفت:
-چه خبر از خانواده ی جدیدت؟ خوش می گذره؟
منم نشستم کنارش:
-تا حدودی. برام جالب بود که پدرام جنگیره.
-آره. اون بچه پر از غافگیری بود. هر دفعه یه کاری می کرد که من فقط یه چند روزی تو شوک بودم.
خندید و چیزی نگفت. منم حرفی نزدم. معلوم بود پدرامو خیلی دوست داشته. فقط نمی دونستم نسبتی باهاش داشته یا نه. بالاخره رشته ی این دوست داشتن باید از یه چیزی نشأت گرفته باشه.
-پدرامو می شناختی؟
یه لبخند ملایم زد. یکم سکوت کرد و بی ربط گفت:
-وقتی مجبور بودم از پیش شماها برم، خیلی ناراحت بودم. اما بازم برای زنده موندن تو به این دوری تن دادم. بعد از ترک کردن شماها که مامانت کلا از من متنفر شد. فقط تو برام مونده بودی که نمی تونستم نزدیکت بشم. تو همون تنهاییا بود که با نسیم آشنا شدم. می دونم آرشیدا یه چیزایی در مورد ازدواج من بهت گفته.
کامل برگشت سمتم و خم شد تو صورتم. یه لحظه ذهنم رفت سمت اینکه چقدر جثه ام در برابرش کوچیکه. این افکارو ریختم بیرون و سعی کردم رو حرفاش تمرکز کنم:
-نمی دونم در مورد ازدواج دوباره ی من چی فک می کنی. شاید با خودت بگی تو رو کلا فراموش کرده بودم؛ که البته اگه این طوری فک می کنی، رک و راست بگو که همین میزو بزنم تو فرق سرت.
با دهن باز بهش خیره شدم. همچین احساسی داشت تعریف می کرد که منم ناراحت شده بودم اما با همون یه جمله، همه چیزو عوض کرد. انتظار داشتم بگه سعی می کنم ذهنیتتو عوض کنم نه اینکه یهو شوخی کنه! دوباره نیشش باز شد و ردیف دندوناشو بهم نشون داد:
-چند سال بعدش بچه دار شدیم. یه قانون مزخرف وجود داره که میگه رهبر جامعه باید بچه هاشو بذار پیش انسانها تا بزرگ شه. این طوری اونا مثه اجنه دید منفی به آدما پیدا نمی کنن و از طرفیم کسی اونا رو نمی شناسه که بخواد به خاطر فرزند رهبر بودن، آزارشون بده. بچه های منم همه شون به عنوان فرزند خونده ی آدما، بزرگ شدن. اما تو تنها کسی بودی که حق نداشتم بهت نزدیک بشم.
حرفی نزدم. نمی دونم چرا کلا لال شده بودم. ذهنم رفت سمت حرفای ساتیار تو اون قبرستون که می گفت می خوان ولید رو معرفی کنن و ولید یکی از بچه های رئیسه. پرسیدم:
-من یه چیزایی رو از حرفای ساتیار و سینا و سوین شنیدم. تو قبرستون و فک کنم اون شب نوبت نگهبانی اونا بود.
-گوش واستاده بودی؟
-یه جورایی... اونا در مورد ولید حرف می زدن.
پاشو انداخت رو پاش و خونسردانه گفت:
-آره. قرار تو یه جلسه، ولیدو معرفی کنم.
-می گفتن از بچه های خود شماست...
-می خوای بپرسی کیه؟ اینکه معلومه. تویی دیگه.
ابروهام رفت بالا و چشمام گرد شد. خدایی می خواست منو معرفی کنه؟!
-می خواین به همه بگین من زنده ام؟
-نه خنگول جون. من قراره پسرمو معرفی کنم که می کنم. کسی هم این وسط نمی فهمه تو زنده ای.
-خب اگه می خوای بگی این پسرمه که همه می فهمن من...
بقیه حرفم تو دهنم ماسید. بهت زده به قیافه ی خونسردش نگاه کردم. ابروهاشو بالا انداخته بود و به گیجی و تعجب من نگاه می کرد. کاملا معلوم بود داره از دیدن این حالت من، کیف می کنه!
-پدرام پسرته؟
-پسرم بود در واقع؛ قبل از اینکه بمیره.
-من... اصلا... یعنی...
اونقدر بهت زده بودم که نمی تونستم کلمه ها رو کنار هم بچینم. پدرام برادرم بود؟ این یکی عمرا تو کت من نمیره. حالا هیوا رو تونستم تا حدودی به عنوان خواهر قبول کنم. اما پدرام... فکر اینکه من الان جسم برادر خودمو گرفتم، باعث می شد یه حس خیلی خیلی بد وجودمو بگیره. یه چیزی خیلی دردناک تر از غم و ناراحتی...
-پدرام چطوری مرد؟
صدام خش برداشته و ناواضح بود و برای همین بابا نفهمید چی می گم. چند تا سرفه کردم تا صدام باز شه و دوباره سوالمو پرسیدم. منی که تا حالا پدرامو ندیده بود، از مرگش و از اینکه من تو بدنش بودم، داشتم از ناراحتی می مردم. اما خود بابا انگار نه انگار... خونسرد جواب منو داد:
-این چند وقته من رفته بودم پیششون و یه چیزایی در مورد خودم و خودشون بهشون گفتم. همینم باعث شد هویتشون لو بره. اجنه سعی کردن جفتشونو بکشن. من دیر رسیدم و فقط تونستم هیوا رو نجات بدم.
-اما همه می گفتن که یه ماشین به پدرام زده!
-آره خب. اما کسی نمی دونه ماشین، راننده نداشته.
حرفی نداشتم بزنم. باید یه چیزی می گفتم به بابا. یه چیزی تو مایه های «تسلیت» اما همچین کلمه ای تو دهنم نمی چرخید که به بابا بگم. آروم گفتم:
-حالا می فهمم. بازم قضیه در مورد نیروهای هم نامه، نه؟ چون من و پدرام نیروهامون هم نام بود، تونستم انقدر راحت برگردم. واسه همینه که حس می کردم قدرتام بیشتر شده.
بابا از جا پرید و کوبید تو پیشونیش:
-آخ. خوب شد گفتی. داشت یادم می رفت...
رو به روی من ایستاد و خیلی جدی گفت:
-می دونی چی کار کردی؟ محله ممنوعه الان هشیار شده. حتی منم نمی دونم چه چیزی در انتظارمونه. می دونی که باید چی کار کنی؟
-محله ممنوعه رو از بین ببرم.
-اما باید صبر کنی. ما هنوز نمی دونیم محله ممنوعه به چی تبدیل شده. بعد از اون موقع نابود کردنش، باید این دفعه رو کارتو درست انجام بدی... راستی اینکه قدرتاتو مخفی کردی، خیلی هوشمندانه بود. نمی دونستم می تونی این کارو بکنی.
یه لبخند احمقانه تحویلش دادم. دهنم باز نشد که بگم من حتی قدرتامو حس هم نمی کنم. چه برسه بخوام اونا رو مخفی کنم! شاید دلم نمی خواست پدرمو از خودم ناامید کنم. قدرتای «من» نبود و این مشکل فقط و فقط به خود من مربوط می شد. بابا رفت سمت اتاق و در همون حال گفت:
-جمع کن برو خونتون تا نگرانت نشدن.
*******
صدای مانی اکو می شد و به گوشم می رسید:
-می دونستی کیارش جدا شده از خانواده اش؟ سر یه دختره با باباش زدن به تیپ و تاپ هم. خدا شانس بده. ما با بابامونم دعوامون بشه، تنها جایی که می تونیم بریم، خونه هم دیگه س.
چشمامو تو حدقه چرخوندم و برای صدمین بار با مشت کوبیدم به در:
-مانی بیا بیرون دیگه. دیر شد. الان اون دیو دو سر رامون نمیده.
درو باز کرد و با یه قیافه ی داغون اومد بیرون. موهاش آشفته شده بود و صورتش، قرمز و خیس عرق بود. نفس عمیقی کشید و گفت:
-نگران نباش. تا منو داری غم نداری. استاد زمانی که چیزی نیست؛ از اون بدتراشم جلو من کم آوردن. تازه، نیم ساعت مونده تا کلاسش.
-اگه تو همین طوری ادامه بدی، جدا دیر میرسیم. حالا چرا این شکلی شدی؟
-داشتم کشتی می گرفتم.
-بله؟!
-من فقط پارسا رو ببینم، شقه شقه اش می کنم. آدم گوشی با خودش میبره تو دستشویی که بعدش اینطوری شه؟
-پارسا رو ول کن. تو چرا این ریختی شدی؟
-داشتم با این توالت فرنگی کشتی می گرفتم. چیه این آخه؟ همه چی از نوع ایرانیش خوبه... البته جز ماشین. ایرانیشو بخری، زیر حکم مرگتو امضا کردی.
هلش دادم سمت در و با کلافگی توپیدم:
-بس کن جون من. دو دقیقه سکوت کن.
آژانس دم در ایستاده بود. راننده از این که نزدیک نیم ساعت دم در کاشته بودیمش، کلی شاکی بود و هی راه به راه چشم غره پرت می کرد سمتمون. مانی هم تمام مسیر خونه تا دانشگاه رو غر زد. صبحی که پارسا رفته بود دستشویی، گوشیش از جیبش سر می خوره و مستقیم میره تو چاه. پارسا هم دستشویی رو غرق کرده بود و نمی ذاشت کسی بره تو. مانی هم که دیشب خونه ما مونده بود، مجبور شده بره سراغ توالت فرنگی. اینطور شد که من مجبور شدم غرغرای اینو تحمل کنم. هر چی بهم بهش می توپیدم، بازم کار خودشو ادامه می داد.
جلو دانشگاه که ایستادیم، مانی زودتر از من پیاده شد و تند تند گفت:
-ببین یه کار کوچولو دارم. زود برمی گردم.
بعدم بدون اینکه منتظر واکنش من باشه، دوید و بین جمعیت گم شد. کرایه رو دادم و پیاده شدم. همون دم در چشمم افتاد به پسری که اون روز ازم کمک می خواست. سرش پایین بود و آروم می رفت داخل دانشگاه. دویدم پست سرش و دهنمو باز کردم صداش بزنم اما اسمش یادم نیومد. شایدم اصلا اسمشو نگفته بود. دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:
-صبر کن.
برگشت سمتم و با دیدن من، دهنش باز موند. هر کی جای اون بود، همین قدر تعجب می کرد. بعد از واکنش اون روز من، خیلی بعید بود که بیام پیشش. خودشو جمع و جور کرد و گفت:
-چیزی شده؟
-در مورد مشکلت می خوام بپرسم.
ذوق کرد و چشاش برق زد. زود پریدم وسط ذوق کردنش و گفتم:
-اما قول نمیدم حتما بتونم برات کاری کنم.
دستمو گرفت و دنبال خودش کشید. یه لبخند گنده نشسته بود رو لبش و دیگه از اون آروم راه رفتن خبری نبود. تقریبا داشت می دوید و دست من بدبختم از جا می کند. روی یک از نیمکتای حیاط نشستیم و اون با شادی گفت:
-اصلا انتظار نداشتم بیای. ازت ناامید شده بودم. الان خیلی خوشحالم.
-فقط قبل از اون، اسمت چی بود؟
-نیما.
-آها، نیما. مشکلت گفتی چیه؟
-واقعا می خوای بهم کمک کنی؟
-اگه بتونم، شاید.
-خب می دونی... نمیشه دقیق توضیحش داد...یه سری اتفاقا واسه ما میوفته که هیچ دلیل مشخصی براش پیدا نکردیم.
-ما؟
-من و خانواده ام. همه چی از چند تا سر و صدا جزئی شروع شد... کم کم وسایلمون جلو چشم خودمون تکون می خوردن. یه بار یکی از گلدونامون پرت شد سمت من و سرم پنچ تا بخیه خورد.
یه زخم تازه جوش خورده روی پیشونیشو بهم نشون داد که چون موهاشو می ریخت رو صورتش، زیاد معلوم نبود.
-بعد از اون، صبحا که بلند می شدیم، تن و بدنمون کبود بود. الان دیگه این کتک زدنا، تو بیداریمون اتفاق میوفته. برادرم الان بیمارستانه. جفت پاهاش شکسته.
-اون اول اولش، اتفاقا از کی شروع شد؟
-دقیق نمی دونم. من زیاد خونه نیستم. اما فک کنم از سه، چهار ماه پیش شروع شد.
-کار خاصی کرده بودین اون موقع؟ چه بدونم... هر چی که فک می کنی ربطی به این ماجراها داشته باشه.
اومد چیزی بگه که سر و کله ی مانی پیدا شد. با تشر خواست پسره رو دور کنه که نذاشتم و خیلی کوتاه بهش گفتم که می خوام کمکش کنم. یکم غرغر کرد اما بعدش راضی شد. دیگه وقت نشد منتظر جواب سوالم بمونم و با مانی رفتیم سر کلاس. با اینکه در ظاهر مانی جلوی پسره قبول کرده بود کمک کنه اما تو کلاس مخ منو خورد انقدر در بارش حرف زد. یه بار تو عمرم می خواستم به درس توجه کنم که اونم مانی نمی ذاشت. استاد که پشتشو به ما کرد، مانی یکم خم شد سمتم و گفت:
-این پسره رو ول کن. بالاخره میره یکی دیگه رو پیدا می کنه دیگه. ماها که تنها جنگیرای این شهر نیستیم.
-خیلی دوست دارم بدونم چرا انقدر مخالفی؟
-چون ببرعکس تو من از مغزم استفاده می کنم. همین طوری آکبند ولش نمی کنم به امون خدا.
-گمشو.
-مگه دروغ میگم؟ تو خودت کم دردسر داری، راه میوفتی دنبال دردسرای یکی دیگه؟
-فک نمی کنم دردسری برام درست شه. حس بدی نسبت بهش ندارم.
-مردشور خودتو حساتو ببرن. چرا من هر چی میگم تو ساز خودتو می زنی؟ اگه خیلی دوست داری بمیری، من خودم می کشمت. دیگه این مسخره بازیات چیه.
یاد سپهر افتادم. نمی دونم چرا اطرافیان من همه معتقد بودن من می خوام خودکشی کنم. همه شونم داوطلب بودن که خودشون این کارو برام انجام بدن! مانی از خندم شاکی شد و گفت:
-حناق. چته؟
-هیچی. بیخیال. داشتی می گفتی.
-تو چرا انقدر خنگی؟
-تو دلیل مخالفتتو بگو، شاید من قانع شدم.
یکم مکث کرد. انگار داشت تصمیم می گرفت حرفی بزنه یا نه. آخر سر گفت:
-قبل از اون تصادف، رفته بودیم یه جا واسه جنگیری. یکی از همین بچه های برق بود. همه چی ظاهرا خوب پیش رفت اما من تا سه روز با تن و بدن کبود و دماغ خونی بیدار می شدم.
-آها، پس بگو. ترسیدی.
-زهرمار. اینو گفتم نتیجه گیری کنی ازش. نه اینکه چرت و پرت بگی.
-ببین مانی من می خوام این کارو بکنم. تو هم هر چقدر زور بزنی، نمی تونی جلومو بگیری. اگه نمی خوای باهام بیای، پس هیچی نگو.
وقتی گفتم «هیچی نگو» کلاس یهو ساکت شد و صدام خیلی واضح تو کلاس پیچید. استاد چشم غره ای بهمون رفت. مانی صاف نشست سرجاش و زیرلبی غرید:
-به درک.
مانی تا آخر کلاس حتی یه نیم نگاهی هم بهم ننداخت. چه برسه به اینکه بخواد باهاش حرف بزنه. از این بابات زیاد ناراحت نشدم چون واقعا حرف زدنش، اونم الان، رو مخم بود. لبشو به دندون گرفته بود و با حرص به تخته نگاه می کرد. به خاطر اینکه از اول کلاس، حواسم به حرفای استاد نبود، هر چقدر خواستم بفهمم چی میگه، نتونستم. خیلی تخصصی حرف می زد و حالیش نبود ماها تازه ترم دومیم. البته فک کنم فقط من بودم که هیچی نمی فهمیدم. مانی هم معلوم بود مثه خودم گوش نمیده. کلاس که تموم شد، مانی بدون حرف وسایلشو جمع کرد و رفت سمت در. جلوی در ایستاد و برگشت سمتم و گفت:
-به یکی بسپار به خودم زنگ بزنه بیام جنازه اتو تحویل بگیرم.
نیما تو سالن نشسته بود و بین جمعیت چشم می چرخوند. مانی هم بغ کرده کنارش بود. نیما، منو که دید از جا پرید و به سمتم اومد. قرار شد با ماشین اون بریم. اول بریم خونه ی مانی که من یه سری چیز میز بردارم و بعد بریم سمت خونه ی اونا. ظاهرا راه خونه شون یکم دور بود. تو مسیر نه من چیزی می گفتم نه مانی و نه اون. مشخص بود یکم عصبیه اما از اینکه من باهاش بودمم خوشحاله. مانی هم که تکلیفش معلوم بود. همچین دست از دست کارای من داشت حرص می خورد که خنده ام گرفته بود. انگار مامان و بابای من، منو به این سپردن که انقدر احساس مسئولیت می کنه.
با راهنمایی های مانی یه چند تا کاغذ و روان نویس و یه سری چرت و پرتای دیگه جمع کردیم. برخلاف انتظارم مانی هم باهامون اومد. انتظار داشتم بعد از اون حرفش تو کلاس، بره بشینه تو خونه و منتظر باشه یکی بهش زنگ بزنه که بیاد و جنازه ی منو جمع کنه!
یکم که از خونه راه افتادیم، یهو یاد این افتادم که وقت نشد مانی در مورد شروع اون اتفاقا حرف بزنه. چون با مانی عقب نشسته بودم، کل هیکلمو از بین دو تا صندلی کشیدم جلو کشیدم و گفتم:
-راستی نگفتی اون اولش کار خاصی کردین که اذیتا شروع شد یا نه؟
از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و دوباره زود به جلوش خیره شد. انگار خیلی کم رو ماشین تسلط داشت و می ترسید هر لحظه بزنه به در و دیوار.
-نمی دونم. گفتم بهت، من زیاد خونه نیستم. یکمم جمعیت ما زیاده واسه همین هیچ وقت نمیشه فهمید چه اتفاقی تو خونه می افته یا تقصیر کیه
با دست یکم پیشونی دردناکمو مالیدم. خواستم چیزی بگم که صدای جیغ بلدی، باعث شد از جا بپرم. سریع چشمامو باز کردم و با دیدن جمعیتی که رو به روم بود، دهنم باز موند. خونه، سالن بزرگی داشت که از در و دیوارش آدم می ریخت. نزدیک 10-20 تا بچه داشتن وسط می دویدن که فک کنم توپ اونا خورده بود تو صورتم. کلی هم مرد و زن تو سالن نسشته بودن و حرف می زدن. مانی با تعجب از نیما پرسید:-مهمون دارید؟نیما لبخند خجالت زده ای زد و گفت:-نه. اینا خانوده امن.-با فامیلاتون زندگی می کنین؟-اینا خواهر برادرامن. اون بچه ها هم خواهر زاده ها و برادر زاده هامن.من و مانی ماتمون برده بود. مطمئن بودم فامیلای ما و فامیلای پدرام رو می ذاشتم روی هم، به اندازه ی خواهر و برادرای نیما نمی شد. نیما بی توجه به تعجب ما، روشو کرد سمت بقیه و اونقدر بلند عربده کشید که پرده گوشم پاره شد:-بچه ها. پدرامو آوردم.یه دفعه همه ساکت شدن و برگشتن سمت ما. خیلی حس مزخرفی بود و قتی اون همه آدم بهت نگاه می کردن. آروم به نیما گفتم:-میشه فقط خودت و پدر و مادرت بمونید اینجا و بقیه برن؟-پدر و مادرم فوت کردن.-خدا رحمتشون کنه. پس فقط خودت و خواهر برادرات بمونید. عروس و دوماد و این بچه ها رو بفرست یه جا دیگه. زیادی شلوغه اینجا.نیما عین جمله ی منو به بقیه گفت. چند نفر رفتن بیرون و بچه ها رو هم با خودشون بردن. اما بازم جمعیت قابل توجهی مونده بودن. مانی یه لبخند خنثی تحویل نیما داد و گفت:-شما چند تا خواهر و برادرین؟-یازده تا خواهریم و هفت تا برادر. البته چند تامون ناتنی هستیم.چطوری اینا همو تحمل می کردن خدایی؟ خونه شون یه شهر بود واسه خودش. یکی مثه مانی میشه تک فرزند، یکی هم مثه نیما، نصف جمعیت دنیا خواهر و برادراشن!همراه مانی روی مبل دو نفره ای نشستیم. سالنی که توش بودیم، واقعا بزرگ بود. از بیرون نشون نمی داد توش این شکلیه. یه راهروی تاریک ته سالن بود و چند تا در دیگه هم علاوه بر در ورودی، به چشم می خورد. جلوی هر در، یکی از برادرای نیما ایستاده بودن و جلوی راهرو هم دو تا از خواهراش بودن. نه تا خواهر و دو تا برادر دیگه هم، اطراف ما مثه دایره ایستادن. نیما رو به رومون بود و خیلی خونسرد نگاهمون می کرد. مانی نگاهی به کسایی که ایستاده بودن انداخت و یکم به من نزدیک تر شد و در گوشم گفت:-میگم حالا که فهمیدیم دورگه ها واقعا وجود دارن و چرت و پرت نیست، ممکنه خون آشاما هم وجود داشته باشن؟ یا شایدم گرگینه ها.بعد از پنجره نگاهی به هوای روشن انداخت و ادامه داد:-قضیه گرگینه منتفیه. اونا نصف شب میان بیرون.غریدم:-چرا چرت میگی مانی؟ -جون تو یه جوری به آدم نگاه می کنن. کم کم داره این حس بهم القا میشه که ارث باباشونو بالا کشیدم.-خفه شو. نیما الان می شنوه.نیما با ابروهای بالا رفته به پچ پچای منو مانی نگاه می کرد. نگاهش یه جوری بود. به قول مانی این حسو به آدم القا می کرد که ارث باباشو ازم طلب داره. نگاهای بقیه هم دست کمی از اون نداشت. یه چیزی اینجا می لنگید. با تمام وجودم اینو حس می کردم. آب دهنمو قورت دادم و به زور لبخند زدم. سعی کردم اصلا نشون ندم که اون وضعیت چقدرم بهم اضطراب وارد کرده:-میشه بشینید؟نیما بدون اینکه تکون بخوره یا حالت چهره اش عوض بشه، گفت:-ما راحتیم.دوباره یه لبخند دیگه بهش زدم. یه عادت مزخرفی که جدیدا دچارش شده بودم، این بود که هر وقت استرس بهم وارد می شد، هی راه به راه نیشم باز می شد. خیلی عادت چرتی بود. مانی یکم دیگه بهم نزدیک شد. عملا تو دهنم نشسته بود. رو به نیما گفت:-ببین من الان معذبم. میشه بشینید و بگید مشکل چیه و بعدش ما زودتر بریم؟نیما خم شد سمت ما و صورتشو دقیقا جلوی صورت ما آورد:-شما قرار نیست به این زودی جایی برید.
با این حرفش قالب تهی کردم. لحنش یه جوری بود. تهدید کننده و پر از تمسخر... لبخند عصبی زدم و گفتم:
-همه اینا الکی بود؟ ما رو آوردی اینجا که گیرمون بندازی؟
-خیلی خوب بود. مثه یه ادم باهوش رفتار می کنی؛ دقیقا چیزی که نیستی. وجود تو مایع ننگه. اما ما این لکه ننگو پاک می کنیمدستشو گذاشت رو شونه ام و تو وشمام خیره شد. حس کردم چیزی تو شکمم تکون خورد. درست مثه اینکه یه ماهی زنده رو قورت داده باشم. حس می کرد اون چیز هی داره بزرگ تر میشه. مثه یه حیوون وحشی که داشت منو از درون قورت می داد. لرزشش که به هر قسمت می رسید، اون قسمت از بدنم سر می شد. کم کم اومد بالا تر و تمام سرمو پوشوند. نگاهم به مانی بود که زیر پای نیما افتاده بود و لبخند خونسردی که روی لبای نیما نشسته بود. چشمام بسته شد و همه چیز تاریک شد.*******خوابیده بودم زیر پنجره و داشتم به هلال ماه نگاه می کردم. مانی از وقتی بهوش اومده بودیم، داشت خودشو به در و دیوار می کوبید تا یه راه خروج پیدا کنه اما تا الان جز عصبانی تر شدن خودش، من هیچ نتیجه ای تو کارش نمی دیدم. برعکس مانی من وقتی دیدم از تنها در و پنجره ی اتاق نمیشه فرار کرد، آروم نشستم یه جا. نمی خواستم انرژی خودمو هدر بدم. مطمئنا بهش نیاز پیدا می کردم.
صدای چرخیدن کلید تو قفل در، باعث شد از جا بپرم. به خاطر بلند شدن یهویی سرم گیج رفت و جلو چشمام سیاه شد. یکم سر جام ایستادم تا اون حالت از بین بره. کم کم سیاهی جلو چشمام از بین رفت و تونستم جلومو ببینم. در اتاق باز و از امنی خبری نبود. هر چی دور خودمو نگاه کردم، مانی رو نمی دیدم. عجیب بود که هیچ صدایی هم نشنیده بودم. نگرانش شدم. من با اصرار بی خودی آورده بودمش اینجا؛ اگه اتفاقی بارش می افتاد، خودمو نمی بخشیدم. نزدیک در ایستادم و سرک کشیدم. با اون جمعیتی که دیده بودم، خلوتی و سکوت و تاریکی سالن برام عجیب بود. عجیب که نه؛ میشد گفت کاملا غیرطبیعی بود. یه قدم جلو رفتم و کاملا از اتاق خارج شدم. آروم صدا زدم:-مانی.صدام تو کل سالن پیچید. یهو در پشت سرم محکم بسته شد و باعث شد از جا بپرم. هر چی بیشتر اون وضعیت ادامه پیدا می کرد، کلافه تر می شدم. کم کم داشتم از بودن تو اون خونه عصبی می شدم. دوست داشتم هر چه زودتر برم بیرون اما اول باید مانی رو پیدا می کردم. خیلی بیشعور بازی بود اگه اونجا ولش می کردم. از طرفی هم یادم نمی اومد در ورودی کدوم ور بود. عاقلانه ترین کار همون بود که می ایستادم کنار دیوار. این طوری حداقل استرس اینکه یکی پشتم سبز بشه رو هم نداشتم. یه صدای ضعیت به گوشم خورد. گوشامو تیز کردم. یه ناله ی خیلی آروم و ضعیت بود که تو سالن انعکاس پیدا می کرد و نمی شد فهمید از کدوم سمت میاد. یکم از در فاصله گرفتم و جلوتر رفتم که پام به یه چیز پشمالو خورد. سرمو انداختم پایین و به زیر پام نگاه کردم و با دیدن گربه ی سیاهی که نگاهم می کرد، قلبم اومد تو دهنم. عقب عقب رفتم. پشمای آبیش تو تاریکی برق می زدن و به من دوخته شده بودن. پام به چیزی گیر کرد و از پشت افتادم. سرم خورد به زمین و صدای بدی داد. سریع سر جام نشستم اما دیگه خبری از اون گربه نبود. یکم تو همون حالت موندم تا تپش قلبم اروم بشه.بلند شدم. چند بار دور خودم چرخیدم و تو اون تاریکی، تا جایی که می تونستم، سالن رو نگاه کردم. کسی تو سالن نبود. چاقومو از تو جیبم در آوردم و جلوم گرفتم. دل اینکه یه گربه رو بکشم نداشتم اما با کمال میل این کارو با هر جنی که طرفم می اومد، می کردم. چشمم افتاد به در اتاقی که ازش بیرون اومده بودم و دیدم کسی جلوش ایستاده. سریع ذهنم رفت سمت اینکه اون مانیه اما خیلی زود فهمیدم قد و هیکلش اصلا به مانی نمی خوره. قدش نزدیکای دو متر بود و هیکلشم سه تای من بود. ایستاده بود جلوی در بسته ی اتاق و تکون نمی خورد. به خاطر تاریکی ازش فقط یه پیکر سیاه می دیدم. صورتش رو نمی تونستم ببینم اما سنگینی نگاهشو حس می کردم. قدرت هیچ حرکتی رو نداشتم. با چشمای گرد شده بهش خیره شدم. از هیجان و ترس به سختی نفس می کشیدم. قلبم اونقدر تند می زد که صدای کوبششو واضح می شنیدم. به چهره ی تاریک اون یارو خیره شدم. بدون اینکه ازش چشم بردارم، دستمو دور چاقو سفت کردم و بالاتر آوردمش. نمی خواستم منتظر بایستم تا اون یه کاری بکنه. اگه به همین طور ثابت ایستادنش ادامه می داد، خیلی راحت می تونستم با چاقو بزنمش.چاقو رو تا صورتم بالا آوردم و یه چشممو بستم. جایی که فک می کردم قلبشه رو نشونه گرفتم و پاقو رو پرت کردم... پرتابم تو یه کلمه، رقت انگیز بود. پاقو به جای قلبش رفت سمت سرش و ثانیه آخر، یارو ناپدید شد و چاقو مستقیم خورد به در و توش فرو رفت. از گوشه چشم حرکت کسی رو سمت چپم دیدم. رومو برگردوندم اما چیز خاصی ندیدم. یکم با دقت به اون نقطه خیره شدم. آروم آب دهنمو قورت دادم و زیرلبی شروع کردم به قوت قلب دادن به خودم. چشم از اون نقطه گرفتم و دویدم سمت چاقو و سعی کردم درش بیارم. خیلی فرو نرفته بودم اما هر چی زور می زدم، در نمی اومد. داشتم با چاقو کشتی می گرفتم که صدایی از پشت سرم شنیدم. سرجام خشک شدم. مثه ای بود که یکی داره جسم سنگینیو می کشه و به سمت من میاد. با شنیدن اون صدا هر وی به خودم قوت قلب داده بودم و خودمو آروم کرده بودم، دود شد و رفت هوا. ضربان قلبم دپباره رفت بالا و نفس هام تند شد. دوباره رفتم سر وقت چاقو و فشارمو بیشتر کردم و تو یه جرکت درش آوردم. سریع برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم. حدسم درست بود. یه نفر داشت آروم آروم به سمتم می اومد و کسی رو رو زمین می کشید و اون فرد رو از یه پاش گرفته بود. قد و هیکلش درست مثه قبلی بود اما می دونستم که اون نیست. توجه ام به پای توی دستش جلب شد. لحظه از ذهنم گذشت که شکل اون کفش چقدر برام آشناس. یکم فک کردم و یادم اومد که اونا کفشای مانی ان. اونی که داشت رو زمین کشیده می شد، مانی بود.
تاریکی نمی ذاشت ببینم اوضاعش تا چه حد خرابه. فقط امیدوار بودم آسیب جدی ندیده باشه. چاقو رو مثه قبل بالا گرفتم و آماده پرتاب شدم. حداقل اینو می دونستم که اگه قلبشو نشونه بگیرم، می تونم امیدوار باشم که به سرش بزنم! پرتش کردم و منتظر بهش خیره شدم. چاقو چند تا چرخ تو هوا خورد و بعد معطل تو هوا موند. با دیدن اون صحنه کاملا مطمئن شدم عقلمو از دست دادم. چاقو بدون هیچ حرکتی بین من و اون یارو، روی هوا ایستاده بود و بعد از چند ثانیه، افتاد زمین. هنوز تو کف دیدن اون صحنه بودم که اون یارو، پای مانی رو ول کرد و با یه حرکت پرید رو من. شتاب و وزنش اونقدر زیاد بود که به صدم ثانیه پخش زمین شدم. کلی خودمو بابت اینکه چاقو رو از خودم دور کردم، فحش دادم. اون یارو منو از یقه بلند کرد و پرتم کرد یکم جلوتر. قبل از اینکه از جا بلند شد، اومد و دقیقا نشست رو سینه ام. وزنش رو قفسه سینه ام بود و به سختی نفس می کشیدم. دستامو با دستاش رو زمین گرفته بود. یکم دستمو تکون دادم تا آزادش کنم که سوزشی رو تو دستم حس کردم. صد در صد دستمو زده بودم به چاقو و بریده بودمش. این وسط فقط همینو کم داشتم.
دست دیگه امو آزاد کردم و چند تا مشت تو سر و صورتش کوبیدم که هیچ فایده ای نداشت. فقط باعث شد فشارشو روم بیشتر کنه و دستامو محکم تر بچسبه. عملا دیگه هیچ کاری از دستم بر نمی اومد جز اینکه کمتر تقلا کنم تا نفس نفس زدنم قطع بشه و انقدر اذیت نشم. با فشاری که روم بود، اگه نفس هام آروم تر می شد، راحت تر بودم. هر لحظه فشار داشت داشت بیشتر می شد و نفس کشیدن سخت تر.
یه دفعه صدای یه نفر پیچید توی سرم. به عربی، تند تند یه سری چیزا رو پشت هم ردیف می کرد که اصلا نمی فهمیدمش. انگار کلا درکمو از واژه ها از دست داده بودم. فقط می دونستم چیزی که توی سرم می شنوم، یه دعاست. ناخودآگاه، دهنمو باز کردم و کلمه به کلمه ای که تو سرم می شنیدم رو به زبون آوردم. اولین کلمه رو که گفتم، فشار ثابت موند و بیشتر نشد. یکم دیگه ادامه دادم که یهو فشارشو به طرز غیرقابل تحملی بیشتر کرد. طوری که تا چند لحظه نتونستم چیزی بگم. جلوی چشمام ستاره های ریزی می دیدم. می دونستم همه اش از کمبود اکسیژنه.
به زور و با نفس نفس دوباره خوندنمو از سر گرفتم. فشار هر لحظه بیشتر می شد. دقیقا آخرین لحظه ای که حس کردم کارم تمومه و تقلا بی فایده س، فشار از روم برداشته شد. صدای توی سرم هم قطع شده بود. یکم تو همون حالت درازکش موندم و نفس کشیدم. سینه ام خس خس می کرد اما حداقل دردش طوری نبود که شک کنم جاییم شکسته. یه صدای وز وز باعث شد کمی خودمو جمع و جور کنم. اون صدا یه جور خاصی بود. می تونستم بشنومش اما نمی تونستم دقیق بگم از کجا میاد یا صدای چیه. مثه این می موند که یه عالمه زنبور دارن به سمتم میان و هر لحظه نزدیک تر میشن... قبل از اینکه خوب حالم جا بیاد، نیم خیز شدم و رفتم سمت مانی. خبری از اون یارو نبود.
سعی کردم گوشامو روی صدای وز وز ببندم. باید از وضعیت مانی مطمئن می شدم و اول باید تمرکز می کردم. مچشو گرفتم و نبضشو چک کردم. می زد؛ این خودش کلی بود. چشمام به تاریکی عادت کرده بود و خیلی محو می تونستم چهره ی مانی رو ببینم. هیچ زخم و خون لخته شده ای به چشم نمی خورد. با دست کل سرشو چک کردم و خدا رو شکر هیچ زخمی پیدا نکردم.
به سختی، با یه دست کشیدمش سمت دیوار و بعد خودم رفتم دنبال چاقوم. خیلی خوش بینانه بود که انتظار داشتم چاقوی به اون کوچیکی رو تو اون تاریکی پیدا کنم. فکری تو ذهنم جرقه زد و یه لنگه کفش و جورابمو در آوردم. رفتم سمت جایی که حدس می زدم چاقوم اونجا باشه. یکم که گذشت، احساس کردم پای بدون جورابم خیس شد. زانو زدم و دستمو رو زمین کشیدم و خیلی زود چاقوی خونیمو پیدا کردم. حداقل خونریزی دستم کمک کرده بود جای چاقو رو پیدا کنم. درد دستم زیاد نبود؛ می تونستم تحمل کنم تا وقتی از این جهنم بریم بیرون.
اون صدای وز وز هنوز وجود داشت. اونقدر قوی تر شده بود که نمی تونستم نادیده اش بگیرم. اون صدا داشت دیوونه ام می کرد. بالا سر مانی نشستم و چشمامو بستم. سعی کردم ذهنمو از روی اون صدا منحرف کنم. الان بیشتر شبیه این بود که یه نفر کنار گوش من داره فیلم نگاه می کنه. اما تلویزیونش برفکیه. یهو انگار یکی تلویزون رو خاموش کرد و صدا قطع شد.
عرق سردی نشست رو سر و صورتم و چسبیدم به دیوار. چشمامو محکم تر بهم فشار دادم. جرئت اینکه چشمامو باز کنم رو نداشتم. می ترسیدم چیزی ببینم و همون جا سکته کنم. ترجیه می دادم اون صدای وز وز روی مخم باشه اما اون سکوت رو تحمل نکنم. با صدای فریاد بلندی که تو خونه پیچید، ناخودآگاه از جا پریدم و چشمام تا آخرین اندازه باز شد. با دیدن چیزی که جلوم بود، ماتم برد. دست و پام شل شد. نفسمو حبس کردم و با چشمای گرد شده به رو به رو نگاه کردم.
نیما جلوم ایستاده بود. اما دیگه نمی شد بهش گفت نیما... گوشه های لبش تا نزدیکی گوشش پاره شده بود و قسمت پایینی لبش به شکل چندش آوری آویزون شده بود. چشماش یه دست سیاه بود و با نگاه کردن بهش، آدم حس می کرد داره توش غرق میشه. موهاش تا نزدیکای گردنش بود و با اینکه باد نمی اومد، رو هوا تاب می خوردن. حالت بدنش طوری بود که فک می کردی خوابه و هیچ کنترلی رو بدنش نداره. روی هوا معلق مونده بود و انگار مثه عروسک خیمه شب بازی با نخ نگه اش داشته بودن.
آروم آروم داشت بهم نزدیک می شد. روی هوا سر می خورد و جلو می اومد. چشماش رو به من دوخته بود. با تکیه به دیوار از جا بلند شدم و چاقوم رو جلوم گرفتم. دستم لرزش عصبی پیدا کرده بود و چاقو رو به زور نگه داشته بودم. یکم که بهم نزدیک تر شد، اخطار دادم:
-جلوتر نیا.
با اون وضعیت دهنش نمی تونست لبخند بزنه اما حس می کردم داره بهم می خنده. کنار مانی ایستاد و سرشو کج کرد و نگاهشو دوخت به مانی. از روی حرص دندونامو به هم فشار دادم. هر کاری که برای آسیب رسوندن به مانی انجام می داد، پدرشو در می آوردم. بدون اینکه نگاهشو به من بدوزه یا تغییری تو حالت دهنش به وجود بیاد، گفت:
-خیلی منتظرت بودم حسام. گیر آوردنت خیلی آسون تر از چیزی بود که انتظار داشتم.
صداش تو گوشم زنگ زد و باعث شد سرم سوت بکشه. صدای سوت توی سرمو نادیده گرفتم و گفتم:
-منو از کجا می شناسی؟ چی می خوای ازم؟
-باعث تاسفه که همچین احمقی ولید دورگه هاست. من از حریفای ضعیف خوشم نمیاد.
چشمام گرد شد و گفتم:
-تو یه جنی؟
نگاهشو بالا آورد و تو چشمام خیره شد. باید از همون اول که دیده بودمش می فهمیدم. بدن نیما داغون شده بود. حالا که نزدیکم اومده بود، می تونستم کلی جای زخم و کبودی تو همه جای بدنش ببینم. تسخیر همیشه به جسم آدم آسیب جدی می رسوند. احتمالا همون اول هم نیما و خواهر برادراش تحت اختیار اجنه بودن. اما الان نیما تسخیر شده بود. یادمه یه جا خونده بودم تسخیر برای اجنه هم کار سختیه. کمتر جنی می تونست این کارو بکنه یا ریسک تسخیر یه آدمو قبول کنه. بودن تو بدن آدما، برای اونا هم خطرناک بود.
یکم جلوتر اومد و من عقب تر رفتم. دیگه تقربا داشتم تو دیوار حل می شدم! نیما گفت:
-تو باید با من بیای دورگه.
طوری گفت دورگه که حس کردم یه موجود مزخرف و نجسم! حالت حرف زدنش عصبیم می کرد. مثه این می موند که یه مجسمه ی بی حرکت باهات حرف بزنه. کاری هم از دستم بر نمی اومد که خفه اش کنم. خیلی سریع داشتم ذهنمو زیر و رو می کردم که یه راه حل برای فرار از اون موقعیت پیدا کنم. تا اون موقع که هیچی به هیچی...
حداقل اینکه هنوز بهم حمله نکرده بود، دلگرمم می کرد. می تونست خیلی راحت بیاد و هر کاری دلش می خواد باهام بکنه. من قدرتی نداشتم و به خاطر خونریزی دستم هم بی حال بودم. با اینکه امیدی نداشتم جوابمو بده، گفتم:
-چرا نیما؟
برخلاف انتظارم گفت:
-من از وقتی فهمیدم زنده ای برات برنامه ریزی کردم. خانواده ی نیما بهترین گزینه بود. با اون مغز ساده و روح ضعیفشون. یه ارتش کامل برای من...
-از جون من چی می خوای؟
سعی می کردم با حرف مشغول نگه اش دارم تا یه چیزی برای نجات خودم پیدا کنم. با نگاه اطرافمو بررسی می کردم؛ به امید اینکه یه گلدونی، چیزی پیدا کنم و بزنم تو سر نیما. تاریکی کارمو سخت کرده بود. نیما با لحنی پر از تمسخر گفت:
-تو هنوز نفهمیدی؟ اون موجود درونت داره قدرتتو می خوره. هر چقدر که زمان می گذره، قدرت تو کمتر و گذرگاه ترمیم میشه. من فقط این روندو سریع تر می کنم.
به کل یادم رفت داشتم دنبال چی می گشتم. با بهت به چهره ی متلاشی نیما خیره شدم. چیزی از درون داشت قدرت منو می خورد؟ برای همین بود که دیگه قدرتمو حس نمی کردم؛ اون داشت نابود می شد و از اون طرف محله ممنوعه داشت خودشو ترمیم می کرد. از اینجا که بیرون رفتم، اول از همه میرم پیش بابا و بهش همه چیزو می گم. اون باید جلوی اینو می گرفت.
-من نمیذارم.
بالافاصله با این حرفم، صدای جیغ بلندی ازش خارج شد. صدای شکستن شیشه های سالن، تو صدای جیغش گم شد. جیغش رفته رفته بلند تر شد و خیلی زود به درجه ای رسید که حس کردم مغزم داره منفجر میشه. چاقو از دستم افتاد. زانو زدم و با هر دو دستم سرمو چسبیدم. بی اراده از روی درد فریادی کشیدم. نیما بدون اینکه صدای جیغشو قطع کنه، اومد بالا سرم ایستاد. از پهلو رو زمین افتادم. درد اونقدر شدید بود که جلوی چشمم سیاه شد. چند دقیقه ای از درد به خودم پیچیدم که بالاخره بیهوش شدم.
درد تمام تنمو پوشونده بود. اون چیزی که اون لحظه حس می کردم، فراتر از درد بود. بدنم بی حس بود و نمی تونستم تکونش بدم. با وجود اون بی حسی، دردی رو که حس می کردم، عجیب بود. هیچ صدایی از اطرافم نمی شنیدم. حضور هیچ کسی رو هم اطرافم حس نمی کردم. هوا سرد بود و باد سردی که می وزید، بهم می فهموند هر جایی که هستم، توی فضای بازه. یه بخشی از ذهنم می خواست به این فک کنه که من کیم. حتی اسممو یادم نمی اومد. تا حس می کردم دارم به نتیجه ای می رسم، موجی از درد تو وجودم می چرخید و تمام افکارمو پراکنده می کرد. از وقتی هوش و حواسم سرجاش اومده بود، چند ساعتی می گذشت اما نه کسی سراغم اومده بود نه از شدت درد کم شده بود و نه به موفقیتی تو به یاد آوردن چیزی داشتم. چشامو حس نمی کردم. بسته بودن و همین بسته بودنشون باعث می شد حس کنم دارم تو تاریکی وجودم غرق میشم.
یه دفعه دردی خیلی شدیدتر تو سرم پیچید. سرم سنگین شد و پرت شدم تو تاریکی...
********
وسط یه بیابون ایستاده بودم. تا چشم کار می کرد، هیچ درختی رو نمی دیدم. سکوت اونجا با تمام سکوت هایی که تا حالا تجربه کرده بودم، فرق داشت. یه جور خاصی بود که دقیقا نمی تونستم انگشت بذارم روش.
یه صدای سرفه کردن آروم از پشت سرم، شنیدم. برگشتم و با دیدن موجود مچاله شده ای که با فاصله ی کمی ازم رو زمین افتاده بود، ابروهامو بالا انداختم.
آروم رفتم سمتش و کنارش زانو زدم. چیز جالبی که همون لحظه متوجه شدم، این بود که با وجود آفتاب داغی که می زد پس کله ام، زمین سرد بود.
کسی که رو زمین افتاده بود، هیکل یه دخترو داشت و لباس یه دست مشکی تنش بود. موهاش مشکی بود و رگه هایی از صورتی توش دیده می شد. سرشو بلند کردم و چشمم خورد به صورت خونیش. چند تا زخم عمیق روی صورتش بود. چشماشو بسته بود و پشت سرهم سرفه می کرد. سرفه هاش خشک و با درد بود و خون بالا می آورد.
هیچ کاری از دستم بر نمی اومد که انجام بدم. همین طور بهش خیره بودم که چشماشو باز کرد و تو چشمام خیره شد. اون لحظه اونقدر از دیدن چشمای صورتیش تعجب کردم که ناخودآگاه خودمو عقب کشیدم. به زور و با سختی، بین سرفه هاش گفت:
-به خودت بیا... حسام... جلوشو بگیر...
نمی فهمیدم داره در مورد چی حرف می زنه. شاید به خاطر درد توهم زده بود و منو با حسام نامی اشتباه گرفته بود. دستشو با هم دردی فشار دادم و سعی کردم لحنم گرم باشه:
-آروم باش. چیزی نیست. خوب میشی.
-خفه شو... چرت نگو...
از این همه خشونت، جا خوردم. بیا و خوبی کن! دوباره گفت:
-من... زیاد نمی تونم اینجا بمونم... سعی کن به یاد بیاری.
-چی رو؟
-همه چیزو... خودتو... خانواده اتو... وظیفه اتو.
خواستم چیز دیگه ای بپرسم که یه سرفه ی خیلی دردناک کرد و همه چیز تاریک شد...
تاریکی از بین رفت. نگاهی به اطرافم انداختم و به جای اون بیابون، خودمو توی یه قبرستون دیدم. هوا تاریک و روشن بود و برف می بارید. همه جا پوشیده از برف بود اما هنوز می شد سنگ قبرا رو دید. روی اونا به خط عجیبی نوشته شده بود که ازش زیاد سر در نمی آوردم. نگاهم افتاد به سنگ بزرگی که بالاش شکسته بود. ظاهرا تنها راه ورود، همون سنگ بود. اطراف اون سنگ رو صخره های بزرگی محاصره کرده بودن و در واقع اون سنگ راه ورودی رو بسته بود اما از شکستگی بالاش می شد به راحتی رد شد.
همون لحظه مرد جوونی از همون قسمت شکسته خودشو بالا کشید و پرید تو قبرستون. قد و هیکلش متوسط بود. موهای روشنش آشفته تو صورتش ریخته بود. حالتش طوری بود که حس می کردم خیلی ناراحته. لباش رو به هم فشار می داد و ازشون یه خط سفید دیده می شد. اخماشم درهم بود. قدم هاش مصمم و محکم بود. از کنار من رد شد و بی توجه به من به راهش ادامه داد. انگار که من اصلا وجود ندارم. اون مرد منو نمی دید.
بی اراده پشت سرش راه افتادم. سریع از بین قبرا رد می شد و جلو می رفت. یکم که جلوتر رفتیم، کنار قبری ایستاد که از بقیه ی قبرا بزرگ تر بود. سنگ سیاهی داشت و نوشته هاش قرمز رنگ بود. جالب بود که می تونستم اسم صاحب قبر رو بخونم. بزرگ نوشته شده بود:
"حسام نوری (ولید)"
چهره ی مرد با دیدن قبر، بیشتر درهم رفت. انگار از دیدن اون قبر خیلی عذاب می کشید. شاید حسام یکی از عزیزانش بوده.
نشست کنار قبر و دست راستشو گذاشت رو قبر و چشماشو بست. همون لحظه کنارش دختری ظاهر شد. یه دختر نوجوون که فوق فوقش می شد گفت ۱۵ سال سن داره. یه تونیک ساده ی سفید پوشیده بود و موهاش آزادانه اطرافش ریخته بود. کنار مرد ایستاد. خیره خیره به مرد نگاه کرد که بالاخره چشماشو باز کرد. نگاهشون تو هم قفل شد. دختر بدون اینکه حرفی بزنه، دستشو جلو برد و منتظر بهش نگاه کرد. نگاه مرد بین دست و دختر چرخید و با تردید دستشو گرفت. دختر لبخند کمرنگی زد و کنارش نشست.
هر دو چشماشونو بسته بودن و اخم کرده بودن. هر چی می گذشت، چهره ی مرد مچاله تر می شد. دختر هم اخم کرده بود اما انگار نسبت به مرد زیر فشار کمتری بود.
یه دفعه هاله ی سیاهی رو دیدم که با شدت از مرد خارج شد. خارج شدنش مساوی شد با پرت شدن مرد و دختر. اون هاله از روی هر سنگ قبری که رد می شد، اونو خرد می کرد. با چشمم داشتم هاله رو تعقیب می کردم. زمانی که رسید به سنگ ورودی، با صدای وحشتناکی منفجر شد. صداش به حدی بلند بود که گوشامو گرفتم. از زیر چشم دیدم دختر که به خاطر انفجار پرت شده بود دورتر، دوید سمت مرد و با لمس بدنش، جفتشون غیب شدن. با رفتن اونا، موندم من و یه قبرستون داغون. قبل از اینکه کاری انجام بدم، حس کردم از پشت کشیده شدم...
زمانی که به خودم اومدم، دیدم روی یه زمین شیب دار ایستادم. علف و گیاهای روی زمین، تا نزدیکای زانوم بلند بودن و راه رفتنو برام سخت می کردن. چند قدم جلوتر رفتم که چشمم افتاد به همون دختر و مردی که تو قبرستون بودم. جلوتر رفتم و با دیدن چهره ی مرد، ناخودآگاه سرجام ایستادم. بینیمو چین دادم و با اخم به دختر نگاه کردم.
دختر روی جنازه ی سوخته ی مرد خم شد بود و دستشو روی پیشونی مرد گذاشته بود. چیزی رو زیر لب زمزمه می کرد که نمی فهمیدم. نگاهمو دوختم به چهری مرد. نصف صورتش سوخته بود و چشمش کاملا از بین رفته بود و یه حفره ی سیاه جاش مونده بود. از گوشش و دهنش خون می اومد. بدنش هم سوخته بود. دلیل سوختنشو درک نمی کردم. اونجا هیچ آتیشی نبود که بهش آسیبی برسونه. شاید اون هاله بهش آسیب رسونده بود! اون لحظه تنها دلیلی که پیدا کردم، همون بود. البته اون هاله ی سیاه از دختر هم عبور کرده بود اما جز چند تا سوختگی جزئی، زخم قابل توجهی نداشت.
زمزمه کردن دختر که تموم شد، صحنه ی عجیبی دیدم. از بدن اون مرد یه هاله ی دود مانند سفید بیرون اومد. شکل اون هاله شبیه بدن یه مرد بود. چند لحظه سردرگم بالای جسم مرد موند که دختر دستشو گرفت و غیب شدن. هم زمان با اونا، منم غیب شدم. انگار وابسته به اونا بودم. اخرین چیزی که دیدم، یه دشت بزرگ و سبز بود که جنازه ی سوخته ی مرد توش خوابیده بود... بعد از پشت کشیده شدم...
این بار توی بیمارستان بودم. جلوی روم چند تا تخت بود و روی هر کدوم یه نفر با لباس سبز خوابیده بود. بالای سر یکی از تختا، همون دخترو دیدم که کنارش اون هاله ی سفید ایستاده بود.
بیمار روی تخت، یه پسر جوون بود. پوست سبزه ای داشت که یکم رنگش پریده بود. موهاش مشکی بود که از زیر سر باندپیچی شده اش، به سختی معلوم بود. یه پاش شکسته بود و آویزونش کرده بودن. توجه ام به دختر جلب شد که باز، داشت چیزی رو زیر لب زمزمه می کرد. یه لحظه حس کردم کس دیگه ای هم کنار اون دختر ایستاده. مسخره بود اما خیلی واضح حضورشو حس می کردم. شاید هم فقط توهم زده بودم.
سر در نمی آوردم چه خبره. منتظر بودم ببینم بعدش چه اتفاقی می افته و اخرش چی میشه. ناخودآگاه کنجکاو شده بودم که چه اتفاقی برای اون مرد می افته. فهمیده بودم که اون هاله ی سفید باید روح اون مرد باشه.
نگاهم به دختر بود که یهو دیدم اون هاله کشیده شد به داخل بدن اون پسر. با چشمای گرد شده خیره شدم به جسم اون پسر. در کمال تعجب دیدم که رنگ صورتش برگشت و مانیتور کنار تختش نشون داد که ضربان قلبش بیشتر شده. با ورود اون هاله ی سفید به بدنش، بدنش واکنش نشون داده بود. دختر با لبخند عمیقی بهش خیره شد. انگار از نتیجه ی کارش راضی بود.
یهو بدون اخطار قبلی، همه جا تاریک شد. مثه دفعه های قبل حس نکردم که کسی منو از پشت کشید. فقط همه جا تاریک شد...
تاریکی از بین رفت و من خودمو تو اتاق یه بیمارستان پیدا کردم. یه اتاق خصوصی بود که یه تخت توش داشت و چند تا صندلی. یه یخچال گوشه ی اتاق و کنار پنجره بود و روی میز تخت، یه گلدون پر از گل به چشم می خورد. من روی یکی از صندلی های نزدیک تخت نشسته بودم.
جز من، یه نفر دیگه هم توی اتاق بود که لباس بیمارستان تنش بود و روی تخت و پشت به من خوابیده بود. جثه ی ریزی داشت و می شد گفت تقریبا ۲۰ سالشه. پوستش سبزه بود و موهاش مشکی. یکم در سکوت بهش خیره شدم که در اتاق باز شد و پسر جوونی اومد تو. پوست اونم مثه پسر روی تخت، سبزه و موهاش مشکی بود. چشمای توسی روشنی داشت. کنار تخت ایستاد و با خنده رو به پسر روی تخت، گفت:
-تو هنوز رو اون تختی؟ پاشو یه تکونی به خودت بده زخم بستر نگیری پسر.
اون یکی با غرغر گفت:
-خوابیدن یا نخوابیدن من چه فرقی به حال تو داره پارسا؟
تکونی به خودش داد و طاق باز خوابید. حالا می تونستم چهره اشو ببینم. شباهت زیادی به همون پسر که اسمش پارسا بود، داشت. انگار همون فرد بود اما نسخه ی کوچیک ترش. یه دفعه سرجام خشک شدم. این پسر همونی بود که روح مرد درونش کشیده شده بود!
اون دو نفر طوری رفتار می کردن که انگار من اونجا نیستم. شاید هم واقعا منو نمی دیدن! مثه اون مرد و دختری که دیده بودمشون.
پارسا بی توجه به حرفش، خندید و گفت:
-مگه قرار نبود حاضر بشی؟ برگه مرخصیتو گرفتم. مانی و هیوام الاناست که برسن.
با هول از جاش پرید و گفت:
-خوب شد گفتی. اصلا یادم نبود.
با کمک پارسا، یه پیراهن و شلوار مشکی پوشید و ایستاد جلوی آینه. از توی آینه به پارسا که روی تختش دراز کشیده بود، نگاه کرد و گفت:
-بابا کو؟
-با پایا رفتن خرید. کلی چیز میز کم اورده بودن واسه نذری.
-من که به مامان گفتم. نذری لازم نبود. فقط خودشو انداخت تو زحمت.
-تو نگران نباش. اونقدر از بهوش اومدن تو ذوق زده س که حاضره کل شهرو غذا بده.
با اخم از جام بلند شدم. یه حس عجیبی به این صحنه ها داشتم. حس می کردم قبلا اینا رو دیدم؛ خیلی آشنا بودن! تمام صحنه هایی که تا به حال دیده بودم، برام اشنا بودن اما هر چی به ذهنم فشار می اوردم، نمی تونستم بفهمم چرا حس می کنم برام آشنان. من حتی اسم خودمو هم یادم نمی اومد چه برسه به اینکه بخوام سعی کنم چیز دیگه ای رو به یاد بیارم. مثه این می موند که یکی کل حافظه امو پاک کرده باشه. یاد حرف اون دختر چشم صورتی افتادم:
"-سعی کن به یاد بیاری.
-چی رو؟
-همه چیزو... خودتو... خانواده اتو... وظیفه اتو."
شاید من با اون مرد توی قبرستون ارتباطی داشتم. تمام چیزهایی که تا به حال دیده بودم، یه جوری به اون مرد ربط داشت. شاید من یکی از نزدیکای اون مرد بودم. یه صدایی تو ذهنم گفت:
-یا شایدم تو خود اون مردی.
این یکی دیگه خیلی احمقانه بود. امکان نداشت بتونم در قالب یه فرد جدا، خودمو ببینم! اصلا با عقل جور در نمی اومد.
پارسا که از اتاق خارج شد، کنار اون پسر نشستم و به نیم رخش خیره شدم. به در نگاه می کرد و تو فکر بود. آروم به پسر گفتم:
-تو می دونی من کیم؟
فک می کردم بازم به حضورم بی توجه می مونه اما برخلاف تصورم، یهو از جا پرید و اطرافشو نگاه کرد. اصلا انتظار این حرکتو ازش نداشتم. نمی دونستم صدای منو می شنوه یا به خاطر چیز دیگه ای از جا پریده. برای اینکه اینو بفهمم، گفتم:
-صدامو می شنوی؟
رنگش پرید و با چشمای گرد شده اطرافو نگاه کرد. خواستم چیز دیگه ای بگم یه پسر تقریبا هم سن و سالای خودش پرید تو اتاق و با صدای بلند گفت:
-پدرام.
دوید سمت ما و پسر کنار دستمو که فهمیده بودم اسمش پدرامه، محکم بغل کرد. پدرام در مقابل ابراز احساساتش خیلی خشک جواب داد و زود ازش جدا شد.
پسر تازه وارد اصلا به روی خودش نیاورد که پدرام بهش بی محلی کرده. همون لحظه دختر نوجوونی هم وارد اتاق شد که تو همون نگاه اول شناختمش. همون دختری بود که تو قبرستون دیده بودمش. دختر رفت سمت پدرام و چیزی بهش گفت. حرکت لبشو می دیدم اما نمی شنیدم چی میگه. این حالت زیاد طول نکشید و دوباره همه چیز جلو چشمم تیره و تار شد...توی یه خونه ی روستایی ساده بودم. یه پیرمرد کنارم ایستاده بود و داشت با پسر جوونی حرف می زد. پیرمرد یه چهره ی خاصی داشت. یه جور حالت روحانی و آرامش بخش تو چهره اش بود. پسر هم چشم و ابرو قهوه ای بود و تیشرتش تو تنش زار می زد. بارز ترین ویژگیش، همون لاغر بودنش بود. پیرمرد یه سنگ سیاهی رو به سمتش گرفت و گفت:-من جنسشو خوب می شناسم. از محله ممنوعه س. من میگم اون پسر تو محله ممنوعه بوده وقتی اونجا منفجر شده. موج انفجار هم پرتش کرده بیرون.پسر یه پوزخند زد. توجه ام به چشمای سرخش جلب شد. انگار یه عالمه گریه کرده بود یا چند شبانه روز نخوابیده بود.-اونجا چیکار می کرده؟ تنها چیزی که ازش مونده، این سنگ احمقانه س! چرا این تو انفجار سالم مونده؟ حاجی متفکر دستی به ریشش کشید و گفت:-یه چیز خاصی در مورد این سنگ وجود داره اما نمی تونم بفهمم چیه. تو فعلا در موردش چیز زیادی به پسرا نگو. من خودم مشکلو حل می کنم.-سنگو به سیاوش نشون میدم. اون بیشتر از همه ی ما در مورد کارای حسام خبر داشت. شاید در مورد این سنگ چیزی بدونه.-بذار بعد از مراسم این کارو کن اما زیاد تو جزئیاتش نرو. اون پسر الان حالش زیاد خوب نیست. بعد دو روز تازه جنازه دوستشو پیدا کردن.پسر سری به علامت تایید تکون داد و بی حرف رفت بیرون. دنبالش از در بیرون رفتم اما به جای اینکه با یه روستا رو به رو شم، خودمو دیدم که وسط یه رستوران ایستادم. پشت سرمو که نگاه مردم، جز میزای رستوران، هیچ چیز دیگه ای نبود. خبری از اون خونه ی روستایی نبود...یکم واسه خودم چرخیدم که ناخودآگاه کنار یه میز ایستادم که یه دختر و پسر جوون پشتش نشسته بودن. می خواستم به راهم ادامه بدم اما انگار پاهام قفل شده بود. نگاهمو دوختم به چهره ی دختر و حس کردم برام اشناس. این بار خیلی قوی تر از دفعات، قبل مطمئن بودم این دخترو می شناسم اما به یادش نمیارم. پوست سفید و چشمای عسلی داشت و موهای روشنش از زیر شال معلوم بود. خیلی جدی داشت با پسر رو به روش حرف می زد:-اونا می خوان همه اینا مخفی بمونه. حتی به ما هم کل حقیقت رو نگفتن.-پس تو از کجا در موردش می دونی؟-من نمی شینم یه جا که بهم اطلاعات بدن. خودم میرم دنبالش.پسر لبخند تمسخر آمیزی زد. موهاش مشکی بود و حالتشون طوری بود که انگار یه چند هفته س شونه نخورده! چشماش سبز روشن بود و سفیدی چشماش به قرمزی می زد. پوستش هم خیلی رنگ پریده بود. در کل با دیدن قیافه اش به نظرم اومد الان باید تو بیمارستان بستری باشه نه این که بیاد رستوران!-حالا فرضا من حرفاتو قبول کردم... چرا اومدی پیش من؟ من چی کار می تونم بکنم؟-تو تنها فرد نزدیک حسامی که می تونه بهم کمک کنه اونو پیدا کنم.-من؟!پسر پشت سر این حرفش بلند خندید. اما خیلی زود خنده اشو جمع کرد و جدی شد. دختر در مقابل خنده اش، خونسرد لبخند زد و گفت:-بهت گفته بودم؛ من خودم اطلاعاتمو به دست میارم. در مورد توام خیلی چیزا می دونم.پسر پوزخند زد و با ابروی بالا رفته پرسید:-جدی؟-می دونم چرا اومدن سراغ تو. وقتی فهمیدم تو داری میمیری، تعجب کردم که چرا باید بیان سراغ تو. اما خیلی زودتر از اونی که فک می کردم فهمیدم چرا.همون یه ذره رنگی هم که تو صورت پسر بود، پرید. یکم مکث کرد و بعد با حرص غرید:-اون یه اشتباه بود.-که تاوانشم پس دادی. اما خیلی برام جالب بود که حتی حسام هم چیزی در این مورد نمی دونست. -به اندازه ی کافی خودش درگیر مشکلاتش بود. -اینم یه اشتباه دیگه ی تو بود. حسام می تونست کمکت کنه. اونی که دنبالت بود، خیلی هم قوی نبود.-به حسام چی می گفتم؟ می گفتم با یه حرکت احمقانه زدم دهن کل خانوادمو اسفالت کردم؟ -حق حسام بود بدونه شغل اصلیت چیه... ولش کن. الان نیومدم در این مورد باهات حرف بزنم. فقط ازت کمک می خوام. زندگی خیلیا به این بستگی داره.دوباره پسر پوزخند دیگه ای زد و سر تکون داد:-چه فایده؟ زندگی حسامو برمی گردونه؟-کسی که مرده، هیچ وقت برنمی گرده. اما به جای کمکت می تونم چیزی در مورد حسام بهت بگم.-چی؟-یه راز. چند وقتیه متوجه شدم یه چیزی رو دارن مخفی می کنن. فهمیدم در مورد حسامه اما برای فهمیدن همین یه مورد کوچیک، کلی ریسک کردم و اذیت شدم. همینم با شنیدن حرفای رهبر با همسرش متوجه شدم. -حرفای پدر حسام با زنشو استراق سمع کردی؟ مگه پدرش قوی نیست؟ چطور متوجه حضورت نشد؟-منم قدرتای خودمو دارم.یکم جفتشون سکوت کردن و بعد دختره گفت:-کمکم می کنی پیداش کنم؟
پسر یه نگاه خنثی بهش انداخت. تقریبا صد در صد مطمئن بودم که جوابش منفیه اما گفت: -باشه اما باید بفهمی چی رو در مورد حسام پنهان کردن و بهم بگی.دختر لبخندی زد و دستشو جلو برد:-قبوله.پسر باهاش دست داد... حس کردم سرم تیر کشید. همون جا رو زمین نشستم و با دست سرمو فشار دادم. انگار هم زمان چند نفر داشتن تو سرم حرف می زدن... صدای جیغ، گریه، دعوا، بوق ماشین، انفجار، حرف زدن چند نفر، کوبیدن چکش... همهمه ی یه دفعه ای توی سرم، داشت دیوونم می کرد.
یهو سرم سوت کشید و همه صداها قطع شدن اما فشار ناگهانی که به سرم وارد شد، باعث شد حس کنم چیزی تو سرم ترکید. جاری شدن خون پشت لبم و روی گردنم که از بینی و گوشم بیرون می ریخت رو حس کردم و چشمام بسته شد.
یه دفعه ای سرجام نشستم و نفس عمیقی کشیدم. با دست خون پشت لب و گردنمو پاک و سرمو بلند کردم.تو یه اتاق چوبی بودم که همه جاش پر از خون بود. روی دیوارا با خون به زبونای مختلف چیزایی نوشته شده بود. چند لحظه فقط به اطرافم خیره شدم. بدون فکر... بدون هیچ کاری... هنوز تو بهت چیزایی بودم که مثه فیلم از جلوی چشمام گذشته بود. اونقدر واقعی بود که اگه با چشمای خودم، خودمو جلوی روم نمی دیدم، مطمئن می شدم که همون لحظه اون چیزا داره برام اتفاق میوفته.دیدن همه ی اون چیزا، به چند تا از سوالام جواب داده بود اما سوالای زیادی هم به وجود آورده بود. با شنیدن صدای لولای در، از فکر بیرون اومدم. سرم چرخید سمت در. آروم داشت باز می شد. هر لحظه منتظر بودم یه چیز وحشتناک رو پشتش ببینم اما در تا اخر باز شد و کسی پشتش نبود. اخمام درهم رفت و از جام بلند شدم. یکم پام لنگ می زد و سرم گیج می رفت برای همین خیلی آروم و با احتیاط جلو می رفتم. دستم که به دستگیره ی در خورد، دستگیره از جاش کنده شد و افتاد زمین. همون لحظه پنجره ای که نزدیک در بود، شکست و شیشه خورده هاش ریخت تو صورتم.دستامو برای محافظت از چشمام بالا اوردم و تو اخرین لحظه، سایه ی سیاهی رو دیدم که به طرفم اومد. قبل از اینکه دستامو پایین بیارم، مشتی خورد تو صورتم و پرت شدم عقب. صورتم بدجور می سوخت. حدس زدم شیشه خورده هایی که رو صورتم بود، با اون ضربه قشنگ تو پوستم فرو رفته باشه. دردو نادیده گرفتم و چشامو باز کردم.با دیدن چیزی که جلو روم بود، چند لحظه مغزم قفل کرد و هیچ فکری از سرم نگذشت. مات و مبهوت خیره شدم به کسی که جلوم ایستاده بود. پوزخندی زد و با تنفر بهم خیره شد. تنها چیزی که تو اون چشمای توسی می دیدم، تنفر و عصبانیت بود. تو یه دستش چاقوی من بود و طوری گرفته بودتش که فهمیدم برخلاف من، خوب بلده ازش استفاده کنه. اولش فک کردم توهم زدم. داشتم خودمو قانع می کردم که این آدم واقعی نیست که جلو اومد و مشت محکمی به فکم کوبید. حس کردم فک پایینم کاملا جا به جا شد. خون تو دهنمو تف کردم بیرون و یه لبخند عصبی زدم:-تو واقعی!حرفی نزد و به جاش حمله کرد سمتم. پاشو اورد بالا تا تو صورتم لگد بزنه که سرمو دزدیدم. اصلا مهلت نداد که یکم واسه این جاخالی دادنم خوشحال باشم و با مشت کوبید تو دماغم و خونریزیم بیشتر شد. سریع دهنمو بستم که خون دماغم نره توش و بعد با مشت زدم تو زانوش. تعادلشو از دست داد و چند قدم عقب رفت. از جا بلند شدم و گارد گرفتم. با فریادی دوید سمتم و لگد محکمی به شکمم زد که پخش زمین شدم. پشت سرش چند تا لگد دیگه به شکم و صورتم زد. منتظر ضربه ی بعدی بودم که دست نگه داشت و غرید:-تو حق نداشتی این کارو کنی.سرفه کردم و با استین لباسم، خون دهنمو پاک کردم. به زور گفتم:-من...با پا کوبید تو دهنم و داد زد:-خفه شو. زانو زد کنارم و با تمسخر به صورت خونیم نگاه کرد و گفت:-تو چی داری؟ تو فقط یه احمقی... یه کودن که کارش گند زدنه. تو حتی نمی تونی از خودت دفاع کنی بدبخت.سعی کردم بلند شم که ضربه ی محکم تری کوبید به شکمم. حس کردم دل و روده هام هجوم اوردم سمت دهنم. چند لحظه بی حال سرجام افتادم تا حالم بهتر بشه. اون با عصبانیت ادامه داد:-چرا بارمان فقط به تو اعتماد می کنه؟ تو همیشه گند زدی اما بازم ازت حمایت کرد. منو ول کرد و اومد سراغ تو. توی بی عرضه که هیچ کاری رو تا اخرش نمی تونی انجام بدی.صداش اونقدر بلند شده بود که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد. می ترسیدم چیزی بگم و دوباره بپره به جونم اما گفتم:-اون تو رو هم دوست داشت.لگد زد تو شکمم که بدتر از قبل از درد به خودم پیچیدم.-ببند دهنتو آشغال. تو حق زندگی رو از خیلیا گرفتی. من، دوستات، خانواده ات. تو هر جا بری با خودت بدبختی میاری. تو نحسی؛ نجسی...خواستم چیزی تو جوابش بهش بگم که دیدم حرفی ندارم بزنم. راست می گفت. من هر جا که بودم، دردسر و بدبختی هم همون جا بود. دوباره داد زد:-تو حق نداشتی ازش استفاده کنی. جواب بی عرضگی تو رو من نباید می دادم. زانو زد بالا سرم و خم شد سمتم و از بین دندوناش غرید:-کجاست؟به زور نالیدم:-چی؟-کلید کجاست؟-کلید چه کوفتیه؟ کلید کجا؟تهدید کنان انگشتشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:-تو کلیدو بده من؛ منم کاریت نداره و میذارم به زندگی نکبتیت ادامه بدی.یکم حالم بهتر شده بود. حداقل می تونستم از جام بلند شم. ادای فکر کردن در آوردم و تو یه حرکت غافگیرانه، با مشت زدم تو صورتش. با شدت پرت شد عقب و از درد داد زد. طوری زده بومش که دست خودمم داغون شده بود. از جا بلند شدم و رفتم سمت در. محوطه ی بیرون پر از درخت بود. انگار وسط یه جنگل بودیم. لحظه ی اخر که داشتم می رفتم بیرون، از پشت یقه ام کشیده و پرت شدم رو زمین.
نشست رو سینه ام و در حالی که پشت سر هم مشت می زد تو صورتم، بهم فحش می داد. انقدر کتک خوردم که دیگه دردی رو حس نمی کردم. دستمو کشیدم رو زمین که به چیز سفتی خورد. یکم دستمو روش کشیدم و فهمیدم چاقومه. احتمالا تو درگیری از دستش افتاده بوده. تو مشتم گرفتمش و بلندش کردم. اون هنوز داشت بهم مشت می زد. انقدر از دستم عصبانی بود که هنوز حرصش خالی نشده بود. شاید منم اگه جاش بودم، انقدر عصبانی و حرصی بودم؛ نمی دونم.کلی با خودم و وجدانم کلنجار رفتم و اخر سر تو یه حرکت، چاقو رو فرو کردم تو کمرش. صاف نشست و با چشمای گرد شده و دهن باز بهم خیره شد. قیافه ای که مطمئنا تا ابد جلوی چشمم می مونه... بی اراده اشکم در اومده بود. چند بار چاقو رو در اوردم و دوباره فرو کردم که بالاخره بدنش شل شد. از رو خودم پرتش کردم پایین و کنارش نشستم. خیره شدم به چهره ی بی حسش. چشماش باز مونده بود و دهنشم نیمه باز بود. من برادر خودمو کشته بودم. باورم نمی شد یه روز کارم به اینجا بکشه که برادر خودمو بکشم. برادر کوچیک تری که حتی درست نمی شناختمش. من پدرامو برای بار دوم کشتم... این بار با دستای خودم...
از جا بلند شدم. نگاهم رو صورت پدرام خشک شده بود. نمی تونستم چشم ازش بردارم و همین جور اشک می ریختم.
آروم رفتم سمت در. تمام بدنم داغون بود و با هر حرکت، درد تو تنم می پیچید و اشکم بیشتر می شد. اصلا دست خودم نبود که جلوی گریه امو بگیرم. اونقدر از دیدن پدرام هول و از دیدن جنازه اش، شوکه شده بودم که حالتام دست خودم نبود.همون طور که حدس زده بودم، تو یه جنگل بودیم. اطرافم پر از درخت بود و اونقدر فشرده بودن که تا نزدیکشون نمی شدی، نمی تونستی بینشونو ببینی. به یه درخت تکیه دادم و اشکامو پاک کردم. نمی دونستم چطور از اونجا سر در اورده بودم. تو یه کلبه وسط جنگل... حتی اگه اون یارو تو خونه ی نیما منو اورده بود اینجا، حداقل باید یه نفرو می ذاشت بالا سرم که مراقبم باشه. البته اگه پدرامو فاکتور می گرفتم.مونده بودم چطور پدرام جلو روم سبز شده بود در حالی که من تو جسمش بودم. نگاهمو دوختم به دستم که به درخت تکیه اش داده بودم. یکم خیره خیره نگاهش کردم که تازه فهمیدم پوست دستم روشنه.شوکه دستمو از رو درخت برداشتم که با سر رفتم تو تنه ی درخت. زود خودمو جمع و جور کردم و دستمامو چک کردم. دستای یه پسر ۲۶ ساله با پوست سفید... دستای من... دستای حسام... نگاهمو چرخوندم اطرافم که یه چیزی پیدا کنم و خودمو توش ببینم اما چیزی پیدا نکردم. شاید تو کلبه می شد چیزی پیدا کرد اما با وجود جنازه ی پدرام، دلم نمی خواست دوباره برم تو کلبه. از شوک اینکه من الان تو قالب حسامم نه پدرام، اشکم بند اومده بود.نگاهم به کلبه بود که دیدم درش کامل بسته شد. زوم کردم رو در و از گوشه چشم حرکت چیزی رو جلوی پنجره دیدم. چند قدم عقب رفتم و بعد شروع کردم به دویدن. بهتر بود از اونجا دور می شدم. همینم مونده بود یه یکی دیگه بیاد بالا سرم و منو بگیره به باد کتک! دویدن با اون حال و اوضاع سخت بود اما آدرنالینی که تو خونم بود، بهم انرژی می داد.یکم که دویدم، خیلی ناگهانی درختا تموم شدن. با تعجب ایستادم. جلو روم یه دشت بزرگ بود و پشت سرم جنگل با درختای فشرده. مرز بین جنگل و دشت رو انگار با خط کش کشیده بودن. با احتیاط رفتم جلو. بلندی علفا تا نزدیک کمرم بود و دقیق جلومو نمی دیدم.دستی دور مچ پام حلقه شد و پامو کشید. دستامو تکیه بدنم کردم و خوشبختانه با صورت نیوفتادم. اون کسی که پامو گرفته بود، حلقه ی دستاشو محکم تر کرد و منو رو زمین کشید. سرعتش خیلی بالا بود طوری که چند لحظه هیچ کاری نتونستم بکنم. حواسم که جمع شد، سعی کردم با گرفتن علفای دورم، جلوی کشیده شدنم رو بگیرم اما تنها فایده ی این کار، این بود که دستم پر از علف شد.کلی خودمو فحش دادم که تو کلبه اونقدر هول کردم و ترسیدم که چاقو رو فراموش کردم با خودم بیارم. بدون اینکه کاری از دستم بر بیاد، رو زمین کشیده می شدم. لباس تنم جمع شدم بود بالا و اذیتم می کرد.بالاخره ایستادیم. سریع از جا پریدم و صاف ایستادم که با ضربه ای که تو شکمم خورد، دوباره افتادم زمین. ضرب دستش خیلی سنگین تر از پدرام بود. حس می کردم با همون یه ضربه کل دل و روده ام پودر شد.ناخودآگاه زیرلب گفتم:-چرا اول می افتید به جون آدم بعد حرف می زنید اخه؟وقتی دیدم هیچ ضربه ی دیگه ای بهم نخورد، سرمو بالا گرفتم و با دیدن کسی که بالا سرم ایستاده بود، چشمام گرد شد. با التماس نالیدم:-جون من تو یکی دیگه عقلت سرجاش باشه.کنارم زانو زد. طوری بهم نگاه می کرد که انگار من روحم و اون ادمه! با وحشت بهم خیره شده بود و حرف نمی زد. لبخند احمقانه ای بهش زدم که ترسیده گفت:-تو اینجا چه غلطی می کنی؟ صادقانه گفتم:-نمی دونم.-کسی که ندیدتت؟-چرا اتفاقا یکی خوب ازم پذیرایی کرد.کمکم کرد سرجام بشینم. خودشم وضعش بهتر از من نبود. لباس تنش پاره پاره بود و همه جای صورت و بدنش زخم و لخته ی خون به چشم می خورد. با حرف من، ترسیده تر از قبل گفت:-کی؟-فک کنم پدرام.همچین گفت "وای" که از جا پریدم. یکم با کلافگی مشتشو کوبید به پیشونیش و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، سریع سرشو بلند کرد و پرسید:-چطوری از دستش در رفتی؟با یادآوریش دوباره بغض کردم. اروم گفتم:-کشتمش.آرشیدا اصلا تعجب نکرد. رفته بود تو فکر و اروم سرشو تکون می داد. سریع ادامه دادم:-ما تو یه کلبه بودیم. وقتی از اونجا اومدم بیرون، از پنجره دیدم یکی تو کلبه داره حرکت می کنه.با بیخیالی دستشو تو هوا تکون داد و گفت:-معلومه که یکی تو کلبه داشته حرکت می کرده. کسی که یه بار مرده رو نمیشه دوباره کشت.-پدرام زنده س؟-در واقع پدرام مرده اما اگه منظورت اینه که تو بهش آسیبی رسوندی یا نه، باید بگم پدرام الان یه روحه. ما تو دنیای خودمون هیچیمون نمیشه. -اما بی حرکت رو زمین افتاده بود.یهو انگار موضوع براش جالب شد که بهم خیره شد و پرسید:
-با چی، به قول خودت، کشتیش؟-چاقوم.-جنس چاقوت چیه؟ آهنیه؟ -اره. مانی می گفت اهن خالصه.-خب اینو توجیه می کنه. آهن می تونه بهمون اسیب بزنه اما نمی تونه بکشتمون. چیزی که قبلا مرده رو نمیشه دوباره کشت.یهو انگار تازه فهمیدم ارشیدا داشت در مورد چی حرف می زد و داد زدم:-من الان تو دنیای شمام؟یه نگاه چپکی بهم انداخت و گفت:-پس فک کردی چطوری پدرامو دیدی؟ فقط نمی دونم چطوری از اینجا سر در اوردی. حتما باید یه نفر تو رو آورده باشه اینجا. اما کی؟ نمی دونم.زیر لب شروع کرد با خودش حرف می زد. معلوم بود دیدن من، هم باعث شده وحشت کنه و هم گیج بشه. اروم پرسیدم:-چرا من الان خودمم؟-همینم نگرانم کرده. روح زنده ها وقتی میاد اینجا، تجلی از جسمشونه. به خاطر همین دفعه های پیش شبیه پدرام بودی. اینکه الان شکل خودتی، یعنی جسمی که توش بودی، به ضعیف ترین حالت خودش رسیده. حرفاشو یکم تجزیه و تحلیل کردم و گفتم:-یعنی دارم میمیرم؟-هنوز نه اما اگه بیشتر اینجا بمونی، ارتباط تو و جسمت از بین میره. به خاطر شرایط خاصت، ارتباط بین تو و جسمت از بقیه انسانا ضعیف تره.-خب کمکم کن برگردم. سر در نمی آوردم چرا فقط یه جا نشسته و با خودش حرف می زنه. اگه قرار بود با اونجا بودنم بمیرم، پس باید از اونجا خارج می شدم. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.هر چی تلاش کردم، به نتیجه ای نرسیدم. صدای ارشیدا باعث شد چشمامو باز کنم:-نمی تونی همین جوری برگردی. باید اون کسی که آوردتت، بهت این اجازه رو بده.-کی منو اورده اینجا؟-نمی دونم. فقط چند تا از ارواح و دورگه ها توانایی این کارو دارن. -کیا؟دماغشو چین داد و یه نگاه خنثی بهم انداخت:-نمی دونم. هیچ کس تواناییاشو همین طوری جار نمیزنه. این حرفش خیلی بی معنی و چرت بود.-پس تو چطوری می دونی سپهر و ساتیار و بقیه چیکار می تونن بکنن؟-توانایی اصلی هر فرد، برای همه مشخصه. اما مثلا خود تو؛ با قدرتت فقط "یه" کار خاص می تونی انجام بدی؟-خب نه. چند تا چیز مختلفه.ابروهاشو بالا انداخت چیزی نگفت. یکم سکوت کردیم. نگاهی به صورت زخمیش انداختم و گفتم:-میگم... تو چرا این شکلی شدی؟نگاهشو از اطراف گرفت و بی ربط گفت:-می دونی چند وقته غیبت زده؟-نمی دونم... شاید یه روز...-دو هفته.بهت زده برگشتم سمتش و با صدای بلند گفتم:-بله؟!یه نگاه بی تفاوت بهم انداخت و دوباره مشغول بررسی اطراف شد. در همون حال گفت:-هیچ کس هنوز نفهمیده تو کجایی. من با کمک پدرت دنبال روحت گشتم. پدرت حدس می زد که بیهوش باشی و واسه خود ول بگردی و گیج بزنی. چیزی که اصلا فکرشو نمی کردیم، این بود که ارتباط باهات انقدر سخت باشه.-واسه اینکه منو ببینی، این بلا سرت اومده؟-بیشتر می خواستم برت گردونم به جسمت اما یه نفر از من دورت کرد. حالا هم که اینجایی. یکی نمی خواد تو به جسمت برگردی. این طوری هم که معلومه، اگه برنگردی، می میری.-بابام نمی تونه کمک کنه؟-نه. توانایی دورگه ها اینجا کار نمی کنه. -پس یه کاره بگو فاتحه خودمو بخونم دیگه.ناخواسته صدام بالا رفته بود. واقعا عصبانی بودم. من داشتم می مردم و اون وقت آرشیدا خونسرد جلو من نشسته بود. دهنمو باز کردم که یه چیز دیگه بگم که پرید سمتم و با دست، دهنمو گرفت.یهویی پریده بود سمتم و تعادلمو از دست دادم و افتادم زمین. با چشمای گرد شده داشتم نگاهش می کردم. نگاهش سریع اطراف می چرخید. با اون علفای دورمون شک داشتم چیزی ببینه اما طوری رفتار می کرد انگار می تونه پشت اون علفا رو هم ببینه. دستشو گرفتم و سعی کردم از جلوی دهنم دورش کنم که محکم تر دستشو نگه داشت و با خشونت در گوشم غرید:-یه دقیقه وایستا دیگه. صدات در نیاد. گوش کن.آروم گرفتم و سعی کردم هیچ صدایی از خودم در نیارم. گوشامو تیز کردم و تازه تونستم صدای خش خش ضعیفی رو بشنوم. صدا هر لحظه از یه سمت می اومد. سر آرشیدا هم با صدا این ور و اونور می شد. هر بار که سرشو تکون می داد، موهاش می ریخت تو صورت من و می رفت تو چش و چالم. اعصبمو حسابی خرد کرده بود. قیچی دم دستم بود، همه رو از ته می زدم.نگاه ارشیدا به پشت سرم خیره موند و با وحشت گفت:-پدرامه. به خاطر اون کتکایی که تو کلبه از پدرام خورده بود، دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم. خیلی حرفه ای می زد. با اون حالتی هم که ارشیدا گفت "پدرامه" دیگه قالب تهی کردم. نمی دونستم چرا اما ظاهرا پدرام حسابی ازم عصبانی بود و کتک زدن من بهش مزه می داد. ارشیدا از روم بلند شد و دستمو گرفت و کشید و گفت:-پاشو تا نرسیده.با کمکش بلند شدم و جفتمون شروع کردیم به دویدن. اون صدای خش خش بلندتر شده بود. انگار پدرام هم داشت پشت سرمون می دوید. همون طور که می دویدم، پشت سرمو نگاه کردم. پدرام با یه چهره ی عصبانی و سرخ دنبالم می دوید. چاقوی من تو دستش بود و اونو داشت رو هوا تاب می داد. سرعت قدم هامو بیشتر کردم. یهو متوجه شدم که دیگه تو اون دشت نیستیم و زمین زیر پام، سنگیه. وارد یه منطقه ی صخره ای شده بودیم. امیدوار بودم اینجا بتونیم پدرامو گم کنیم.ارشیدا دستمو گرفت و کشید پشت یه صخره ی بزرگ. نفس نفس زنان اونجا ایستادیم. آرشیدا پشت صخره رو چک کرد و اروم گفت:-نیست.-شماها همیشه این طوری می افتین به جون بقیه؟-از وقتی رفتی اوضاع بهم ریخته. ارواح دو گروه شدن. دارن به اجنه تو ترمیم گذرگاه کمک می کنن. تعداد ما در برابر اونا خیلی کمتره.-یه روح چطور می تونه بهشون کمک کنه؟ مگه دست به هرچی بزنین، ازش رد نمیشین؟چشم غره ای بهم رفت. حس کردم از حرفم دلخور شده. یادم نبود ارواح تو دنیای خودشون خیلی کارا می تونن بکن. سریع گفتم:-ببخشید... همین طوری یه چیزی گفتم.یهو پدرام پشت سرش سبز شد و با بی رحمی تمام چاقو رو کرد تو پای آرشیدا. آرشیدا چشماش گشاد شد و بی حرکت افتاد زمین. وحشت کردم اما بعد با یاداوری حرفای ارشیدا و اینکه اونا نمی تونن بمیرن، خیالم راحت شد. پدرام از کنار ارشیدا که با شکم افتاده بود رو زمین، رد شد و با نفرت بهش نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت.سرشو بالا گرفت و طوری بهم نگاه کرد که واقعا ترسیدم. تو چشماش فقط خشم و نفرت می دیدم. آروم یه قدم رفتم عقب که خوردم به صخره. نگاهی به کنارم انداختم و وقتی دیدم صخره ای کنارم نیست، لبخند عصبی تحویل پدرام دادم و دویدم.صدای قدمای پدرامو هم پشت سرم می شنیدم اما زیاد طول نکشید که گمم کرد. کنار یه صخره ایستادم تا نفس تازه کنم. انقدر دویده بودم که حالت تهوع داشتم. نفسم بالا نمی اومد و گلومم خشک شده بود.
خیلی یه دفعه ای باد شدیدی اومد و بارون گرفت. ظاهرا همه چیز تو این دنیا یهویی تغییر می کرد.
به صدم ثانیه لباسام چسبید به بدنم. موهای خیسمو دادم بالا با دست از چشمام محافظت کردم. شدت بارون انقدر شدید بود که خیلی سخت می تونستم چشمامو باز نگه دارم. اگه نگران پدرام نبودم، یه جا می نشستم و منتظر می شدم بارون تموم شه.
صدای بلند رعد و برق از جا پروندم.
دست ازادمو گذاشتم رو قلبم که تند می تپید. حس می کردم تمام تنم داره نبض می زنه. متوجه لکه ی سیاهی روی دستم شدم. دستمو جلوی چشمم گرفتم. یه لکه ی سیاه بزرگ دایره ای شکل روی دستم بود. هر چی سعی کردم پاکش کنم، موفق نشدم؛ انگار جزئی از پوستم بود. تا جایی که می دونستم تا چند دقیقه ی پیش خبری از این لکه روی دستم نبود.
صدای پایی، منو از فکر به اون لکه بیرون اورد. به وضوع صدای قدم های شخصی رو که از چاله های آب رد می شد، می شنیدم. اون شخص فقط یه نفر می تونست باشه؛ پدرام...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 19:21 توسط Fatemeh
|
تقلید رو بزارید کنار، نباشید مث هیشکی...